|
کاریز یعنی قنات ، قنات چاهی است در دل کویر .
|
باران که همه شعر است و ترانه
بر دل می نشیند و بس
گوش کن
فقط بشنو !
پشت پنجره ای
با لیوانی چای در دست
***
تبلیغی اول :
این شعر از میان شعر های همسرشت را دوست دارم . همسرشت زیبا می نویسد .
و دوست داشتنی ترین ب روی زمین پلی بود برای خوانش همسرشت.
همسرشت بزرگوار ببخش که بی اجازه این شعر را برداشتم.
... و من
در جستجوی یک نفس
یا هم نفس
به ماهی داخل تُنگ تَنگ نگاه می کنم
با او آشنا می شوم
و مثل او مدام
هوا را با لب تمنا
میکنم
خود بوسی
میکنم
در لب هایم می زند نبض ام را
درست
مثل لب های ماهی
می بوسم و می بوسم و می بوسم
ولی فقط هوا را ...
***
تبلیغی دوم :
دوست ما ذهن عریان به وعده اش عمل کرد همانا در احادیث و روایت است
که خلف وعده در دوستی گناهی است کبیره و نابخشودنی .
به این پست یک نگاهی بیندازید .
من کنار بو ، روی تختش دراز کشیده ام و به ابریشم موهایش دست می کشم .
بو : جزیره خدا کجاست ؟
من : منظورت چیه ؟
بو : یعنی تو آسمونه یا رو زمین ؟
من : فک کنم تو آسمونا باشه .
بو : پس اون چهار گوش سیاه که تو مکه هستش اون چیه ؟
من : می گن خونه خداست .
بو : یعنی مردم میرن خونه خدا که خدا را ببینن ؟!
من : نه !
بو : چرا ؟
من : چون خدا خیلی وقته خونه نیست .
بو در حالیکه می خنده : مامان خیلی با حالی .
من در حالیکه محکم بغلش میکنم : ای مامان به قربونت.
***
یک شب هم مدتها قبل دوستی که به سفر حج رفته بودند ناگهان نیمه شب اس ام اس زد
که : هم اکنون درهای خانه ی خدا را گشودند .
من هم در جواب برایش فرستادم : ببینم خدا خونه هست ؟!
اون دوست : بی شعور ، همه ی حس روحانیم پرید .
من :
.
تو ایستاده است به انتظار من
گل بهارم ، در انتظارم
من که نمایان می شود از دور ، تو دست تکان میدهد
تو که دست تکون می دی ، به ستاره جون میدی
من می نشیند کنار تو ،تو می نشیند کنار من
بیا کنارم سرو ناز بی تاب
حرف های کپک زده می شوند نیش ، کنایه ، گلایه
هیچ می دونی دلم می خواست ، از رو زمین ورت دارم
بس است ای من ، بس کن ای جان من
تورو به حرمت چشات ، به همه ی مقدسات ، قسمت می دم
من مهر می شود ، تو ماه می شود ، مهربان
تو نمی دونی من چی کشیدم
درد ، درد ، درد
درد و دل ، دل تنگی
به یکباره رها می شوند سبک
خوشم که سایه های ما دلیل رقص آتشه
***
قال پیامبر قوم بغلی سلام اله علیه :
هر کس بر این پست یک خط از ترانه ای بنگارد .یک شب اقامت رایگان در هتل بهشت
همراه استخر ، سونا و جکوزی مختلط ، با میزبانی حوریان و غلمانهای زیباروی و
کمی جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــگر بهشتی را برای خود خریده باشد .
آقا جون یک خط که بیشتر ننوشتی انتظار داری یک ماه تو بهشت نگهت داریم!
***
توضیحی :
از شوخی گذشته دلم می خواد بدونم الان تو کله هر کدوم از شماها چه ترانه ای هستش.
اگه دلتون خواست هر چی که هست بنویسید ، شاد ، غمگین ، زشت ، زیبا و ...
معنا نوشت :
مهر = خورشید ، محبت
نوشته بود :
درود بر من ، این منم ، همان یار دیرینه ات ، ای من.
اگر تو بخواهد که بداند روزگار بر من چُون می گذرد باید بگویمش که
این روزها به من که خیلی خوش می گذرد ، به تو چطور ؟!
