تبليغاتX
کاریز
کاریز یعنی قنات ، قنات چاهی است در دل کویر .

 

نگاه به فروغ

 

وقتی بحث تاش یا جوهر شعری را به پایان میبردم وعده کردم که در آینده چیزکی  درباره ی یک شعر فرخزاد بنویسم . مخاطبان این نوشته جملگی آنانند که بحثهای پیشین را خوانده اند و من راقم را مقید نمیکنند به تکرار گفته ها .

پیش از آنکه وارد مدخل اساسی این نوشته شویم لازم است ترصیع وار نکاتی را گوشزد کنم و اگر مجال یافتم نقاطی را گسترده کنم . 

فروغ در پاره یی از اشعار خود ( از قضا درخشان ترین آثارش ) وام دار احمدرضا احمدی است . این نکته هرچند خشم دوستداران او را بر میانگیزاند ، عاری از حقیقت نیست . نمیخواهم اکنون مجال این نوشته را صرف اثبات این ادعا بکنم ، چراکه هدف چیز دیگری است 1 .  اما چند اشاره شاید مفید باشد . نخست اینکه شعر فروغ ــ به ظن من ــ گستره یی بی انتهاست که هر غواص را در آن صیدی است و این ویژگی شعر اوست . وامی را که او از احمدرضا ستانده  نیز این چنین میتوان تعبیر کرد .

از ویژگی های شعر احمدرضا یکی زبان ساده است و دیگری نگاه او به جهان و کلمه . اشتراک فروغ و احمدرضا نیز بر همین محورهاست . زبان فروغ  در نگاه اول ساده و صمیمی است . لازم به یادآوری نیست که این سادگی در عین تقید به اوزان عروضی است 2 . اما گاه اتفاق میافتد که این نخ نامرئی وزن ، آنچنان ظریف پرداخته شده که دریافتنش ممارست میخواهد . « من جمله را به ساده ترین شکلی که در مغزم ساخته میشود به روی کاغذ میاورم و وزن مثل نخی است که از میان این کلمات رد شده بی آنکه دیده شود ، فقط آنها را حفظ میکند و نمیگذارد بیفتند ... 3 »  این سادگی ، صرف نظر از وجود وزن که به دید نمیاید ، همچون نگاه احمدرضا به زبان شعر است که دست کم پیش از او یافت نمیشود . نکته ی بعد در برخورد شاعر با کلمات نهفته است . فروغ کلماتی تازه را وارد عرصه ی شعر میکند . کلماتی که در تصور خشک مغزان در بافت شعر جایی ندارند . « من به سابقه ی شعری کلمات و اشیاء بی توجهم . به من چه که تا به حال هیچ شاعر فارسی زبانی مثلا ً کلمه ی انفجار را در شعرش نیاورده است ...4 » این برخورد ، زبانی ساده و صمیمی را موجد میشود که بافت ملفوظ و بیانی شعر را رنگی تازه میدهد . تازگی یی که در شعر احمدرضا نیز موجود است . تمام اینها به کنار ، کتاب طرح  احمدرضا احمدی در آذر ماه 1341 منتشر شده و فروغ پس از یک دوره سکوت در 1342 تولدی دیگر را منتشر کرده است . هرچند که شعر فروغ در ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد به پختگی میرسد . هنگامی که مجلات پایتخت نم نم حرکت فروغ را درک میکردند ــ یعنی تیر ماه 1343 با نقد م . آزاد در انتقاد کتاب ــ اعضای حلقه ی موج نو و سر آمد ایشان احمدرضا ، کتاب اول طرفه را منتشر کردند .  شعر بلند ایمان بیاوریم ... نیز برای بار نخست در حالی در دهمین شماره ی  مجله ی آرش ( آبان 1344) به چاپ رسید که مجموعه ی دوم احمدرضا ، روزنامه ی شیشه یی  ، شش ماه قبل روانه ی بازار شده بود . در این میان چند نفری  این تاثیر و شباهت را متذکر شدند ، از جمله مهرداد صمدی او نوشت : « بر شاعران تثبیت شده هم تاثیر او { احمدرضا } را میتوان دید و از همه بیشتر فروغ فرخزاد که از تصاویر احمدی استفاده میکند و عجیب قدرت تحلیل بردن آنها را هم دارد و به آنها رنگ فروغی زدن ... 5 »  به نظر میرسد که با مرگ ناگهانی فروغ  این ماجرا مسکوت ماند و دیگر بدان پرداخته نشد .

