|
کاریز یعنی قنات ، قنات چاهی است در دل کویر .
|
من سالهاست مانده است با یک عالمه فیلم نصفه ،
داستان همه ی فیلمهای من ، طولانیه ، طولانی بوده
هیچ فیلمی را تا ته تهش ندیده است !
با تو به سینما می روم
تا مثل مثل آخر فیلمها
یکدیگر را ببوسیم .
امضاء : همخونه ای
الف ـ مادر یعنی مهربانی ، یعنی شکیبایی ، یعنی لاتفرقوا .
فریماه فرجامی و نقشش تو فیلم مادر را یادته ؟
ج ـ ببین همخونه ای من ،
من بطور معمول عادت دارم فقط و فقط از مسواک خودم استفاده کنم !
آیه جدید نازل شده بر پیامبر قوم بغلی :
در حفظ و نگهداری آنچه که به آن نیاز دارید بکوشید باشد که رستگار شوید !
آنچه که گم شود به سختی یافت همی شود .
همخونه ای اگر این بار مسواکت گم کردی ، برو تو اتاق خواب من ،دروار زیر آینه
کشو اول را بکش بیرون ، سمت چپ همیشه یک مسواک نو هست .
ب - با صدای ستار بخونید لطفن :
من و یکتاپرستی ، داده عشق و مستی
آره جون عمه ام ،جون عمه ات!(این یک تیکه را هم با صدای من بخونید.)
غصه نخور همخونه ای من ، تو هم روزی دست از یکتاپرستی خواهی کشید و
شرک خواهی گفت این چنین :
اشهد ان لا انتَ الا انت
شهادت می دهم به مهربانی تو ،
به پاکی و راستی تو،
به سبزی چشمان تو ،
به زلالی قلب تو
حال ، انا عبدکُ
کافرم بر هر چه غیر توست
شهادت می دهم به تو ، اشهد ان لا انت الا انت .
***
نون اضافه با کنسرو لوبیا چیتی : همخونه ای من و یاران ام
تا به حال فکر کردین مخترع دستمال کاغذی چه خدمتی به جامعه ی بشریت
کرده است، جدی میگم ها ؟
ببین همخونه ای من ،در اون مورد هم فکر می کردم با هم به توافق رسیدیم ؟!
میشه خودت یکی ، دو روز دیگه زحمتشو بکشی، لطفن .
بز لجباز ، کله خر رو که یادته !؟
***
سوالی در گوشی از تو در جمع : به تری تو ؟ امروز ،به تری تو ؟ تو امروز به تری ؟
الف : یادداشت روی ماکروفر ، مثل گفت و گوهای دورادور دو همخانه بود در فیلم مادر _ یادته ؟
ب : همخانه جان سرما خورده ام ، من باز . تمام این پاییز گذشت به یکتا پرستی من و دستمال کاغذی !
داشتم به داستانهای عامیانه فکر میکردم و به این جمله از چارلز دیکنر : شنل قرمزی نخستین عشق من بود ، با خود میگفتم اگر میتوانستم با او ازدواج کنم ، به سعادت کامل میرسیدم
بو ی عزیز تو سالهای سال که گذشت ، شنل قرمزی کسی خواهد بود .
ج : مسواک من رو ندیدی ؟
امضا : همخانه
نه هیچکس ، تو معشوق من نیستی
معشوقی که
فقط و فقط همه لبخند باشد و بس
آن هم در خیال ام
نه هیچکس تو مُرده ای
من معشوقی می خواهم زنده
چنین
که همه شنود نباشد و گاه گفت
و به وقت نیاز فریاد
خشم گیرد و مهر بورزد
برنجد و برنجاند
بخنداند و بگریاند
نه به تنهایی تمام باشد و بی نقص
می خواهم ،تمنا باشد و نیاز
نه هیچکس
تو برای من ، هیچکسی
هیچ کس بمان .
***
یادداشتی برای همخونه ای من روی در مایکروفر:
همخونه ای من اگر زنده ای ، نفس بکش !
***
تبلیغی : این پست دیوونه رو شک کردم که من ننوشته باشم .
همزاد پنداری تا سر حد مرگ با دیوونه ی بی آزار.
الف ـ از سایه ها نوشته ای،ای همخونه ای من .
سایه ها نتیجه تابش نور بر اشیاء - جان دار و بی جان ـ هستند .
باز دارم نتیجه میگیرم ، لعنت به هر چه تناقض است .
من که همه ی نتیجه هایم را گرفته ام ، من که خسته ام از همه ی نتیجه ها .
من که مدتهاست بدنبال چیز های بیهوده ای میروم که هیچ نتیجه دارد .
