- برق ِ يمانی بجست، باد ِ بهاری بخاست
طاقت مجنون برفت، خيمهی ليلی كجاست؟
« سعدی »
- فكرهای سياه دست از سرم بر نمیدارند
از توی كلهام شروع میشوند
و پايين میآيند
به زبانم كه میرسند
توی هوا پخش میشوند
به دستهايم كه میرسند
روی كاغذ، كيبورد
ظرفها و لباسها
حتا همكارانم هم میريزند
مادرم كه تماس نمیگيرد، سكته كرده
دخترم كه دير میرسد، ربوده شده
همسرم كه موبايلش خاموش است، تصادف كرده
دوستم كه غايب است، افسردگی گرفته و خودكشی كرده
...
بس است ديگر
میخواهم يك فكر قشنگ داشته باشم
يك خيال زيبا
يك رويای شيرين
مادرم كه تماس نگرفته به بازار رفته
دخترم كه دير رسيده در مدرسه جشن داشته
موبايل همسرم كه خاموش است باتری تمام كرده
دوستم كه غايب است به سفر چين و ماچين رفته
همينقدر ساده و روشن.
- ليلا! اين روزها بيشتر كسانی را كه میشناسم زندگی را بيشتر از حقيقت و عدالت دوست دارند. متاسفانه، من هم همين طور.
- زمين میچرخد
شب، روز میشود
و روز، شب
درختها
سبز، زرد و لخت می شوند
و باز زمين میچرخد
بچهها به جوانی
جوانها به پيری
و پيرها به مرگ می رسند.
زمين همچنان میچرخد.
گزارهی اول: لیلا! لطفن یک امروز نقش پدر روحانی را برای من بازی کن.
گزارهی دوم: من اعتراف میكنم:
ای يادآور حماقت ِ من، ای آينهی نادانی ِ من، ای خشم فروخوردهی ِ من، ای جهنم سوزان ِ من، ای چاه ويل، ای جهل مطلق، ای ملامت محض، ای خاطرهی زشت، ای پشيمانی پی در پی، ای سرزنش مكرر، ای خجالت بیپايان، ای تازيانهی فرو رفته در گوشت تن، ای نفرت انگيز، ای حال بههم زن، ای بوم نااميدی، ای بیقواره، ای كهنه، برو به درك!
گزارهی سوم: گفته بود:« فكر خوب در اتاق تنهايی پيدا میشود.»
سنجاق شد به اعترافات 1
- دلم از من جدا شد
به صحرا رفت چون باد
در آنجا هر كه را ديد
به دستش هديهای داد
به آهو يك قواره حرير سبز شبدر
به گل يك دسته شبنم
به بلبل يك وجين پَر
به يك پروانهی زرد
دو شيشه بوی نعنا
دو قاب عكس بره
به گرگی پير و تنها
دلم آن سوی صحرا
به يك ديوانه برخورد
كسی كه شكل من بود
و خيلی غصه میخورد
ميان چشمهايش كلاغی میدرخشيد
دلم آنجا خودش را
به آن ديوانه بخشيد.
كتاب « آه پونه » از ناصر كشاورز