پس از این مقدمه به سراغ شعر پرنده مردنی است میرویم . این شعر آخرین شعر رسمی فروغ است . میگویم رسمی چرا که شخص فروغ در ویرایش و چاپ آن دخیل بوده است . این شعری به غایت کامل است بی آنکه از چس ناله های گاهی به چند فروغ بهره برده باشد ، بی مانیفست های روشنفکرانه و عاری از زنانگی عریان . ــ که اینها شاید مهمترین آفات شعر او به شمار میروند .

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

 معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشگها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است .

 

وقتی دست نوشتهای فروغ را میخوانیم متوجه میشویم که او با هوش و باریک اندیشی شعرش را درست و بر اساس اصول فرمالی که پیش از این برشمردیم ، نوشته است . یعنی به همین صورتی که در اینجا آمده است . اما در هیچ کدام از چاپ ها ، این صورت شعر منتشر نشده است و بازماندگان ، چون همیشه ، شیوه و قیافه ی شعر را به غلط اصلاح کرده اند ! در این چاپ ها بعد از دو خط اول ، چند خط فاصله گذاشته شده و کلا ً تصحیح کنندگان این شعر دو پارتی را به شعری چهار پارتی تقسیم کرده اند . اما این شعر همان طور که خواست فروغ بود از دو پارت کلان تشکیل شده است .

در پارت اول شاعر بی هیچ اضافه گویی مهمترین معنای شعر را عریان میکند . دلم گرفته است . فرم تکرار این بند را به یکی از شاهکارهای شعر فارسی مبدل کرده است . تکراری که بر سه محور استوار است . 1. از وجه معنایی فروغ این مهمترین معنا و ایماژ شعر را تکرار میکند :

دلم گرفته است

دلم گرفته است

2. از وجه فرمال فروغ با عنایت به فرم بند اول به سراغ ساختمان دایره یی میرود . اینجاست که شاهکار خلق میشود . او برای رسیدن به فرم دایره یی جمله یا مفهومی را تکرار نمکند بلکه فرم را تکرار میکند و آن فرم چیزی نیست مگر : تکرار !

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

3. از وجه ریتم درونی شعر شاعر در خطوط میانی به تکرار واج ِ زنشی شین میپردازد .

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

انگشت بر پوست کشیده ی شب کشیدن به سبب تکرار واج زنشی هم حس سایش را القا میکند و هم تاکیدی دوباره بر تکرار است .

همچنان در این بند سه تاش عمده وجود دارد . تاش اول با جمله ی دلم گرفته است زده میشود . اما فروغ به یک تاش بسنده نمیکند . برای اینکه این تاش در جان مخاطب اثر کند آن را بی هیچ تغییری تکرار میکند . انتخاب هوشمندانه ی او باعث میشود که مخاطب شعر بی هیچ گزافه گویی متوجه عمق و میزان دلگرفتگی شود . تاش بعدی موجد تصویری به غایت شاعرانه است :

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

پوست کشیده ی شب و انگشتانی که آن را لمس میکنند . همین تک جمله کافی است تا ما شاعر را ستایش کنیم . و در تاش بعدی ، شاعر همچون آغاز سرسری نمیگذرد و تاکید میکند بر خاموشی چراغهای رابطه .

 

بند دوم شعر به ظن من موجد ارجاعاتی پست مدرنیستی است . شاعر در این بند به موضوعات همیشگی شعر خود ( مهمانی گنجشگها ، معرفی شدن به آفتاب ) ارجاع میدهد ؛ ارجاعاتی که با طنزی تلخ همراه است : در این شب و دل گرفتگی و پوست کشیده و چراغهای خاموش ، تو سراغ آفتاب و مهمانی گنجشکها هستی ؟

پس تاش بعدی تاش تناقض است . تناقض ، شاعرانه ترین درک شاعران از جهان ، اینجا هدف قرار گرفته است 6. باری شاعر در این مرحله با عنایت به آن طنز گزنده خودش را رها میکند . او که متوجه ی تمام این تناقضات است انگار که بگوید : بی خیال ! میگوید :

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است .

