تبليغاتX
کاریز
 

ـ آه ، این روزها

چه می تازد تکنولوژی

حتی

نوارهای بهداشتی هم

به سی دی تبدیل شده اند .

 

پ . ن : در اینجا تامپون محلی از اعراب ندارد .

 

+  سه شنبه 24 شهریور1388  | 

 

ساده است من متنفرم ، متنفرم از اینکه در هنگام قاعدگی شورت ام خونی شود .

 

پ . ن ۱: همیشه  برایم نفرت داشتن یک پله بالاتر از بد آمدن هست .

پ .ن ۲ : شاید بهتر بود من هم اسم این پست را می گذاشتم  سلیقه شخصی .

 

 

+  دوشنبه 23 شهریور1388  | 

 

کنار توالت عمومی ایستاده ایم  ؛ هجوم همسفران برای خالی کردن مثانه . به درب

ماشین تکیه داده ام و دورهای دور را نگاه می کنم . جلویم می ایستد و بی مقدمه

 می گوید : من دیگر هرگز به دستشویی که با زنها مشترک باشد نمی روم ! قبل از

هر اعتراض ، دستم را می گیرد و به سمت توالت می کشاند و می گوید : بیا ،خودت

ببین . توی راهرو از هر دو طرف درها را باز می کند . در هر کنج توالتی چند تایی

 نوار بهداشتی اندخته شده و مگسهایی که روی آنها بال بال می زنند . سطل های  که

کنار دستشویی ها افتاده اند و با خیال راحت چرت می زنند و زنهایی که جلوی آینه ها

تجدید آرایش می کنند .

 

 

+  یکشنبه 22 شهریور1388  | 

 

در قاعدگی رازی هست اما قاعدگی راز نیست .

مهمان ام و توی دستشویی . نوار بهداشتی لوله شده توی روزنامه را به سفارش میزبانم

توی کیسه سیاه می اندازم و سرش را هم محکم گره می زنم . این راز ِ مگو را بدستش

می دهم تا پنهانش کند ، شاید هم معدومش .

 

 

+  شنبه 21 شهریور1388  | 

 

درد تلخ می شود اگر بیاید و درد کشی نباشد .

درد دارم ، خون ریزی دارم ، ضعف دارم . سرم را گذاشته ام روی میز ، دست راست

دولا شده زیر ِ سر است . دست چپ روی میز مستقیم کشیده شده طوری که انگشتها لبه ی

 میزرا فشار می دهند . مهربانی کنارم نشسته است و سر ِ دو انگشتش روی پلکان مهره های

 کمربالا و پایین می شود گاهی می ایستند و باز به راه خود ادامه می دهند . کنار گوشم آهسته

زمزمه می کند: آرام باش ! آرام باش !

با این لالایی به خواب می روم . چند دقیقه ای از دنیا کنده می شوم . وقتی بازمی گردم درد

کمتر شده است .

 

+  پنجشنبه 19 شهریور1388  | 

 

 

درد می آید و می رود ؛ می گیرد و رها می کند . تخم دانها فشرده می شوند .

گویی دستی دیواره های رحم را تیشه می زند ؛ فرو می ریزند ؛ لـَخت ِ ، لـَخت ِ .

 

 

 

 

+  دوشنبه 16 شهریور1388  | 

 

همیشه از یک رگ در پیشانی درست بالای ابروی چپ شروع می شود . انگار پیکان

 دو سری است که از پایین تیر می کشد توی چشم و از بالا سیخ می زند توی سر .

دلم یک ریسمان می خواهد که محکم دور پیشانی بپیچم تا درد همانجا بماند پخش نشود.

اسمش میگرن قبل از قاعدگی است فقط وقتی آرام می گیرد که اولین قطره ی خون بچکد.

 

 

+  شنبه 14 شهریور1388  | 

 

این روزها یک جوری شده ام  ؛ یک جور عجیبی !

 شده ام طیفی از رنگ های گرم و سرد ، ترکیبی از تند و آهسته ، گاهی تاریک و گاهی روشن .

قرمز ِ خون ، نارنجی ِ آتش ، زرد ِ آفتاب ، خاکستری ِ دلتنگ ، قهوه ای ِ اندوه ، سیاه ِ دلگیر .

