ـ آه ، این روزها
چه می تازد تکنولوژی
حتی
نوارهای بهداشتی هم
به سی دی تبدیل شده اند .
پ . ن : در اینجا تامپون محلی از اعراب ندارد .
ساده است من متنفرم ، متنفرم از اینکه در هنگام قاعدگی شورت ام خونی شود .
پ . ن ۱: همیشه برایم نفرت داشتن یک پله بالاتر از بد آمدن هست .
پ .ن ۲ : شاید بهتر بود من هم اسم این پست را می گذاشتم سلیقه شخصی .
کنار توالت عمومی ایستاده ایم ؛ هجوم همسفران برای خالی کردن مثانه . به درب
ماشین تکیه داده ام و دورهای دور را نگاه می کنم . جلویم می ایستد و بی مقدمه
می گوید : من دیگر هرگز به دستشویی که با زنها مشترک باشد نمی روم ! قبل از
هر اعتراض ، دستم را می گیرد و به سمت توالت می کشاند و می گوید : بیا ،خودت
ببین . توی راهرو از هر دو طرف درها را باز می کند . در هر کنج توالتی چند تایی
نوار بهداشتی اندخته شده و مگسهایی که روی آنها بال بال می زنند . سطل های که
کنار دستشویی ها افتاده اند و با خیال راحت چرت می زنند و زنهایی که جلوی آینه ها
تجدید آرایش می کنند .
در قاعدگی رازی هست اما قاعدگی راز نیست .
مهمان ام و توی دستشویی . نوار بهداشتی لوله شده توی روزنامه را به سفارش میزبانم
توی کیسه سیاه می اندازم و سرش را هم محکم گره می زنم . این راز ِ مگو را بدستش
می دهم تا پنهانش کند ، شاید هم معدومش .
درد تلخ می شود اگر بیاید و درد کشی نباشد .
درد دارم ، خون ریزی دارم ، ضعف دارم . سرم را گذاشته ام روی میز ، دست راست
دولا شده زیر ِ سر است . دست چپ روی میز مستقیم کشیده شده طوری که انگشتها لبه ی
میزرا فشار می دهند . مهربانی کنارم نشسته است و سر ِ دو انگشتش روی پلکان مهره های
کمربالا و پایین می شود گاهی می ایستند و باز به راه خود ادامه می دهند . کنار گوشم آهسته
زمزمه می کند: آرام باش ! آرام باش !
با این لالایی به خواب می روم . چند دقیقه ای از دنیا کنده می شوم . وقتی بازمی گردم درد
کمتر شده است .
درد می آید و می رود ؛ می گیرد و رها می کند . تخم دانها فشرده می شوند .
گویی دستی دیواره های رحم را تیشه می زند ؛ فرو می ریزند ؛ لـَخت ِ ، لـَخت ِ .
همیشه از یک رگ در پیشانی درست بالای ابروی چپ شروع می شود . انگار پیکان
دو سری است که از پایین تیر می کشد توی چشم و از بالا سیخ می زند توی سر .
دلم یک ریسمان می خواهد که محکم دور پیشانی بپیچم تا درد همانجا بماند پخش نشود.
اسمش میگرن قبل از قاعدگی است فقط وقتی آرام می گیرد که اولین قطره ی خون بچکد.
این روزها یک جوری شده ام ؛ یک جور عجیبی !
شده ام طیفی از رنگ های گرم و سرد ، ترکیبی از تند و آهسته ، گاهی تاریک و گاهی روشن .
قرمز ِ خون ، نارنجی ِ آتش ، زرد ِ آفتاب ، خاکستری ِ دلتنگ ، قهوه ای ِ اندوه ، سیاه ِ دلگیر .
این روها یک جوری شده ام ؛ یک جور غریبی !
گاه تندری خشمگین ، گاه دریایی بی موج . گاه صحرایی سوزان ، گاه آسمانی دل تنگ .
گاه صاعقه ای وحشی ، گاه ابری پر گریه . گاه سیلی خروشان ، گاه نوری بی گرما .
زمان ، زمان ِ نزدیک به قاعدگی ام هست . تقویم ها این را می گویند .
ببین ! قرار نیست که قاف همیشه حرف آخر عشق باشد که عاشقی در هنگامه ی جدایی
برای معشوقش بنویسد : قسم به قاف که حرف آخر عشق است . حالا بین من و تو خط ِ
فاصله ایست به بلندای کوه ِ قاف !
این یکبار قاف حرف ِ اول ِ قاعدگی است ، قاعدگی زنانه !
« دو چیز را نهایتی نیست یکی زیبایی و ظرافت زنانه و دوم هم سوء استفاده از این دو
برای رسیدن به هدف . »
برگرفته از دیالوگی از فیلم نیکیتا بین نیکیتا و مربی اش
با همه ی اینها تو ، باور کن که من تنها تن ِ زنانه ای نیستم برای اغوا گری.