لابد این همه گفتن از باغچه و مهمانی گنجشکها و فصل سرد و درختان فراموشکار اثر خود را همچون پروازی برجا گذاشته است . این پایان تلخ شعر برای فروغ همچون پایان تلخی است که شاملو در آخرین مجموعه ی خود رقم میزند و شعر از خود با خویشتن را میسراید . در آنجا نیز شاملو به خودش ارجاع مدهد و حاصل شعرش را در شعر میجوید :

هی برخود میزنم که مگر در واپسین مجال ِ سخن

هر آنچه میتوانستم گفته باشم گفته ام ؟

ــ نمی دانم .

 

 

 

یاداشتها :

1. تنها بسنده میکنم به یکی خاطره : مهرداد صمدی در جمعی گفته بوده که فروغ از احمدرضا احمدی تأثیر گرفته است . این را به فروغ میگویند . او میگوید اگر مهرداد صمدی گفته ، درست است . ( نقل از نادر ابراهیمی در مقدمه ی کتاب چهارکوارتت . )

2. در این باب محمد حقوقی مقاله ی مفصل و دقیق نگاشته است . این مقاله را در شماره ی 8 مجله ی آرش که در تیر ماه 1343 به چاپ رسیده بود ، خواندم . اما شاید در مقدمه ی  کتاب شعر زمان ما ، جلد مربوط به فروغ نیز تکرار شده باشد . در هر صورت با لحاظ کردن دانش وسیع حقوقی در شناخت وزن و نازک اندیشی مثال زدنی اش ، مطالعه ی این مقاله مفید خواهد بود .  

3و4. مصاحبه با فروغ فرخزاد . دفترهای زمانه ، اول ، ص 79 .

5. برای تتبع بیشتر در این مورد رجوع کنید به : صمدی ، مهرداد . درباره ی شعر احمد رضا احمدی . جنگ طرفه ، کتاب اول ، تیر 43 ، ص 157 .

6. درباره ی تاش و مفهوم تناقض در شعر کهن فارسی مفصلا ً سخن خواهیم راند اگر قرار بر بقا بود .

 

 

 

 

تکلمه :

 

در این مجموعه ی یادداشتها کوشیدم نگاه تازه یی از خوانش و سرایش و نگارش شعر ارائه کنم . تاکید میکنم سرودن شعر تفنن نیست ، فن است . شعر ماندگار را نمیتوان سرسری سرود . شعر ماندگار گوهری است تراش خورده در کارگاه ِ سالیان ؛ مملو از هوش ، تکنیک ، پشتکار ، دانش ، جسارت  و دست آخر شاعرانگی . آنچه اینجا آمد به مقدار حوصله ی وبلاگستان بود . شاید روزی هم آوردم خودم را و اینها را پاکیزه و جدی در مطبعه یی منتشر کردم . اما رضا بده به داده !

ما در این خانه مستاجر بودیم .کاش دین مان را به موجر ادا کرده باشیم با همین چرندیات و حالا که عزم رفتن داریم شرمسار مهمان نوازیش نباشیم .

 

یادداشت بر سطح هوا برای صاحب خانه ام :

 

عزیز و مهربان و جان و نفس  

جایت را تنگ کردم و تو کلید خانه ات را به من دادی و نامت را به من گفتی ! اکنون موعد وداع ست . و من که مسافرم با همان چمدانی که آمدم میروم . اما این بار چمدانم سنگین تر است چرا که مهر تو را و خاطره ی نیک تو را با خود حمل میکنم ( برای روزهای غمگینی ، تا چمدان را باز کنم و مهربانی تو را در بیاورم از کنار لباسهایم و کتابهایم ، و بو بکشم )

ببخشید که زحمت دادیم . این همخانگی همیشه برایم محترم است چون کسی که افتخار همخانه شدن با تو را داشت من بودم . دستانت را میبوسم و همیشه تو را میخوانم و همیشه منتقد جدی تو خواهم بود و همیشه روزهای خوشمان را همراه خواهم داشت .

