|
کاریز یعنی قنات ، قنات چاهی است در دل کویر .
|
حیف نه من هستم و نه تو .
حیف این خط فاصله ایست که مرا به تو ، و ترا به من وصل می کند .
نه برای هزینه ، زمان ، عمر و هزار کوفت و زهرمار دیگری که این وسط گذاشته ایم .
چون دقیق تر که نگاه میکنم این خط هنوز مستقیم است و زیبا .
شک نداشته باش که اگر کمی منحرف شود خودش می شکند !
***
همخونه ای جان ،
این همه عزاداری برای امام حسین کافی است باور کن خود آقا هم راضی نیست !
برگرد ، برگرد ، برگرد بیا خونه .
دارم دیگه نگرانت میشم .یک کاری نکن برم آگهی بدم تو روزنامه ها ، حال خود دانی !
سیدو
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یادداشت روی شیشه ی رایانه !!! : سیدو جان حیفم آمد مطلب جدیدی بگذارم روی مطلب قشنگ تو . این را به نوشته ات الحاق کردیم ، شرمنده .
يادداشتهايي در بابهاي گوناگون
گفتگوي شهربانو و شبلي ،
بخشي از فيلمنامه ي روزواقعه اثر بهرام بيضايي
شبلي : اي زن تو را سوگند به شوري كه در ضجه هاي توست بگو آيا تيري بر قلبت نشسته است ؟ با من مرهمي است ، بستان و كار كن .
زن : كاش تيري در دلم نشسته بود كه بر من آسان تر بود . مرا درد از سينه هاي پرشير است . مرا كودكي بود كه هر روز اين زمان از من شير ميمكيد . سينه ام از درد پر شده ، رگهايم ورم كرده فرياد ميكنند ، و تير در تنم ميدود . از من دور شو اي جوانمرد ...
شبلي : { بي تاب } تو كيستي ، از بيابان صداي گريه ميشنوم .
زن : اشك به كارم نميخورد ؛ من كه نميدانم به كدام درد خود بگريم . پشت من كمان شده از دوري اوست . كودك از من تشنه تر است و در همه ي سرم ناله ي اوست . او گرسنه بي من است و من با درد بي او .
اسب زن شيهه ميكشد و سم ميكوبد و شبلي روي ميگرداند .
شبلي : غباري ميبينم ...
زن كه چهره اش را غبار پوشانده به سوي اسب ميدود .
زن : اسب من بيا ، پشت بده ، به تك برو . خونخواران تا مرگ در پي من اند .... بتاز شايد زمين بشكافد و پناه دهد .
دروغ
شب ،
پستانهاي تو
به حقيقتي مي مانند
پشت ابر .
ــ ابر ميگذاري ؟
همخونه
دلچسب است نشستن در کافه ای
کنار تو
بعد آن همه لرز و سرما
قهوه ی تلخت را شیرین می کنم
و اوقات تلخ ترت را .
***
من : با من قهری ؟
تو : حیف نیست آدم با تو قهر کنه !
من : اما تو که آدم نیستی !
تو : خرترین !
***
همخونه ای جان دلیل لرز دیشبم همین بود یک ساعت نشستن روی نیمکتی
و خواندن کلیله و دمنه آنهم در این سرما به انتظار دوستی .
می دانم ، می دانم دیوانه ام .
با تک سرفه های گاه و بی گاه
کنار بخاری
انار می شکنم ،
آرام
می شکنم .
مزه مزه می کنم
طعم دانه های انار
و لب های تو را
ترش یا شیرین ؟
چرا نگذاشتم مرا ببوسی ؟!
***
می بینی همخونه ای ، این هم نوعی شک است !
***
ل اس ادبی :
گفتا : خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تازخال تو خاکم شود عبیر آمیز
گفتم : غلام آن کلماتم که آتش انگیزد
نه آب سرد زند در سخن بر آتش تیز
زیر درخت انار
درخت مفقود شده
بطر شراب را پنهان میکنیم .
مستیم .
زیر درخت انار
درخت مفقود شده
راز کهنه ی لبهایم را با تو درمیان میگذارم .