عزیز من ، من این چند خط را فقط برای اطلاع تو می نویسد که تو
آمادگی لازم را برای اتفاق بعدی داشته باشد و تو بداند و آگاه باشد که :
تو شوک واقعیتی که با برق ۲۲۰ ولت را به من داد زین پس
تو منتظر شوکی با ولتاژ قویتر از جانب من باشد.
... این چند تا نقطه چین را هم خود تو زحمتش را بکشد و با الفاظ و اصطلاحاتی که
می داند در این مواقع من به کار میبرد پر کند ، زبان تو درد نکند و خسته نباشد.
عزیز من ، من به درازگویی نمی پردازد که می داند نه تو حالش را دارد و نه من .
با وجود اینکه حالا من دلش می خواهد که سر به تن تو نباشد ، اما سگ خور ،
تو من را ببوسد ، ای من .
عزیز من ، نامه بعدی هم در راه است کمی درازتر ،همین که حال و حول من خوب شود
من خواهد نوشتش.
من به فدای تو ای من ، معشوق دیوانه ات
تا بعد ...
***
آیه جدید نازل شده بر پیامبر قوم بغلی : زندگی فقط سرابه ، مگه نه ؟!
هوا نه آنقدر تاریک است که بتوان گفت شب است و نه آنقدر روشن که روز .
لحظه ی افول خورشید است .
با قامتی استخوانی ایستاده ، چند طره ی مو را که بر پیشانی بلندش ریخته
نسیم به این سو و آن سو می برد.میان چشم های قهوه ایش غباری نشسته.
رو به یارانش با خشم فریاد می زند :
دیگر ، این زنده گی نیست که ما می کنیم
این روزها
این زندگی است که ما را می کند بی وقفه .
سکوتی غلیظ و لزج بر لب و دهان ها ریخته است .
سرش را پایین که می اندازد موهای لخت و شبقش را که دم اسبی بسته بر کناره های
گردنش می ریزند .آرام میگوید : با این همه در عجبم که ما چطور هنوز سر پاییم !
بی آنکه به صورتی نگاه کند همانطور خمیده از میان یاران که برایش راه باز می کنند
گذر می کند.
***
روزگار بر ما می بارد !؟
نه کُنام ،
روزگار بر ما می تازد.
دیگر داریم مرد می شویم ،همگی با هم ، مگه نه ؟!
آری شود
شود ،
شود ،
شود
و لیک به خون جگر شود.
***
این روزها
زندگی هم شده بازی رایانه ای ، هر مرحله که به پایان می رسد ،
مرحله ی بعد دشوارتر .
***
شرط می بندم
که هرگز ،
همبازی مثل من نخواهی یافت
من بازیگر بی نظیری هست
هماره سخت ترین نقشها به من می افتد!
***
حال
نشسته ام همین جا ،
همین دور
و نگاه می کنم تو را
فقط نگاهت میکنم
بی کلام .
یکم : ده روز و نه روز ندارد ، دارد ؟
خستگی ام رفته است .
***
دیم :
بگذار سرم را بر شانه ات بگذارم
آرام آرام بگویمت
فقط بشنو
نکوهش مکن ،نیش مزن
فقط گوش باش ، سر تا به پا
بگذار همه ی حرف های مانده در دل
سر شانه هایت را خیس کند
تسلایم بده ،آرامم کن
پس، باز
اشاره کن به افق های روشن
شرحی :یار آشنا یکی از زیباترین گوش هایی است که در عمرم دیده ام
نوشته ی بالا از آن یار آشناست.
کمی با تاخیر ،بنابر اصل بازم مدرسم دیر شد ،
ای یار ، ای آشنا ، ای یار آشنا ،ای آشناترین میلادت خجسته باد .
خاک بر سرمان هی با خودمان عهد میکنیم که دیگر صفت عالی و تفضیلی به کار نبریم
باز عهدمان را می شکنیم .
***
سیم : مهم ،مهم ، خیلی مهم
اولین دندان شیری بو لق شده است .