با تو بودن خوب است اما :

من آن شوخ نهالم که گرم برکنی از جای

برسطح هوا سبز کنم ریشه ی خود را

 

 

همخانه ی سابق ( بی خانمان فعلی )

 

+  سه شنبه 27 فروردین1387  | 

 

جیم ـ همخونه ای نازم من بازی میکنم ،بازی مرا نگاه کن .

الف ـ  دور اول :

رییس همسرشت مرا به بازی دعوت کرده است که بنویسم از اولین هم  جنس گرا یا

دگرباشی که خواندمش .برای شرکت در این بازی یک کارت دعوت هم از طرف باربدم ،

 آن یار مانا داشتم . به این می گویند دعوت دوبل !

 بر همه ی اهل و نااهل واضح و مبرهن است که اولین پسر قبیله ای که خواندمش

باربدم بود . برای همین است  که همیشه جایگاه خیلی خاصی داشته و دارد .

اولین کامنتش را در سرشک دیدم و از سر کنجکاوی می خواندمش در خاموشی .

آن روزها در باغ بی برگش می نوشت .خیلی ساده شروع شد .

انکودینگ من با کامنتیتگ سرشک هماهنگ نبود بنابراین نمی تونستم ببینم بقیه چی گفتن .

یکی دوبار این مشکل را همونجا عنوان کردم . تا اینکه یکبار باربد از سر لطف و مهربانی برایم

نوشت و توضیح داد که ایراد از کجاست و چه کنم .

 تغییر انکودینگ و هماهنگ کردنش را باربد به من یاد داد . شاید خیلی ها اونجا می امدن و

اونجا رو می خوندن اما همین که باربد جواب داده بود و مهم تر از اون اهمیت داده بود برایم

یک دنیا ارزش داشت و دارد .

 از اون به بعد باربد شد باربدم .

 بعد  خشایار نازنین و شهرام شهرزاد بزرگ و عزیز را می خواندم . این دو پسر از این قبیله

که بهتر از بقیه تونستم با آنها رابطه برقرار کنم شاید به دلیل اینکه سال تولد هر سه ما

 یکی است .

بعد دوست دیگری که نامش را نمی برم اما در کتابخانه ی من کتابی است که هر بار

 این کتاب را بدست میگیرم یادآور این دوست عزیز است .

کتابی با عنوان از جراحی چه می دانید ؟

من هنوز هم اگر بخواهم با چند پزشک مشورت کنم یکی از پزشکان مورد اعتماد و

دوست داشتنی ام  این یار قدیمی است که به دلایلی اسمش را نبردم .

 همزمان سهراب معجزه گر که الان نزدیک به دو سال است که می خواهم

 احوالش را از باربد بپرسم و همیشه هم یادم میره !

همزاد ،سینا و آدم آهنی که  مینیمال هایش را دوست دارم .

آلفو که داستانهایش مرا به یاد قصه های  هری پاتر می اندازد .

و خوب خود تو همسرشت که سال قبل باربد به من معرفیت کرد و بعد شدم مشتری پروپا قرصت .

 

B _ The Second Game

Human being has tagged AB to write a six-word memoir about herself and
AB tagged me too.

rules:

1) Write a six-word memoir, post it on your blog (add an illustration if you like)...
 
but I broke the rules  and I write only my memoir about myself.
 
                         light , night
 
                                 visage , mirage
                                            
                                             A coin !
 
 
 
+  یکشنبه 25 فروردین1387  | 

 

الف - تحفه ای از کرمان

بیابان را

نشانی :پانزده کیلومتر آنسوتر از کلوت های شهداد .

گسترده سفره شنی اش را 

  از چپ

            و از راست

 تو

مهمان  ریگ های داغش می شوی ؟    

اینجا همان جایی است که شاعر کوچه بازاری می گوید :

یک روزی از دست تو سر به بیابون می ذارم

                                                  میرم اونجا که میگن آخر دنیاست به خدا !

ب ــ پیک نوروزی

همخونه ای نازم مشق های من خط بزن .