من همسایه سایه هایی شده ام که نوری واقعی بر آنها تابیده نه این سایه های
قلابی که نتیجه تابش نور لامپ صد یا دویست وات اند.
من سایه هایی را برگزیده ام با وسواس که نور واقعی ولو اندک بر آنها تابیده
و جان و دلشان را روشن کرده و همه ی این سایه ها را دوست دارم ولو اینکه کمرنگ باشند.
می گویند من مغرورم ، میگویند از خود راضیم ، میگویند احمقم !
اینکه بقیه در مورد من چه می گویند و چه فکر می کنند به من هیچ ربطی ندارد !
من همینم همینجوری !
من پرین را یادم هست ، دخترکی با ظاهری آنقدر معمولی ، که شاید اگر رهگذری سریال
بی خانمان را عصر جمعه ها از شبکه اول می دیدی ، باورت نمیشد نقش اول این سریال
همین دخترک باشد. پرین با وجود اینکه بسیار سختی کشید ،رنج بسیار برد
اما مهربان بود و مهربان ماند ، تو یادت هست ؟
***
ب ـ تولدی
بوی دلبندم در سه سالگی در مهد به زمین خورده و درست بالای ابروی سمت راستش
جای زخمی به شکل یک هلال ماه باریک به یادگار مانده .
چند روز قبل که توی آینه خودشو بررسی میکرد پرسید: این جای زخمه منو زشت کرده ؟
گفتم : نه . تازه شدی ماه پیشونی .ببین درست شکل یک ماهه.
بالاخره مامانی خیال باف باید جاهایی به دردی بخورد بعد هم قصه ماه پیشونی رو براش گفتم .
امیدوارم اون کره بزی هم که میخواد در آینده جلو بو بشینه به این مساله توجه داشته باشه .
در شنبه ای مثل همین امروز بو در ساعت ۱۱ صبح با چاقوی تیز جراحی به این دنیا آمد.
دارم خاطرات مربوط به هفده آذر سال هشتادم را مرور می کنم روزهای قبل و بعدش را .
بوی ما امسال شش تا شمع روی کیکش دارد .
تولدت مبارک ماه پیشونی من ، عزیزکم.
***
ج ـ و اما کاریز
درون این کاریز ،یک بار دیگر هم گفته بودم حلوا خیرات نمی کنند .
اول که وارد می شوی باید کورمال کورمال بیایی این پایین و هی مواظب باشی
تا دستت به این چهار تا اسباب و اثاثیه نخوره
بعد کم کمک چشمت عادت میکند به این تاریکی ،
و میبینی زنی را که نشسته میان این همه تاریکی
اینجا بیشتر وقتها وقتی آن بالا بیابان را سراسر مه گرفته ،
صبح که چشمهایت را باز میکنی
میبنی تمام شب را میان مه خوابیده ای .
وقت هایی هم که مه نیست خودم می نشینم و مثل سگ آنقدر سیگار میکشم
که نفسم بند می آید و باز هم درون کاریز می شود پر از مه اما این بار مصنوعی.
یکبار بزرگواری فرمودند ماهی درون کاریز !
نه قربونت بشم نه اینکه فکر کنی من این را به خودم گرفتم نه ؟
گذاشتم به حساب یک استعاره زیبای ادبی .
بعد هم پیش خودم گفتم ماه درون کاریزی است که کمی آب باشد اما این کاریز خشک شده .
من مثل همه ی احمق ها می کَنم ، می کَنم تا شاید آبی بجویم و عکس ماهی درون کاریز .
بعد هم همان بزرگوار فرمودند که گرچه درودیوار کاریز سیاه است اما نوشته هایش سفید
است ، سپید است ؟!
پی نوشت :ماه در هایکو نشانه حقیقت گمشده است .
توضیحی : عنوان ترانه ای است از نلی .
من مهاجرم ، بی خانه ، بی خانه مان . تنهاترک از تو ... با منی ؟
حالا شده ام مثل پرین ، مثل پاریکال ، یادت میاید : با خانه مان ؟
اینجا خانه ی زیبایی است . خانه ی تنها بسط و ربط من به جهان مجازی . خانه یی است که حسادت همگان را برمیانگیزاند . من در این خانه مثل سایه ، مثل یک لیوان لب پر شده زندگی میکنم .
میزبان من انسان مهربانی است که چندین سال است با من همسایه بوده است . همسایه ی سایه ها میزیان من است .