لق همان است که شما تهرانی ها می گویید شل . یا لق هم میگویید ؟
***
چهارم :وقتی بابا و مامان تهران اند یعنی مهمون بازی ،
یعنی خونه ی شلوغ ، یعنی غش غش خنده ، یعنی بلند بلند حرف زدن بابا
یعنی سبزی خوردن تو یخچال ،یعنی دلمه و حلیم بادمجون
یعنی لازم نیست بدوبدو بری دم مهد دخترت
یعنی دخترکی ۲۲-۲۳ ساله ، بی قید که زنگ در را میزند و میگوید : مامان منم ، درو وا کن
و غرغر مامان که مگه تو کلید نداری !
یعنی وقتی از سر کار میری خونه یک استکان چای گرم منتظره.
یعنی پای درد دل مامان نشستن ، یعنی حرف های بابا را شنیدن ،یعنی شب نشینی
یعنی تاختن از جمهوری تا شهرک نفت ، تا شهر زیبا ، تا فرحزاد
یعنی تذکر بابا که بچه آرومتر برون ، سر که نمی بری .
یعنی خوشی ، یعنی شادی ، یعنی خوب ، خیلی خوب.
***
پنجم : دل تنگی ؟!
تو مرا با دل می خواستی یا بی دل ؟!
ما بی غمان دل زدست داده ایم .
یعنی خیلی ساده دلی در کار نیست که تنگ شود.
اینجاست که صنعت ایهام بیداد میکند.
***
ششم : چند روزی دم پادگان بی بی خواهم ایستاد و به همگان سلام نظامی خواهم داد
باشد که مورد عفو آن فرمانده کل قوا ، آن کلنل عزیز ، آن بی بی نازنین قرار گیرم.
العفو ، العفو ، العفو.
ـــ عمو جغد شاخدار محبوب من
کارتن بَنر را یادتون هست ؟
همون سنجابی که با یک جغد شاخدار دوست بود ، دوستی یک سنجاب و جغد .
یک دوستی عجیب ، غریب و زیبا!
توی این کارتن یک قسمتی بود که بسیار مرا تحت تاثیر قرار داد یعنی فکر میکنم تا آخر عمر .
همون صحنه ای که عمو جغد شاخدار خیلی گرسنه اش بود ، خیلی زیاد ، اما با این همه
هرگز حاضر نبود دوستش را بخورد .حتی چند بار خود بنر پیشنهاد کرد که عمو جغد شاخدار
تکه ای از ته دمش را بخورد اما باز هم عمو جغد شاخدار حاضر نشد .
شخصیت عمو جغد شاخدار قابل ستایش است چون حاضر بود از گرسنگی بمیرد اما
دوست و دوستیش را حفظ کند. خویشتن داری عمو جغد شاخدار و از خود گذشتگی بَنر
هم که به وصف نمی آید .
***
شعر زیر از استاد ما در نظم و نثر ، دیرگاهان بزرگوار است .
این روزها این شعر شده همدم لحظه هایم و نجوای زیر لبم
چه باشی ام چه نه
چونان همیشه ام ات
به چارچوبی که می آیی ام به لبخند
می آی ام به شور
بی هیچ دلشوره از نبودت به گاه تنگ
بی که بتوانی ام رها شوی
بی که بتواند فاصله ای بروز کندمان.
***
ــــ کمی حرف های در دل مانده
پچ پچ ها را که باد به گوش می رساند باز هم به باد میسپارم شان .
یکبار برای یار آشنا نوشتم ، نوشتم و نوشتم حرف هایی از این دست .
برایش گفتم برایم جالب است که بقیه چطور انتظارند که بنشینی و برایشان یک رابطه
را شرح دهی . مگر یک رابطه جنازه است که بگذاریش جلوی چشم مردم و بعد هم
شروع کنی به تشریحش.
بر این باورم که هر کس و ناکسی که به رابطه ای نمره داده در واقع به خودش نمره داده .
***
ــــ کُنام ما را دیده اید ؟ زیبا شده ،زیاد، خیلی زیاد.
الفبا کن مرا ، بخوان به آرامی
هجا کن تا بشناسی.
من زیر و زبر گرفتم.
ساکنم در حرفی که خواهی خواند و خواهی نوشت ،
معادل خواهی کرد ...
گفته بودمت آیدین ، نگفته بودم ؟!