 مهمانتان می کنیم به این شعر جاودانه ی نیما .

پای آبله

ز راه بیابان

               رسیده ام ؛

بشمرده دانه

            دانه

            کلوخ خراب او ،

                          برده به سر

                                       ــ به بیخ گیاهان و

                                                               آب تلخ .

در بر رخم نبند

                  که غم بسته بر درم .

دلخسته ام

               به زحمت

                             شب زنده داریم .

ویرانه ام

            زهیبت آباد تلخ !

عیبم مبین

               که زشت و نیکو

                                   دیده ام بسی .

دیده

        گناه کردن

                   شیرین دیگران ،

                                       وز بی گناهی

                                                         دلشدگانی

                                                                     ثواب تلخ است .

در موسمی

            که خستگی ام 

                                  می برد زجای

با من

        بدار

             حوصله ،

                     بگشای

                                  در

                                        زحرف .

اما ،

        در آن

              نه ذره ، عتاب و 

                                    خطاب تلخ .

چون این شنید

                بر سر بالین من گریست

گفتا : کنون چه چاره ؟

بگفتم : اگر رسد

                       با روزگار هجر و صبوری

                                                     شراب تلخ .    

جیم ــ اضافه شد بعد از تحریر

خودم را سنجاق میکنم به این پست خشایار عزیز  . 

     

+  شنبه 17 فروردین1387  | 

 

یک : بهاریه

من در هر نوروز از نو کودک میشوم . پسرکی چهار پنج ساله میشوم . چشمم ، گوشم، دماغم، دهانم و پوستم کودک میشود . صدایم هم کودک میشود .

در هر نوروزی بادبادکهای جوراجور و رنگارنگ در چشمهایم میپرند و میرقصند . در چشمهایم میترسند .

در هر نوروزی گوشم پر میشود از صدای جغجغه ها و گنجشک ها و در مشتهای کوچکم برای جوجه ها شعر و دانه میبرم . نوروز بوی نرگس و کتان و رنگ زعفران و آتش دارد . من در هر نوروزی فرفره ی چارپر کاغذی میشوم . در باغ کودکستان میلرزم و میچرخم . مرغ میشوم و روی شاخه ی درخت مینشینم . در هر نوروزی لبم کودک میشود و مثل بوسه یی روی دست پدرم مینشیند . موهایم کودک میشوند و نفس پدرم مثل یک سرود کودکستانی در میانشان میوزد .  

از ثمین باغچه بان

دو : سرود کودکستانی

 مرغ بهار اومده با فریبایی

تو کوچمون میخونه تازه آوایی

ای بهار زیبا

میدونم که زیبایی

                     در راه تو رویید

                   گلهای صحرایی

از آسمون داره بارون میاد نم نم

گلهای تازه توی باغچه میبینم

                    مرغک بهاری

                    آواز میخونه بی غم

                     ما همه میخونیم

                     این آواز و با هم

همخونه

---------------------------------------------------

همخونه ای نازم ،

سفره ی هفت سین را همین پایین پهن میکنم .

 

دو : سرود کودکستانی

سیر و سماق و سبزه ،

سرکه و سیب و سنجد

                      فقط مونده سمنو

                     شیره ی گندم اون

 

یک : خوشا بهار!

بر پَته ی سرخ رنگ مادر بزرگ هفت سینمان را می چینیم .

 

آینه را من می آورم تا گاه گاه ما را یاد خودمان بیاندازد .

شمع را تو بیاور تا گاهی در تاریکی هایمان روشن کنیم .

 

قرآن را به رسم خانه ی پدری من می آورم

اسکناسهای تا نخورده را به رسم پدر تو بیاور !

 

می نشینیم رو به روی هم ، مهربان وزیر لب نجوا میکنیم .

بگردان ، بگردان ام ، بگردانم

حالم را ، حالمان را 

                         به صواب . 

                                        ***

معنا نوشت :

پَته : (patte) نوعی سوزن دوزی در کرمان بر پارچه پشمی

صواب : خوب و پسندیده

 

            سیدو

 

 

 

+  پنجشنبه 1 فروردین1387  |