|
کاریز یعنی قنات ، قنات چاهی است در دل کویر .
|
ببین بی بی این یک کاملن خطاب به خودت هست .
خوب فرمانده کل قوا دلم برایت تنگ شده و جایت خالیه .
***
هو ، هوی باد پاییز
خش خش برگهای فرو ریخته
تاپ تاپ قلبی دلواپس
دل دل نگاهی نگران
تو
همه ی اینها را شنیدی؟
***
میگم ها بچه ها ، این فریبا هستش ، میشناسینش که ؟
بابا خیلی کارش درسته ،ارداتمندم فریبا جون ، زیاد ، خیلی زیاد.
اون مطلبی که زیر عنوان کاریز نوشته شده یادگاری از فریبا هستش،
باشد که به یادگار بماند.
این بیت را آن عزیز دل ، آن یار جونی ، آن پیر بلاگستان ، فرمانده ی کل قوا برایم نوشته بود.
بی بی عزیز و نازنین چند بیتی مرحمت فرموده بودند و برایم به یادگار نوشته بودند.
دیدم خیلی حیف است که همینطور بمانند و خاک بخورند . برایتان خواهم نوشتشان.
گفته بودم که بسیار موجود خودنمایی هستم .
***
از بو نوشت :
ستاره امسال پیش دبستانی است اولین قلم به دست گرفتنهایش و سرمشق
نوشتن هایش را تجربه میکند .
در کنار اینها کلاس زبان هم می رود.دیروز دفتر زبانش را آورده که مشقش راببینم .
بعد از کلی تعریف و تمجید و به به و چه چه گفتن ، باید ایرادها را هم گفت .
میبینم یک حرف بی -B را از راست به چپ نوشته ، میگویم چرا این یکی اینوری شده ؟
می گوید: خوب این یکی دلش میخواد اینوری بره !
یکی دیگر را نشان میدهم و میگویم این یکی هم شکمش خیلی بزرگ است .
می گوید: خوب این حامله است .
مانده ام انگشت به دهان ، زبانش به که رفته که همیشه جوابی در آستین دارد؟!
***
تو
را میبینم از گردنه ی راه نمایان میشوی
با پشتی خمیده ، از فشار این همه رنج
خاک آلود و خسته
نفرین بر من ، نفرین بر من
گر تنها بایستم و نظاره کنم
تا تو به من برسی.
یک :دلتنگی عجیب عصر جمعه را عجین کنید با دلواپسی و دلشوره.
و هی هم بزنید ، هی هم بزنید .
آنقدر که دلتان آشوب شود و تهوع به حالتان دست دهد .
حالا ثانیه ها را هم از هر دو طرف با دست بگیرید و بکشید،
هی بکشید ، هی بکشید . بی پیرها عجب حالت ارتجاعی دارند و
کش می آیند نازکتر از یک تار مو ، اما پاره نمیشوند.
حال آماده ی سرو است کمی تست کنید و بعد مرحمت بفرمایید حالتان را برایم
بازگو کنید.
***
دو : دیشب تا به صبح هی چشم دوختیم به در که این سحر خانم کی قدم
رنجه خواهند کرد و برفرق سرمان پا خواهند گذاشت .
سحر خانم هم که با نازو ادا ، خرامان خرامان با کلی ادا و اطوار بالاخره آمدند.
***
سه :نیمه شبان ، این آیات بر من نازل شد .
بی شک ،
نسیم بامدادن
ارمغانی خوش
برایمان خواهد آورد ،
حال خواهیم دید !
***
چهار:
هنوز همچونان بر این باورم که خوبست میگذرد ، خیلی خوب است که میگذرد ،
ولو کند.
هر چند در این گذر پوستمان کنده می شود گاه غلفتی یا قلفتی یا غلفطی یا قلفطی.
ای بابا ، دست بکشید نمی دانم کدام یکی اش درست است .
چه اهمیتی دارد ، شمایان که فهمیدید من چه می خواستم بگویم .
چه اهمیتی دارد چند تا .
به واقع آنقدرها هم مهم نیست چند تایش .
اینکه من ، تو را چند تا
و تو مرا چند تا .
مهم است ؟ فکر میکنی مهم باشد؟
به ستاره ها قسم که
مهم دوست بودن است و مهم تر دوست ماندن،
مابقی حرف اضافه .
***
طلوع سبز برگها
میان آینه چشمانت ،
امروز سبزتر بودند آن دو زمرد رخشان
***
اضافی : میگم ها بچه ها ، حالا که داریم دفتر خاطرات هم رو میخونیم بیایین قول بدیم
که ۵ سال آینده ،وقتی این خاطرات را مرور میکنیم.
زیاد به هم نخندیم و مثلن شماها به من نگین یادته سیدو ، چقده خر بودی .
آخه بعدها که به پشت سر نگاه میکنی حتی قسمتهای غم برانگیزناک هم
خنده دار و مسخره به نظر میاد و کلی به خریت خودت میخندی.
این روزها
پاکت های سیگارم
تندتر و تندتر خالی می شوند
و کاغذهایم
بیشتر و بیشتر سیاه
تهی می شوم
که باز انبان شوم .
***
دیگر بر لبه ننشسته ام ، راهم را کشیدم و آمده ام این پایین ، خیلی پایین .
می دانم موجوداتی مثل من که تعادل برایشان مفهومی ندارند یا می روند
آن بالا بالاها یا می آیند این زیر زیرها ،حالا درون زمینم .
***
تو را می نگرم که نشسته ای کمی دورتر ، فقط کمی دورتر از من و فقط چشم دوخته ای.
می گویمت خسته ام و تو باز هم نگاه می کنی ،تو فقط نگاه می ریزی.
نگاهت مهربان است و سبز ، این نگاه را دوست دارم ،این نگاه را که می رویاندم .
***
گفت و گویی -
گفتم : من چرا تو را دوست دارم ؟
گفتی : چون خری.
گفتم : بی شعور ، مگر صد بار به تو نگفته ام به من آن چیز هایی را بگو که
در مورد خودم نمی دانم ، همان زوایای پنهان را .
***
می گویند : آن چیز هایی را باید در دفتر خاطرات نوشت که مهم تر است .
برای من وبلاگ تنها جایی برای نوشتار و گفتار نبوده ، دفتر خاطراتی بوده الکترونیکی .
هی می گذارم و می روم . می روم توی سیاهی و ردم را گم می کنم .
گم می کنم که می ترسم ، می ترسم که نه از آبرو ، از جنجال و هیاهو می ترسم.
در همه ی این سالها نه به دنبال نام بوده ام و نه نان ،
که اگر می بودم شاید به گونه ای دیگر رفتار میکردم، کسی چه می داند؟
دل می بندم و دل میکنم که دنیا بر همین روال می گذرد،دل بستن و دل کندن.
که نه از دل بستن می ترسم و نه از دل کندن.
شده ام کولی خانه به دوش و این کولی وار بودن را دوست دارم.
این روزها
به سراغ من اگر می آیی
برایم شمع بیاور
کاریز تاریک است و نمور
خواه روزی این کاریز
چاهی نورانی شود
در دل بیابان سیاه
کسی چه می داند؟
***
از قدیم گفته اند آرزو بر جوانان عیب نیست .
***
غر زدن ممنوع حتی شما دوست عزیز.
اینجا سیاهه، چشات اذیت میکنه ، اشکال نداره عزیز .
چشات به این تاریکی هم عادت می کنه . تو کاریز که حلوا خیرات نمی کنن.
همینی که هست به قول آن یار آشنا .