***
دوست داشتنی ترین ب روی زمین ، باربدمان گفته بود که چیزهایی را از خانه قبلی
بکشیم و اینجا بیاوریم مثل مرام نامه .
خندیدم و گفتم مرام نامه ای اگر باشد باید چندین بند اضافه کنم.
گفت اضافه کن مثلن بند یک را ویرایشش کن و بنویس
اجازه نمی دهم هیچ الاغی شادی و شادابیم را بگیرد ، حتی شما دوست عزیز.
خندیدم و گفتم دوست هرگز چنین نمی کند .
بارها گفته ام آنچه را که باور دارم می نویسم نه آنچه را که ندارم .
هر چند باور هایم احمقانه باشد و این روزها دیگر کسی خریدارش نباشد
و اگر به مردم بگویی می خندند و می گویندت برو بابا دیوانه .
مرام نامه را نیاوردم چون دیدم آن هم بندی است و باید در قالب تنگ و تُرشَش جای گیرم.
من و قالب ، من و بند !
***
به اندازه یک ماه حرف زده ام و نوشته ام .
می خواهم این پستها اینقدر اینجا بماند تا هر کس و ناکسی بیاید و بخواندشان .
ده روز فقط ده روز است . جای دوری نمیروم یعنی جایی ندارم که بروم ، همین جا هستم.
موجوداتی مثل من که بیماری لاعلاج نوشتن و خواندن دارند.
همه ی یاران را خواهم خواند، قول می دهم .
کمی هم خسته ام ،باید بروم کمی دوپینگ کنم و تجدید قوا .
با مرخصی ام موافقت می کنید مخصوصن فرمانده کل قوا ، کلنل بی بی عزیز ؟
هر چه باشد مافوق است و کسب اجازه اش لازم و واجب.
***
توضیحی :
دوستانی از قبیل کنام ، دیرگاهان ، ذهن عریان و ... خصوصیات اخلاقی عجیبی دارند
اگر برایشان کامنتی گذاشتید انتظار کامنت نداشته باشید نه اینکه بخواهند خودشان
را بگیرند که به اندازه سر سوزنی تکبر و غرور در هیچ کدامشان سراغ ندارم .
آقا جان اخلاقشان این است .
ـــ پرتابی به عقب
من را می اندازند داخل تونل زمان و این بار سُر می دهند به سمت پایین.
ویییییییییییییییییییییییییییژ ، بووووووووووم.
من می افتد روی یک صندلی فلزی با دسته چوبی ، ردیف یکی به آخر ، کلاس دوم ریاضی
دبیرستان .... . منیر سمت راست من نشسته است .
معلم فرهنگ و تعلیمات دینی درس احکام نماز یا روزه یا حج یا خمس یا زکات را میدهد
چه فرقی میکند من که گوش نمی دهد . منیر سرش را می آورد نزدیک گوش من و می گوید
حوصله ام سر رفت ، چقدر زر میزنه این زنیکه.
من با شیطنت می گوید : خانم .... نمی شود احکام دوستی یا مهربانی را درس دهید؟
معلم با عصبانیت : ..... چقدر حرف میزنی تو ، پاشو برو بیرون .
من از خدا خواسته مثل گنجشکی که از قفس پریده باشد از کلاس بیرون می رود.
من پشت آبخوری توی حیاط مدرسه روی زمین نشسته ، پاهای از زانو خم شده را
کشیده میان قفسه سینه .سرش را تکیه داده به دیوار آبخوری . آسمان را نگاه میکند
و با ابرها خیال می بافد.سایه منیر که بر من می افتد بی آنکه نگاهش کند می گوید :
بی شعور تو هم آمدی ؟
منیر میخندد و در حال نشستن کنار من می گوید : حوصله ام سر رفته بود.
من به صورت ماه منیر نگاه میکند چشم های منیر میشود همرنگ چشم های تو .
نه چشم های تو میشود همرنگ چشم های منیر .
تو می شود منیر ، منیر می شود تو . تو می شود منیر ، منیر می شود تو .
در هم محو می شوید ، یکی می شوید .
تو سرش را میگذارد روی شانه ی من ، من دستش را حلقه میکند دور شانه ی منیر ،
دور شانه ی تو .
منیر با کلام تو ، تو میگوید : برایم بگو، برایم بخوان .
