|
کاریز یعنی قنات ، قنات چاهی است در دل کویر .
|
الف ـ جوابی
برایم نوشته بود ادبیات یعنی عشق ، زیبایی و مهر !
از اینها بنویس . از هدف دور شده ای .
برایش نوشتم . کدام هدف ؟ همان هدفی که خود گم شده !
ادبیات گاه یعنی کینه ، خشم ، قهر و غضب . و اگر اینها زشت اند پس متن هم
به همین زشتی و سیاهی است .
ب ـ آویختنی :
دوست معتمدم اینجا کارگاه گفت و گویی را به راه انداخته ، گاه حرف و گپ دوستانه
دریچه های جدیدی به رویمان باز می کند ، اینطور نیست ؟
الف ـ بودن ،نبودن ، چه بودنی !
بودن مفهوم خودش را در ادامه نشان میدهد و نبودن هم درست پشت همین
مفهوم پنهان می شود .اینطور تو غافل میشوی و فراموش میکنی که هر بودی
ممکن است روزی نباشد.
تصور بودن همیشگی میشود عادت ، عادت هم یعنی عادی شدن .
زمانی که برایم عادی میشود دیگر عظمت و زیبایی اش را درک نمی کنم و شور و شوقی
در من ایجاد نمی شود و لذتی در میان نیست .
ب ــ خرق عادت
حتی اگر یک هفته هر روز سیگار بکشم و بینم که دیگه از کشیدنش لذت نمی برم
رنج نکشیدن و سردردش را برای چند روز تحمل میکنم تا باز از پک زدن به سیگارم لذت ببرم .
جیم ــ آویختنی : تبارک اله احسن الخالق
ازدواج تن ها کافی نیست !
و اینم بمونه !
شاید ، شاید و شاید عشق
شاید اگر بخواهم در عالم مادی برای عشق مصداقی پیدا کنم باید وسیله ای شبیه
دیاپازون باشد .
می دونی دیاپازون چیه ؟
دیاپازون وسیله ای برای کوک کردن ساز است که با یک تلنگر به ارتعاش دچار می شود .
و اگر در هنگامه ی لرز به سیم های ساز نزدیکش کنی ناگهان در ساز هم فرکانس ایجاد
می شود بدون اینکه به خود ساز ضربه ای زده باشی .
شاید عشق هم باید همین کار را بکند.یکی به جنبش در می آید و دیگری هم بی هیچ
ضربه ای به لرز .
و شاید عشق درست همان لحظه ای باشد که تمام آوازهای دو نفر با هم هماهنگ میشوند
و سازهایشان موافق نواخته می شوند . هم کوک می شوند .
***
آویختنی : خودم را سنجاق میکنم به این پست هومن دانا و دانشمند
دبستان که می رفتم زحمت خریدن هدیه ی روز معلم هم مثل مابقی زحمتها می افتاد گردن
مامان .شده بود یک رسم که هر سال فقط تکرار میشد . یک رسم خشک وخالی،بدون اینکه
مفهوم و چراییش را درک کنم .اما از دوره ی راهنمایی به بعد این روز رنگ وبویی خاص گرفت
شد یک روز ویژه با آداب و رسوم خاص خودش .از بین ۱۳-۱۴ معلمی که داشتم فقط چندتایی
گلچین می شدند . هدیه ها هم دیگر هیچ ارزش مادی نداشت مختص شدند به شاخه گلی ،
کارتی با چند خطی یادگار میانش و گاهی وقتها هم بوسه ای .
از یک هفته قبل بحث انتخاب معلم برگزیده بین همکلاسی ها شروع میشد و اینکه چرا فلان معلم.
همیشه خاص ترین من ،معلمی بود که در روح من چیزی را دستکاری کرده بود یا اثری گذاشته بود
بر من ،جاودانه .
معلم ، هموست که آگاه کننده است، دلسوز . آموزاننده با مهر . تعلیم دهنده ، شکیبا.
نگارین شده با نقشهای زیبا ،بس آراسته . نشاندار و شناخته شده .
نشانی ، نشانه ای در میان ، نشان راه .
حالا تو معلمی و من شاگرد . روزت مبارک ، عزیز دل ، دلم .
شاگرد ، معلمش را ستایش می کند اینگونه که من تو را !
شاگرد به معلمش می بالد اینگونه که من به تو !
شاگرد از معلمش پیروی می کند اینگونه که من از تو !
اگر برایت کارتی خریده بودم با روان نویس ارغوانی این را برایت می نوشتم ،
البته با اجازه جناب سعدی بزرگ، چون باز توی بیت دست بردم.
معلمم همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت .
پایین ترش هم برای اینکه دستخطم شبیه بچه دبستانی ها بشود با دست چپ برایت می نوشتم
نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد !
دوست ، ارادتمند و شاگردت سیدو
***
اضافه ی واجب :دوست عزیز دیگری هم هست که من به او هم مدیونم بسیار .
آب عزیز و زلالم روزت مبارک .
الف ــ جاودانگی
اولین
و آخرین
چه واژه های نامفهومی
تو
تنها جاودانه ای !