می توانم نگاهی باشم دقیق و سرشار از هوش ،لحن حرف زدنی زیبا و دلنشین و ...
بعد من در حالیکه دست هایم را زیر بغلم فرو می برم ، لب پایینم را با دندانهای بالایم گاز می گیرم
مجبورم بگویم: به تخمم ! به تخم نداشته ام ! آن وقت چیزی را که هست ، حواله می دهم به جایی
که نیست و اینطور می شود که لاکردار گره می خورد ، گیر می کند . به سر نمی رسد .
من این ترانه شاهین نجفی ـ ما مرد نیستیم ـ را امروز که اینجا دراز
کشیده بودم نزدیک به ده بار گوش دادم .
مثل اون دختری که پرده اش دوخته
و اون که پول نداشت ، تو آتیش سوخته
مثل مادرم با اون زندگی زوری
زنی که خلاصه شده تو قابلمه و قوری
کسی تا حال نتونسته ببینه بدنش
کسی اصلن نتونسته بگیره روسریشو
میگفت بعد مرگ می برنش جهنم
می گفت آدم از سر مو آویزون میکنن
گفتم مگه نگفتن بهشت زیر پای شماست، مامان!
بهشت سر کاریه ، بیا دنیا را بچسب!
می گفت از اون که داری میگی ، مو تنم سیخ شده
گفتم می ترسی ، ترس به روحت میخ شده
هفتاد سال زن بوده یعنی کلفت
یعنی چیزی تو زندگیش ندید جز خفت
زنی که گناه بود ، بودنش ولی به جاش
زنی که استحاله کرده بودنش تو فال
کسی که خیانت نکرد به شوهرش چی شد؟
پنجاه سال فحش شنید و کتک خورد
باید تو سری بخوره، بمیره ، نفس نکشه
عکس هیچ پرنده ای را بی قفس نکشه
زنی که همیشه یک سایه اونو می پایید
عروسکی که مرد به هر شکل باهاش می خوابید
تو بوی سیلی و شلاق میدی خانوم
تا کی می خوای به مردا باج بدی خانوم
مثل وطن شدی همدم ولگردا
تقدیر تو دست تو واسه فردا
تو بوی زمین سوخته مون رو میدی خانوم
تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانوم
ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش
یک کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش...
هلن سیکسو یا الن سیکسوس ،تئوریست ، فمنیست ، نمایشنامه نویس و نویسنده ی
برجسته ی فرانسوی معتقد به تئوری " زبان ِ تن نویسی " است .
او در کتاب خنده مدوسا می گوید : « خودت را بنویس ،تمنای تو باید شنیده شود ،فقط
دز این صورت است که منابع پایان ناپذیر ناخودآگاه فوران خواهد کرد. » در ادامه می نویسد
« زن باید خود را از سانسور نجات دهد و شایستگی های خود ، تمنای خود ، قلمرو پهناور
هستی خود را که در مهر و موم نگهداری شده است ، باز یابد . »
این پست برای سرمه ی عزیز در جواب سوالی که پرسیده بود .
قال شیخ گیس دراز : چیزی که گفتنش سخت ِ ، را بنویس .
تمام شب
باران ، بر در و دیوار شهر می کوبید
و زنی
ضرب آهنگ های
بین باران و کانال کولر را می شمرد .
چه کسی به تو گفته که
هر زنی ، با ازدواج به نیمه می رسد
و با تولد فرزندش ، تمام !
دیشب شیخ گیس دراز در حالیکه پشت به من رو به ماه ایستاده بود فقط یک جمله گفت :
زن ها برای فرار از ملال زیستن به عشق پناه می برند !
گفتم : مردها چه ؟ مردها چه ؟
در حالیکه شانه بالا می انداخت و دست در جیب می کرد گفت : نمی دونم ! نمی دونم !
بذار خودشون بگن !
تکمله : این پست و تمام حق و حقوقش متعلق به کوتاه است .
من هم یک زنم ، هم یک مادر و هم یک دختر دارم !
پس فتیله ی اون چراغ توی فکرت را بکش پایین تر ! چون نورش چشمهام را آزار میده.
من حتی برای یک لحظه هم نتونستم خودم را جای مادر این دختر یا خود این زن بذارم .
احمقانه است اگر فکر کنیم این دختر فقط چشمهایش را از دست داده .
اولین بار که دیدمش خم شده بود توی گودی تنور.گرمای آتش گونه هایش را سرخ
کرده بود . نان که تعارف کرد عطر داغ و تازه ی نان را نمی شد رد کرد .
برای اینکه راست بگوید نیازی نه به قول گرفتن بود و نه قسم دادن.
میپرسم :می زَند اَت ؟
میگوید : گاهی وختا .
همانطور که تند تند چانه درست میکند و عرق از پشت گوشش شره می کند توی یقه اش.
خیلی جدی می گوید:خوب باید من بزنه . اگه نزنه که من آدم نمیشم !
نوشته بود :