من می خواند برای تو :
من و تو پا گذاشته ایم به راهی
گاه سخت و گاه آسان
در مسیر همه ی اندوخته
یاد است و خاطره
که نمی توان نصف کرد
که نابود نمی شود
آنهم یادی چنین عزیز
که ریشه در جان دارد
و
اندیشیدن به آن
سرشار از خوشی است و روشنایی
شاید غبار گیرد
اما روزی سر بر می آورد
همچو دانه ای در دل خاک
جوانه ای ،
سبز خواهد شد .
***
پرسشی: براین باورم که بعضی ها مثل من و تو عرضه ی خوردن هیچ گُهی را ندارند
البته اگر هنوز هم براین باور باشیم که گُه خوردن عُرضه می خواهد ،عُرضه می خواهد؟
توضیحی : نمی دانم پست بعدی ربط به این قصه دارد یا نه ؟
و نمی دانم هم شما چطور می توانید تمام این بی ربط ها را به هم ربط دهید .
به واقع اگر چنین میکنید بسیار ، بسیار، بسیار زیاد با هوش و با ذکاوتید.
شما که شکیبایی کردید و تا اینجا همراه بودید تا پست بعدی هم تاب بیاورید
قول میدهم تا ده روزی بروم و گورم را گم کنم و از شر نوشته هایم خلاص.
ــ ل ا س ادبی
من رفته است این گوشه ی شهر و تو هم رفته است آن گوشه .
این بار فیبرهای نوری هستند که باید پیام ببرند و بیاورند.
تو می فرستد : خوشا نظر بازی که تو آغاز کنی .
من می فرستد: در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
باز تو : نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
باز من :سخن عشق نه آنست که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
من می پرسد: به اینکار من و تو چه میگویند ؟ می گویند ل ا س ادبی ؟
تو با خشم : به ل ا س ادبی تف می کنم و کوتاه میکنم این گفت و شنود .
من بارها فکر کرد که اسم این کار را چه بگذارد که تو دوباره برنیاشوبد و خشم نگیرد
اما هنوز هم نتوانسته اسمی براین کار بگذارد .
من بار ها از خودش پرسیده که آیا چیز بیشتری برای عَرضه کردن هست یا نه ؟
و اگر هم باشد آیا من و تو عُرضه ی عَرضه کردنش را دارند یا نه ؟
من میداند و ذره ای هم شک ندارد که هرگز فراتر از این نرفته است و نه خواهد رفت.
چرا که باز هم عُرضه اش را نداشته است و ندارد!
***
دنگ دونگ این پاندول عُرضه و عَرضه امروز در سر من کمتر شده است اما هنوز دست
از سر من برنداشته است.
توضیحی : هنوز همچنان نهضت ادامه دارد .
درخواستی : هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم .
پیشنهاد بدهید اسم آن کار را چه بگذارم فقط از کلمه ی عشق و همخانواده هایش
استفاده نکنید . چون من به این کلمه و هم خانواده هایش حساسیت شدید دارم
و بدنم کهیر می زند. شاید جایزه هم دادم ، کسی چه می داند؟
پس بدو بدو تا دیر نشده .
ـ گزینه ناگزیر
من به مچ دست چپش نگاه می کند ، جای بریدگی کمرنگ و یک خاطره ی کمرنگ تر.
دختر بچه ای ۱۹-۲۰ ساله که بود فکر کرد عُرضه ی کشتن خودش را دارد،
اما فقط فکر کرد . چون همین که تیغ را روی مچش فشار داد و سوزش پوست
آغاز شد و خون شروع به شُره کرد ، دیگر ادامه نداد.تیغ را توی سطل آشغال انداخت.
من قبل ترها شهامت و شجاعت آنهایی را که دست به خودکُشی می زدند ستایش میکرد.
من هرگز فکر نکرده آنها دچار جنون آنی شده اند.بلکه بی شک آنها بارها و بارها این
صحنه را در ذهنشان پرداخته اند تا در دنیای واقعیت تجلی پیدا کرده .
من تازگی ها دچار ناامیدی مفرط شده ، چون به این نتیجه رسیده که حتی
اگر خودت را هم بکُشی ،تحت تاثیر و فشار شرایط است که دست به این کار میزنی .
