تبليغاتX
کاریز
کاریز یعنی قنات ، قنات چاهی است در دل کویر .
 

الف ـ جوابی

 برایم نوشته بود ادبیات یعنی عشق ، زیبایی  و مهر !

از اینها بنویس . از هدف دور شده ای .

 برایش نوشتم . کدام هدف ؟ همان هدفی که خود گم شده !

ادبیات گاه یعنی کینه ، خشم ، قهر و غضب . و اگر اینها زشت اند پس متن هم 

به همین زشتی و سیاهی است .

 ب ـ آویختنی :

دوست معتمدم اینجا کارگاه گفت و گویی را به راه انداخته ، گاه حرف و گپ دوستانه

دریچه های جدیدی به رویمان باز می کند ، اینطور نیست ؟

 

+  یکشنبه 29 اردیبهشت1387  | 

 

الف ـ بودن ،نبودن ، چه بودنی !

بودن مفهوم خودش را در ادامه نشان میدهد و نبودن هم درست پشت همین

مفهوم پنهان می شود .اینطور تو  غافل میشوی و فراموش میکنی که هر بودی

 ممکن است روزی نباشد.

تصور بودن همیشگی میشود عادت ، عادت هم یعنی عادی شدن .

زمانی که برایم عادی میشود دیگر عظمت و زیبایی اش را درک نمی کنم و شور و شوقی

در من ایجاد نمی شود و لذتی در میان نیست .

 

ب ــ خرق عادت

حتی اگر یک هفته هر روز سیگار بکشم و بینم که دیگه از کشیدنش لذت نمی برم

رنج نکشیدن و سردردش را برای چند روز تحمل میکنم تا باز از پک زدن به سیگارم لذت ببرم .

 

جیم ــ آویختنی : تبارک اله احسن الخالق

ازدواج تن ها کافی نیست !

و اینم بمونه !

 

+  دوشنبه 23 اردیبهشت1387  | 

 

شاید ، شاید و شاید عشق

شاید اگر بخواهم در عالم مادی برای عشق مصداقی پیدا کنم باید وسیله ای شبیه

دیاپازون باشد .

می دونی دیاپازون چیه ؟

دیاپازون وسیله ای برای کوک کردن ساز است که با یک تلنگر به ارتعاش دچار می شود .

و اگر در هنگامه ی لرز به سیم های ساز نزدیکش کنی ناگهان در ساز هم فرکانس ایجاد

می شود بدون اینکه به خود ساز ضربه ای زده باشی .

شاید عشق هم باید همین کار را بکند.یکی به جنبش در می آید و دیگری هم بی هیچ

ضربه ای به لرز .

و شاید عشق درست همان لحظه ای باشد که تمام آوازهای دو نفر با هم هماهنگ میشوند

و سازهایشان موافق نواخته می شوند . هم کوک می شوند .

                                                                  ***

آویختنی : خودم را سنجاق میکنم به این پست هومن  دانا و دانشمند

 

+  سه شنبه 17 اردیبهشت1387  |