نخستین پست من درباره ی نتیجه گیری است . میخواهم پس از هفت سال وبلاگ نویسی در این خانه ی اجاره یی نتیجه بگیرم :
من نتیجه میگیرم . نتیجه میگیرم چرا که نتیجه گرفتنی است ؛ چرا که نتیجه ماله یی است که بر پایان همه ی تجربیاتمان میکشیم . نتیجه میگیرم چرا که از بچگی وقتی دبستان میرفتم نتیجه میگرفتم ، نتیجه ی ثلث سوم را . نتیجه میگیرم چرا که باید نتیجه گرفت . بی نتیجه زندگی ــ تو گویی ــ عبث بوده است . نتیجه میگیریم چرا که این هدف ماست . نتیجه میگیریم تا حاصل همه ی این سالها مدرک رنگ و رو رفته یی باشد قاب شده ، درست مثل شجره نامه یی که از کمر فلان آدم نتیجه داده است . نتیجه میگیریم . ما محتاجیم به نتیجه . نتیجه میگیریم ، چرا که این عمر بی نتیجه نمیماند .
نتیجه مرسوم است . نتیجه ی کار زارع ، گندم است و نتیجه ی آزمایش کلسترول ، زیاد است یا کم . نتیجه ی تلاش استاد پرورش تنها یک نفر است ؛ همان یک نفری که میاندیشد . نتیجه ی یک روز آشپزی ، قرمه سبزی جا افتاده است . نتیجه ی عشقی ممنوع سقط جنین . نتیجه ی یک هراس شبی طولانی است و نتیجه ی یک ترکیب آلی ، جهشی است ژنتیکی . نتیجه ی یک اسب ، پیروزی در شرطبندی است . نتیجه ی بهار شکوفه است یا جوانه . نتیجه ی آسمان ابر است و نتیجه ی زنان عطر . نتیجه ی مسافر بلیط سوراخ شده ی مترو ست ، نتیجه ی چمدان لباسی چروک . نتیجه ی آوازه خوان ترانه یی است که عاشقی در شبی سرد زمزمه میکند . نتیجه ی پیاده رو کفش اسپرت است ، آدیداس یا نایک ، چهار خط . نتیجه ی لقاح مصنوعی شک انسان مذهبی است و نتیجه ی انتخاب پاپ دود سفید . نتیجه ی خوابها و رویاها زیگموند فروید است و نتیجه ی یک تلسکوپ ، گالیله . نتیجه ی یک ازدواج شناسنامه یی خط خطی است و نتیجه ی یک عمر فعالیت هنری تندیسی است لق و بلورین . نتیجه ی سطل آشغال تفکیک است ، نتیجه ی برشت فاصله گذاری . نتیجه ی باغ صندوقهای میوه نیست ، رویای باغبان است که در سبدها بسته بندی میشود . نتیجه ی الف آب است ، نتیجه ی ب بابا . همه ی اینها نتیجه میدهد بابا آب داد . نتیجه ی یک معادله ی چند مجهولی ، مجهول است ، نتیجه ی یک خبر داغ ، شایعه . نتیجه ی پاییز بچه گربه هاست ؛ نتیجه ی یک ساعت ، کهنسالی . نتیجه ی فرش کاشمر ، ترک پاست ، نتیجه ی ترک پا کرم جی . نتیجه ی عروسک ، مادر شدن است ، نتیجه ی دوچرخه سواری ، باد . نتیجه ی یاسمن ، دوشنبه هاست . نتیجه ی هندوانه را میدانی اما نتیجه ی بادام تلخی است . شعر نتیجه ی یک روان نویس خوب است و سرمایه ، نتیجه ی یک حساب بانکی . چای نتیجه ی قوری چینی است و قوری نتیجه ی مرد چینی بند زن . تعادل نتیجه ی بندباز است و خط چشم نتیجه ی اشک . نتیجه ی یک بازی مساوی است یا برد یا باخت . تو قضاوت کن حالا ، من برده ام آیا ؟
نوشته بود : مایا !
می نویسم : مایا یعنی خیال ، خیالی واقعی .
آنقدر واقعی که مرز بود و نبودش را نتوانی تشخیص بدهی .
درست مثل هوایی مه آلود که میبنیش اما همین که دست دراز میکنی
که بگیریش هیچ هست و نیست میان مشتت .
نه می توانی بگویی هست و نه می توانی بگویی نیست .
می گوید : مایا یعنی توهم .
می گویم : نه عزیز ، نگو عزیز . توهم ریشه در وهم دارد .
وهم یعنی پوچ ، پوچ یعنی هیچ .
اما مایا خیال است ، خیال یعنی رویا ، رویا زیباست .رویا مادر هنرهاست .
مایا همان رویای زیبایی است که زنده است و میزاید .