پس باز هم جبر است که برایت تصمیم می گیرد نه اختیار .
من زیر لب می گوید : پس باز هم خاک بر سر بی عُرضه ات !
***
توضیحی : هنوز ادامه دارد.
- حال من
حال گنجشکی است
که
نه تاب پریدنش هست
و نه توان ماندنش.
***
من و تو نشسته اند روی نیمکت سبز چوبی با دسته هایی نیمه هلال ،
با رنگ پوسته پوسته شده در آن قسمت هایی که با تن رهگذران بیشتر در تماس بوده.
چشم های من و تو دنبال می کنند گنجشکهایی که این طرف و آنطرف روی زمین در حال
پریدن انند و گربه ای که آنسوتر به کمین نشسته .
تو ، خطاب به گربه می گوید :خاک بر سر بی عرضه ات ، این همه گنجشک .
نگاه کن ، نمی تواند یکی اش را بگیرد .
من فقط گوش می دهد.
تو ادامه می دهد :این گربه هم مثل من است ، این همه گنجشک ، عُرضه ی شکار کردن
یکی شان را ندارم.
من دیگر حرف های تو را نمی شنود ، فقط کلمه ی عُرضه توی کله اش مثل توپ پینگ پونگ
از این دیوار جمجمه می خورد به دیواره آن طرف و این رفت و برگشت هی تکرار میشود.
شب همین که پلک های من سنگین می شود ، گربه ای را میبیند که می پرد روی گنجشکی.
یک دستش را میگذارد روی بال گنجشک که باز شده . گنجشک تقلا میکند و با آن یکی بال
آزادش سعی می کند خودش را به جلو بکشاند تا از زیر دست گربه در رود .
اما گربه آن یکی دستش را بالا می برد و پنجولهایش را به سر گنجشک فرو می آورد،
نه یکبار ، چند بار .پَر است که در هوا معلق میشود و ناله های گنجشک.
گنجشک نیمه جان با تنی خون آلود و خسته میان دندانهای گربه است .پنجه های خونی
گربه ، گردن برافراشته از غرور و چشم هایی که از برق پیروزی می درخشند.
من دقیق تر که نگاه میکند آن گنجشک خودش هست و آن گربه تو .
***
فکر میکنم که اگر ضمه ی روی عین به فتحه تبدیل شود ظاهر کلمه ی عُرضه تغییر نخواهد کرد
باطنش چه ؟
عُرضه می شود عَرضه .
باید عُرضه داشت یا باید بتوان عَرضه کرد و یا شاید هم عُرضه ی عَرضه داشت ؟!
کدام یک ؟ کدام یک ؟ کدام یک ؟
دنگ دونگ ، دنگ دونگ ، این صدای درون کله ی من است ، امروز .
***
توضیحی یک : این قصه سر دراز دارد پس عجله نکنید .
توضیحی دو : اشتباه نکنید، نویسنده مخصوصن افعال را با فاعل متناسب به کار نبرده ،
این سبک جدید نوشتار است ،خودم هم ابداعش کرده ام .قبل ترها گفته بودم که
تمام هَم و غمم را برای چه به کار خواهم برد.
اول ـ داستانی کودکانه
یکی بود و یکی نبود . روزگاری نه چندان دور ، دو تا موجود مس خره بودند
که با وجود مس خرگی شان ، کمی ، فقط کمی دوست داشتنی و جالب بودند.
این دو تا موجود مس خره با هم دوست شدند و دوست ماندند.
اسم یکی از این دو تا موجود مس خره ، خرپره بود .
چون شاید اون خری بود که دلش می خواست بپره .
مس خره شماره یک ، با دیدن هر بار خرپره ، اون صحنه توی کارتن شرک
تو ذهنش تداعی میشد که یک اکسیر روی خره ریخت و پرواز کرد .
البته مس خره شماره یک ایمان داشت و دارد که یک روزی خرپره پرواز خواهد کرد
ولو بدون بال. چون مس خره شماره یک این اکسیر را باور دارد.
حالا خیلی وقت است که آن روزها رفته اند ،یعنی شاید چند سالی !