دستانی یخ زده
در زمستانی انار کــُش
ــ در زمستان ِ نیمکت و
برف و
گربه ــ
در جیب ِ سوراخ پالتوی قهوه یی من
جا خوش میکنند .
زیر درخت انار
درخت مفقود شده
در زمستانی انار کش
چرا تو را نبوسیدم ؟
همخونه
یکم ـ زنی نشسته میان قاب پنجره
چشم دوخته
به کوچه ی خالی و سرد
پر از برف .
***
دیم - اندر احوالات ملوکانه مان :
دیشب وقت خواب دلمان می خواست آغوشی بود که بی هیچ تمنای جنسی ما را در بگیرد .
گشتیم ،نبود آقا جان .
پس ناچار یک لحاف و یک پتو انداختیم رویمان . خودمان خودمان را محکم بغل کردیم .
بعد فکر کردیم که همین حالا کم کمش دویست و سیصد نفر توی این شهر مثل ما هستند
تصور همدرد آراممان کرد .
دلمان را که گذاشتیم کنار آن دلها ،لا به لای آن همه دل همشکل دلمان گم شد .
***
سیم ـ خطاب ها
به همخونه ای :
چه خوب است که دلت گرم است و خوشم به همین خوش بودنت ، همخونه ای جان .
خوشحالم که خوش گذشته ، عزیز . همیشه به سفر.
منتظر سوغاتی هستم و هستیم . بسیار با نفس اماره میجنگم که به سراغ ساکت نروم .
به یار آشنا : خیلی سخت است آنچه که خواسته ای ،خیلی سخت .
می فهمی سخت یعنی چه ؟
یکم - پیشکشی به ذهن عریان که دوستی است دلسوز ، مهربان و ارزشمند
ذهن عریان عزیز فراموش نکن که انا لله و انا الیه راجعون.
کاش آدمی را توانی بود
تا نشان دهد
آنچه می دود میان رگ های تنش
دل فشرده ، فسرده
بدن مچاله ،
سر خمیده ،
خمیده تر
به زانو می رسد
می شوی همچو وزنه ای بی تعادل
به هر ضربه ای
می روی از این سو به آن سو
می شوی بی هدف
مرده ، زنده ای !
***
دیم - کاغذ A4 روی در اتاق همخونه ای من :
همخونه ای الان بهترین حالت را در نظر گرفته ام وفرض را براین گذاشته ام که امروز
صبح رسیده ای تهران و یک راست رفته ای سر کارت .امیدوارم تا شب ازت خبری بشه .
کاش حداقل به من گفته بودی چند روز می روی سفر.
با من همپیاله شو این ترانه ی تنوری را ، تا خستگی سفرت در رود .
می خوام برات یک شعر بگم
شعری که سالها بمونه
هر کی که اون رو بخونه
انگشت به دندون بمونه !
همخونه ای جان ،لبخند فراموش نشود لطفن .
راه با همراه است که کوتاه می شود .
سفر با همسفر است که خاطره انگیز می شود .
درد با همدرد است که تحمل پذیر می شود .
فکر با همفکر است که بسط می یابد .
دل با همدل است که گرم و روشن می شود .
اما
هم قد بودن صد شرف دارد به هم سر بودن .
***
امروز تولد فریبای نازنین است آن یار تمام ناتمامم
چنین گفت فریبا:
چهل زمستان را دیده ام
و عشق را ،
هنوز
نه !
گفتمش چنین :
عشق ؟!
تو که خود سمبل عشقی
به آینه نگاهی بینداز .
***
وردی پشت سر همخونه ای :سفرت به سلامت ، خوش بگذره عزیز .
یک : اصلا ً نباید باز میگشتی دردانه جان . در آن بازگشت چیزی بود که بوی خون میداد و چرک . چرا بازگشتی ؟
دو : ایستاده بودی بلند قامت . میگفتی از آزادی ، از لائیتسه ، از لیبرالیسم و باد میپیچید در روسری سفیدت که خیلی هم در بند آن نبودی . مظهر کدام سیاهی ، سفیدی تو را به خون آغشت ؟
سه : مردمان پاکستان تو را دردانه میخوانند . تو دانه و فرزند درّی ، لابد خود درّی . و دریاهای خروشان مرواید های خود را میبلعند . برای همین است که درّ کم یاب است ، کم یاب است و حالا نایاب است .