می خواند : مایا !
جواب میدهم : خیال ، خیالی واقعی .
***
خواهشی :
زین پس در این خانه مهمانی دارم عزیز ،با همخونه ی من مهربان باشید
همانطور و همانقدر که با من بوده اید ، خواهش میکنم .
***
توضیحی : فریبای نازنینم چون هموخونه ای دارم پس تابلوی یادگاری ات را به جایی
خصوصی تر منتقل کردم و ثبت و ضبط شد .
گفته بودم هفته ای دوبار ، چقدر هم مرد عمل بوده ام!
اما باور کنید من یک جورهایی گرفتار شده ام نه آقا جون عاشق نشدم ، حرف در نیارین .
کارهایم در هم و برهم شده و در موقعیت سوق الجیشی زیر به سر میبرم :
برسَرم ریز و بر بَرم ریز که مجال خوردنم نیست !
پیدا شدن ناگهانی سرو کله ی دوست عزیزم سین دیروز عصر حدود ساعت شش و نیم
پشت در خونه برای من به واقع معجزه ای بود .
ساعتهایی را که با هم بودیم با خنده و یادکرد خاطرات دانشجویی وروزگاران گذشته پرشد .
یادی ازدکتر الف که خاطرخواه همین سین شده بود و سه بار سین عزیز را
در درس آوا شناسی انداخت تا مجبور بشه سر کلاس اش حاضر بشه !
حرف هایی از حال و روزگار خودمان آمیخته به آهی از ته دل و غش غش خنده.
دوستانی که تازه مرا می خوانند بد نیست یک نگاهی به این پست بندازند
تا بیشتر از من بدانند .
اخباری از دوستان :
پسرک دوم میم حالا حدود یک سال و نیم دارد .میم به طرز وحشتناکی چاق شده
چون بعد از زایمان دوم خودش را به کلی رها کرده .
همسر نون ، اشکان پسرکشان را بعد از هشت ماه به نون داده و شرط گذاشته
که اگر بخواهی ازدواج کنی اشکان را ازت می گیرم !
من برای اشکان خوشحالم ، هرچند که گویا تمام اینها بر روح لطیف اشکان اثرات بدی
گذاشته و پسرک ناسازگار و بدخلق شده .
سین هنوز هم مثل الاغها بدنبال راهی برای راضی کردن همسرش برای بچه دار شدن هست.
سین می گوید :آخه یکی هست بیاید سر قبر شماها فاتحه بخونه .
در حالیکه به بو اشاره میکنم میگم : بچه های این دوره زمونه نیان سر قبرت بشاشن باید
کلاهتو بندازی تو هوا ، دیگه فاتحه پیشکش. اگر هم فقط مشکلت اینه که من خودم قول
میدم فقط سالی یکبار بیام سر قبرت و فاتحه بخونم ، بیشترشو قول نمیدم.
میگه میم هم گفته نترس نعشتم نمی مونه قول میدم مراسم کفن و دفن آبرومندی برات
برگزار کنم و برات گریه هم بکنم.
نون هم گفته اگه بفهمم حامله شدی میام با لگد می زنم تو شکمت !
می خندم و میگم خوب دیگه تا سه تا دوست جونی مثل ما داری دیگه غم نداری!
این را هم دیشب برای اولین کسی که خوندم سین بود .
البته مهر ماه امسال که رفتم دانشکده تو دفترچه ام یادداشت کرده بودمش:
پر می شوی از حس نوستالوژی
که چنگ میزند به جانت
پله ها را که بالا میروی
یک به یک
گرومپ ، گرومپ
صدای قلب ات است
که هم ریتم می شود
با صدای پاشنه های کفش ات
این ساختمان ،این بخش
این راه روها و کلاسها
چقدر توی این سالنها راه نرفتیم
بالا و پایین نشدیم
و خون به دل پسرها نکردیم!
به تاریخ چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۶
سین بعد از شنیدنش کلی خندید و اعتراف کرد که من هیچوقت آدم نمیشم .
من هم با خنده : ببین من بطور کل دیگه از خودم ناامید شدم در این زمینه .
ساعت ده شب من وسط کوچه درحالیکه از سرما می لرزیدم و برای سین که توی تاکسی
نشسته بود دست تکان می دادم ، یکباره دلم گرفت ، زیاد ، خیلی زیاد .
شبانه ها
که بی تاب ترت می شوم
خیال می شوی
به شکل پروانه ای که می آید
خوش می آیی ،
و می مانی با من
تا بامدادان .