----
علا یکشب گفت : عشق من از دختری به دختری انتقال می یابد .
من تعمیمش دادم عشق من از انسانی به انسانی دیگر انتقال می یابد .
ب ــ چوق الف :
کانت : به آنچه درست است عمل کن ،گرچه جهان ویران شود .
ج ــ از مجموعه ی هذیانات :
من همینم همینطوری ،میخوای بخواه ، نمی خوای هم بخواه!
الف ــ پندی از الحکمــــــتُ فی الـوقـــایع :
ای خواجه ، آنکه آید لاجرم روزی رود . این چنین است رسم و طریقه ی روزگار
و این قاعده را هیچ استثنایی نباشد .
حکیم ملا سیدو کرمانی
ب ــ چوق الــــف :
زنده یعنی زندگی ! این دیگه فلسفه نیست .
«حسین پناهی »
جیم ــ از مجموعه ی هذیــانـات :
نان عالی
بربری!
دال ــ توضیحی :
یکبار معلم گفت:من از چوق الف آنچه که از کتابی بايد به خاطر سپرد را مستفاد ميکنم ...
سیدو هم زین پس همین کار را میکند شما چطور ؟
الف ــ از این گریه چه میدونی ؟
چند شب قبلتر از اینکه حرف از رفتنت بزنی،خواب دیدم که ترا به خانه ی بخت می فرستادم !
از خواب پریدم،پاورچین پاورچین توی اتاقت آمدم .آنقدر آرام خوابیده بودی که می توانستم
نفسهایت را که در قفسه ی سینه بالا و پایین میشد هر دم و بازدمش را جدا جدا بشمارم .
خوب نگاهت کردم ، کتابی که کنار بالشت گذاشته ای و چوق الفی که کجکی از میانه ی کتاب
بیرون آمده ، این تصویر توست .کنار پنجره رفتم تا سرزدن سپیده را ببینم . نگفته بودمت
من عاشقم بر سپیده ، لحظه ی طلوع .
پرده ی حریر را کمی کنار میزنم تا صبح با قلقلک آفتاب بیدار شوی ، ای آهنگ خیال من !
ب ــ نمیدونی چقد سخته رو به روت گریه نکردن !
بگویمت برو ، چگونه !
بگویمت بمان ، چطور !
این روزها شعر فروغ را زیر لب زمزمه میکنم بارها و بارها و دلم آرام میگیرد! آرام میگیرد ؟
چگونه می توان به آن کسی که میرود
بدین سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد !
ای یار ، ای یگانه ،ای یگانه ترین
این بار به سمت افق برو ، در غروبی دلگیر . همانجا که خورشید و زمین میان شعله های
نارنجی آتشین میسوزند و یکی میشوند . بسوز ، خاکستر شو و از میان خاکستر به پا خیز .
ققنوس نشو ، که پرنده مردنی است .
فقط آواز سر بده ، وَرَشان* !
خوبی هایی در جهان یافت می شود ، هنوز ! بگیر مهربانی هایی ، آغوشهای بی دغدغه ای،
کنج های دنجی ، گوشهای شنوایی !
یادت هست ، نوشته بودی من پیامبرم ، پیامبر کاغذی .چند سال بعدتر نوشتی حالا شده ام
پیامبری مقوایی .همان موقع برایت نوشتم چند دسی میلیمتر کلفت تر شده ای .
پیامبر ، پیام آور است چه باک از رسالتش ! حالا گیریم کاغذی یا مقوایی .
گفته ها کم است و نگفته ها بی شمار و فرصت ما اندک ، ای یگانه ی دوران!
آمدنت خوب بود ، با تو بودن خوبـتــــــــــــــــــر .
اما حالا می دانم که تو و خانه های بسیار به هم محتاجید ،خانه به دوش من !
امتیاز همخانه شدن با من می ماند تا همیشه برای تو ، اگر امتیازی در کار باشد .
بنایت را بر بقا بگذار که بهتر می دانی عزیز دل ، دلم ( این را خودت به من یاد دادی )
که هم دل نگران توست و هم چشم من بر تو !
موهایت را کوتاه کن که هنوز هم در سنت ما کوتاه کردن مو آبستن معناست .گاه تداعی
کننده ی مویه است و گاه طلب نو شدن و نزه . معنای دوم را دوست تر می دارم، نو شو !
بنشین به امید داو دیگر ، که تو مرد تنهایی نیستی . دوباره آغاز کن ، آغاز شو .
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچ الا ، هوس قمار دیگر
سرت را جلو بیاور تا میان دو ابرویت را ببوسم و در گوشت نجوا کنم
تو در کلمه خانه داری ، در حروفی که من ، ما می نویسیم یا به آن می اندیشیم .
***
معنا نوشت - وَرَشان : کبوتر صحرایی
***
اضافه ی واجب :میماند یک تشکر ویژه و مخصوص ازعالیجناب صورتک خیالی خودمان، آیدین .
و جایگاه خاص و ویژه ای که در قلب من خواهد داشت زین پس .