چهار : مرگ تو ، ای بی نظیر تزین ، در این تاریخ تلخی که پشت سر میگذاریم ، ماندگار است . لحظه ی تحویل دیگری است مرگ تو ، و ما حالا زمزمه میکنیم : به تاریخ این مرگ ، حول حالنا !
پنج : ترور بی نظیر بوتو ، ترور هر کسی نیست . ترور نماد همه ی خوبی هاست در چرک ترین جای جغرافیا . کسی که گلی را میچیند ، روح جهان را زخم میزند .
شش : من در این خانه ی قرضی ، در این همخانگی ، مرگ تو را به سوگ نشسته ام . و تمام نفرین های جهان به جانب کسی باد که بی نظیری را بی نظیرتر میکند .
هفت : حالا مائیم و دربرابرمان رشکی ! چرا برگشتی ؟
امضا : همخونه ای
الف ـ به فصل سخت این کتاب رسیده ایم
به شب های بی خواب امتحان
دلهره ، هراس
ببین مرا
همچو این شب ها سرد و ساکنم .
***
ب ـ یلدا شبی هم بر ما گذشت ، در آستانه چله ی بزرگیم ،
سَده سوزی در پیش رویمان و بعد ترک هم چله ی کوچک.
به من بگو بهار در راه است .
***
نوشته ای برای همخونه ای روی در یخچال با ماژیک وایت برد :
همخونه ای من ،
تلاش می کنم که حال خراب بر من غلبه نکند چون به طور کل روحیه ام
ورزشکاری است به همین دلیل است که بیشتر وقتها کتانی می پوشم .
اما با این همه باور داری که
صلاح کار کجا و من خراب کجا ؟!
***
توضیحی :سده سوزی از جشنهای باستانی است که در چهلمین روز زمستان
فقط در کرمان برگزار می شود. برای دانستن بیشتر یک کلیک اینجا
مدتی است که اهل سیاست و ادیبان همسو با سیاست مجذوب چهره یی نامتعارف شده اند . چند سال پیش از این ، اهل مجلس در تصمیمی شتابزده سالروز به دنیا آمدن محمد حسین شهریار را روز ملی شعر و ادب نام نهاد . شهریار غزلسرایی متعالی است اما در مملکت شعر و ادب ، در خاک حافظ و سعدی و فردوسی و دیگران آیا از او شایسته تر کسی نیست ؟ تصمیم مجلسیان که به گمانم از جانب نمایندگان آذری مطرح شده بود بیشتر به اقدامی پان ترکیسم میمانست . شهریار ، که خود را شهریار سخن میدانست ، غزلهای جاودانه ی زیادی از خود به جا گذاشته است ( برای نمونه به خاطر بیاورید غزل شاهکار : نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی ) اما مهمتر از آن مقامی است که او در ادب آذری به خود اختصاص داده است که شاخصترین آن میشود منظومه ی حیدر بابا . از اینها بگذریم . این روزها مجموعه ی شهریار از تلویزیون پخش میشود . به این بهانه رجوع میکنیم به مصاحبه ی ناصر حریری با محمد حسین شهریار که در سال 1369 در جلد هشتم کتاب درباره ی هنر و ادبیات منتشر شده است . خواندن بخشهایی از این مصاحبه خالی از لطف نیست :
ــ اگر ما از حافظ و سعدی تبعیت کنیم آن وقت میتوانیم به جایی برسیم . کاری که من کردم همین بود . حالا نه تنها به حافط رسیدم ، بلکه از او هم گذشتم .
ما شعرای خوب زیاد داشتیم مثل ناصرخسرو یا انوری که قصیده سرایان بزرگی بودند ، اما کلاسشان پایین بود .