این نوشته ی گلناز عزیز خواهرک شاعر و عاشق پیشه ام جرقه زایش نوشته بالا بود
پس تقدیمش کردم به خود گلناز.
***
انتقادی :
دیروز دیرگاهان بزرگوار نوشته های مرا به نقد کشید که همیشه خوب و بکر شروع می شوند
اما پایانشان خوب نیست و ضعیف است.
من هم در جواب ایشان گفتم شاید دلیلش این است که یکی از بارزترین ویژگی های
شخصیتی نویسنده این نوشته ها هم همین باشد که همیشه شروع خوبی دارد
و بطور کل پایان خوشی ندارد !
***
اطلاعیه :
فکر نمیکنم این وبلاگ بیش از هفته ای دوبار به روز شود .
نه ، کلنل بی بی ، فرمانده کل قوا ، عزیز دلم ،
من به کو سه تا هم فک نمی کنم ، چه برسه به کو د تا .
من افسونگری هستم
که گرچه تو را سحر کرده ام
اما
با این همه شاد نیستم !
***
شنیدنی یا خواندنی :
این را برای خود امیر ، دوست جانم ، صاب وبلاگ تلخ مثل عسل هم نوشتم .
خواستم اینجا هم به یادگار بماند.
امیر را از سال ۸۳ می خوانم . شنیدن صدای یک دوست برای اولین بار آن هم به
این صورت جالب بود و به قول خودم هیجان برانگیزناک.
حرف های امیر را در رادیو زمانه اینجا بشنوید یا بخوانید.
محسن نامجو نمیدانم چطور ، چگونه و چه زمانی برای اولین بار صدایت را شنیدم .
اما به قول عاصی : از گوش آمدی و بر دل نشستی .
در صدایت نمیدانم چیزی است که مرا می کَشد و می برد . از خود جدا می شوم.
به همین دلیل محسن نامجو تو را دل کِش می خوانم هر چند که شاید نیازی به آن
نداشته باشی.
اما من همیشه به یارانم صفتی داده ام پس محسن نامجو تو هم بشو
آن یار ، آن یار دل کِش ، آن یار دل کِش ام.
محسن نامجو وصفت میکنم این چنین
غریب ، غریب ، عجیبی دوست داشتنی
طناز
ایده ها ی نو ظهور و عقده ها
پارادوکس و کامبینیشن
دیوانگی به مقدار کافی
صدا ، چک چک آب
آرامش
دیازپام ده !
محسن نامجو ی عزیز ، چندی قبل دوستی برایم فیلمی را که سامان سالور از تو ساخته
به دست عزیزی سپرد و آن عزیز هم لطف کرد فیلم را برایم آورد .
گفت هی فلانی ، توی این فیلم چیز عجیبی هست که شاید فقط تو بفهمیش.
دماغ ، دماغ ، دماغی
عطری که می پیچد
میانه خیابان پور سینا
رفتم ، رفتم ، رفتم
هی برگشتم ، برگشتم ، برگشتم!
محسن نامجوی عزیز ،
من دیگر سعی نمی کنم چیزهای عجیب و غریبی را که توی زندگیم پیش می آید
برای دیگران شرح دهم ، نه اینکه بترسم از اینکه بقیه مرا با تعجب نگاه کنند
و با افسوس سر تکان دهند که طفلک هنوز جوان هست ، چرا این طور شده ؟!
چون آنها به شرح نمی آیند ، همین .
***
شایدی :
یار یگانه و برادرم می خواهد خانه به خانه شود شاید با هم همخانه شدیم .
قدمش بر چشم ، اگر منت گذارد و این خانه را اختیار کند.
البته هم خانه شدن شرط و شروطی دارد که هر دو نوشته ایم .
حال به قول تو
تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد!
پسا نوشت : محسن نامجو متولد اسفند ماه ۱۳۵۴ است و مابقی در ویکی پدیا
آقا جون خودتون برید بخونید .
پاییزه ، پاییزه
برگ درخت می ریزه
هوا شده کمی سرد
روی زمین پر از برگ.
***
من دیوانه ام
و
خودم هم می دانم
به مقدار کافی یا نا کافی
نمی دانم
فقط می دانم که دیوانه ام.
.
همرنگ جماعت شوم ؟!
کدام جماعت ؟!
همین جماعت بدرنگ ؟!
***
خطاب به یارو
من : هوی یارو ، این پنج تا کتاب را می بینی ؟
یارو : خوب که چی ؟
من : هیچی .گفتم اگه تا حالا ندیدیشون از امروز ببینیشون .
فقط جهت یادآوری بود وگرنه هیچ منظور دیگه ای نداشتم.
از من گفتن ، حال خود دانی !