این روزها ، تو دل خرپره غصه است مثل همه . حالا خرپره تمام روزهای هفته را
خرکاری میکند و با وجود خستگی کار روزانه ،شبها توی رختخوابش کلی خر غلت
میزند تا خوابش ببرد.
مس خره شماره یک با وجود همه ی مس خرگی از دیدن اندوه دوستش دلش میگیرد .
مس خره شماره یک دلش می خواهد که نوشته زیر را تقدیم کند به خرپره و بعد هم به
مابقی یاران عزیزش . شاید که مرحمی باشد .
ای یار ، ای یگانه ، ای یار یگانه
نگذار ستاره های چشمانت بی فروغ شوند
آنگاه که از مهر لبریز می شوند
می درخشند همچو الماس
گاه و بی گاه که میان آنها
شهابی صفیر میکشد
درخشان و خواستنی می شوند
نگذار چشمهایت شیشه ای شوند.
مس خره شماره یک هنوز هم فکر میکند که کور باشی بهتر از این است که
چشم هایت شبیه عروسک شوند.به امید روزی که دستی معجزه گر سنگی میان
همه ی چشم های شیشه ای پرت کند .میبیند مس خره شماره یک هنوز هم
مثل همه ی خرهای خر تر از خر امیدوار است.
***
دیم ـ تبلیغی
ذهن عریان ، دوستی است با ذوق، ظریف و نکته سنج که همیشه انتخابهایش
عالی است ، باور ندارید نگاهی به این دوپست آخرش بیندازید .
هرچند که بی کلام با ما حرف زده اما حجت را تمام کرده.
یکم ـ سازگارا :
سازگارا باش
که گر نباشی
به زیر هجوم این همه سخت
زنده ،
به گور خواهی رفت
سازگارا باش
بادبان ها
موافق بادهای موسمی.
***
دیم ـ مسخرگی پیشه ی من ، لودگی اندیشه ی من :
عادله ی عزیز نوشته بود که کشف کرده که من بسی خرها را دوست دارم .
در راستای شفاف سازی اذهان عمومی می نویسم و اعتراف میکنم که بعد از کرگدن ،
خر هم یکی از مخلوقات مورد علاقه ی من است در این پهنه ی وسیع گیتی .
ابتدا اینکه خر با الاغ بسی متفاوت است ، می توان هم خر بود و هم الاغ .
اما بی شک هر الاغی که خر نمی شود که از قدیم گفته اند هر گردی گردو نیست.
توجه بفرمایید که منظور من از خر یک خر مطلق است بی هیچ پسوند و پیشوندی.
مثلن به گور خر فکر نکنید که بر همه ی ما واضح و مبرهن است که گور خر ساده نیست .
نه ، شما تا به حال توی چشمهای یک خر زل زده اید؟
تا به حال به زیبایی و گیرایی چشمهای یک خر فکر کرده اید؟
تا به حال یک خر را نوازش کرده اید؟
تا به حال به موهای یال یک خر دست کشیده اید؟
تا به حال از یک خر سواری گرفته اید؟
تا به حال یک خر را بوسیده اید؟
اصلن تا به حال خودتان خر شده اید؟
پس بدا به حالتان ، بدا به حالتان ، که نصف عمرتان بر فناست.
حال هر چه زودتر بگردید و یک خر بیابید یا خودتان خر شوید .
ذکر نکته ای ایمنی و پندی:
حواستان باشد که همه ی خرها با همه ی خریتشان کمی چموش هستند.
لطفن اگر خواستید خر هم شوید ، خر چموشی شوید .
یاد شعری از حضرت مولانا، نفس ، در این باره :
صوفی است خر و مرید صوفی خر خر
نبود عجب ار خری شود رهبر خر
از عرعر صوفی که بود عرعر خر
در رقص در آید هزاران سر خر.
این یکی را هم از یک شاور تازه بدوران رسیده داشته باشید
این روزها ،
میان چشم خر ها هم
دیگر از خریت خبری نیست
غم موج می زند.
گفتمان اصطلاحات خری که هر کدام خودش دنیایی نهان دارد در پست سر :
خر کیف ، سر خر ، مال خر و ...( خوب الان هر چی فکر میکنم چیز دیگه ای به ذهنم نمیاد.)
این بود انشای من درباره ی موجود نازنینی به نام خر .