ــ نوپردازان همه چیز را به کلی خراب کرده اند . از آنها چیزی متوقع نباشید . اگر شاملو یک شاهکار داشت که الان در یاد ما میماند ... از شهریور بیست به بعد همه چیز را خراب کردند . مذهب را از بین بردند ، ادب را از بین بردند ، همه چیز را از بین بردند ، تا اینکه انقلاب اسلامی آمد . این انقلاب چون به قرآن متکی است میتواند کارها را بهتر کند ، تازه دارد شروع میشود .
ــ میگویید که برای بهتر شدن نقد ادبی در ایران باید به گذشته برگردیم ؟ منظور شما چگونه گذشته یی است ؟
ــ باید به زمان حافظ و سعدی برگشت .
ــ مقصود من نقد ادبی است ؟!
فرقی نمیکند ، نقادی را میگویید . باید به همان زمان برگشت ...
ــ شما گفته اید که شعر عرفانی در عالی ترین شکل خودش متجلی میشود اما در عین حال برای جنبه های دیگر هم ارزش شاعرانه قائل شدید . در آن مرحله از چه احساساتی میتوان سخن گفت ؟
ــ آن شعرهای دیگر مجاز هستند . مثلا ً شما دختر عفیفی را دوست دارید به این نیت که با او ازدواج کنید ، همان کاری که من کردم ، برای او هم میشود شعر گفت .
ــ جهان بینی نیما را چگونه میبینید ؟
ــ جهان بینی نداشت ، شاعر بود . شعر میگفت ... نیما به جز افسانه یک شعر خوب ندارد ، یک شاگرد خوب هم ندارد . اصلا ً ما از آن به بعد دو تا شاعر خوب داشتیم که شاگردهای من بودند . یکی هاله بود ، همان شاعر « مرا ببوس » و یکی هم سایه که غزلیات خوبی دارد .
ــ در مورد کارهای فروغ چه فکر میکنید ؟
فروغ هم همینطور . اولش از من تقلید میکرد . او روحا ً شاعر بود اما خرابش کردند . هم اخلاقش را خراب کردند و هم شعرش را . اگر شاهکاری داشت که میماند اما شاهکاری ندارد ...
ــ نظر شما درباره ی کارهای سهراب سپهری چیست ؟
ــ نمی شناسمشان !
ــ در چنین زمانه یی آیا غزل میتواند بماند و اگر میماند چه سیر تحولی را طی خواهد کرد ؟
ــ همین کارهایی است که من کرده ام . خیلی از کارهای من از غزلیات حافظ بالاترند . بعضی ها هم همدوش حافظ هستند و برخی هم نزدیک به حافظ .
ــ ممکن است چند نمونه از کارهایی را که از غزلیات حافظ برتر میشمارید ، نام ببرید ؟
ــ خیلی هستند .
ــ ممکن است یکی دو نمونه را برای چاپ به ما بدهید ؟ ( متن شعرها در پایان مصاحبه آمده است )
ــ باید از حافظ آموخت . هفت صد سال بود که حافظ تنها مانده بود . غزل در بن بست قرار گرفته بود تا آنکه من آمدم !
حالا چند مصرع از غزلهای برتر از حافظ را با هم میخوانیم :
به سوز عشق ما تعبیه ست بی سیمی
که ضبط صوت سخن گوی عالم بالاست !
تو آنتنی و زمین از خلیفه خالی نیست
که این دکل ، سبب اتصال ارض و سماست !
تو شهریار سخن را به آه میبندی
که برنیامده از سینه ، آسمان پیماست !
ویک نمونه ی دیگر که درباره ی عشق به دختری عفیف است :
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم !
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آب خورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والاگهرم !!!
یاداشت برای همخونه : تو بردی !
امضا : همخونه
و خاقانی گفت :
1. یوسف روز به چاه شب یلدا بینیم
یوسف روز باش عزیزکم . در این چاه شب یلدا ، در این همه تاریکی ، من میترسم .
من را به قاچی هندوانه و مشتی آجیل مهمان میکنی ؟
2 : مرا عهدی ست با جانان
که تا جان در بدن باشد
هواداران کویش را ...
امضاء : همخونه ای