این روها یک جوری شده ام  ؛ یک جور غریبی !

گاه تندری خشمگین ، گاه دریایی بی موج . گاه صحرایی سوزان ، گاه آسمانی دل تنگ .

گاه صاعقه ای وحشی ، گاه ابری پر گریه . گاه سیلی خروشان ، گاه نوری بی گرما .

زمان ، زمان ِ نزدیک به قاعدگی ام هست . تقویم ها این را می گویند .

 

 

+  چهارشنبه 11 شهریور1388  | 

 

ببین ! قرار نیست که قاف همیشه حرف آخر عشق باشد که عاشقی در هنگامه ی جدایی

برای معشوقش بنویسد : قسم به قاف که حرف آخر عشق است . حالا بین من و تو خط ِ  

فاصله ایست به بلندای کوه ِ قاف !

این یکبار قاف حرف ِ اول ِ قاعدگی است ، قاعدگی زنانه !

 

 

+  سه شنبه 10 شهریور1388  | 

 

« دو چیز را نهایتی نیست یکی زیبایی و ظرافت زنانه و دوم هم سوء استفاده از این دو

 برای رسیدن به هدف . »

                                           برگرفته از دیالوگی از فیلم نیکیتا بین نیکیتا  و مربی اش

 

با همه ی اینها تو ، باور کن که من تنها تن ِ زنانه ای نیستم برای اغوا گری.

می توانم نگاهی باشم دقیق و سرشار از هوش ،لحن حرف زدنی زیبا و دلنشین و ...

 

 

+  چهارشنبه 21 مرداد1388  | 

 

بعد من در حالیکه دست هایم را زیر بغلم فرو می برم ، لب پایینم را با دندانهای بالایم گاز می گیرم

مجبورم بگویم: به تخمم ! به تخم نداشته ام ! آن وقت چیزی را که هست ، حواله می دهم به جایی

 که نیست و اینطور می شود که لاکردار گره می خورد ، گیر می کند . به سر نمی رسد .

 

 

 

 

+  پنجشنبه 25 تیر1388  | 

 

من این ترانه شاهین نجفی ـ ما مرد نیستیم ـ را امروز که اینجا دراز

کشیده بودم نزدیک به ده بار گوش دادم .

 

مثل اون دختری که پرده اش دوخته

 و اون که پول نداشت ، تو آتیش سوخته

مثل مادرم با اون زندگی زوری

زنی که خلاصه شده تو قابلمه و قوری

 

کسی تا حال نتونسته ببینه بدنش

کسی اصلن نتونسته بگیره روسریشو

میگفت بعد مرگ می برنش جهنم

می گفت آدم از  سر مو آویزون میکنن

 

گفتم مگه نگفتن بهشت زیر پای شماست، مامان!

بهشت سر کاریه ، بیا دنیا را بچسب!

می گفت از اون که داری میگی ، مو تنم سیخ شده

گفتم می ترسی ، ترس به روحت میخ شده

 

 

هفتاد سال زن بوده یعنی کلفت

یعنی چیزی تو زندگیش ندید جز خفت

زنی که گناه بود ، بودنش ولی به جاش

زنی که استحاله کرده بودنش تو فال

 

 

کسی که خیانت نکرد به شوهرش چی شد؟

پنجاه سال فحش شنید و کتک خورد

باید تو سری بخوره، بمیره ، نفس نکشه

عکس هیچ پرنده ای را بی قفس نکشه

 

 

زنی که همیشه یک سایه اونو می پایید

عروسکی که مرد  به هر شکل  باهاش  می خوابید

 

تو بوی سیلی و شلاق میدی خانوم

تا کی می خوای به مردا باج بدی خانوم

مثل وطن شدی همدم ولگردا

تقدیر تو دست تو واسه فردا

 

 

 

تو بوی زمین سوخته مون رو میدی خانوم

تو هم از عرش  به فرش رسیدی که خانوم

ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش

یک کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش...

 

 

+  شنبه 17 اسفند1387  | 

 

هلن سیکسو یا الن سیکسوس ،تئوریست ، فمنیست ، نمایشنامه نویس و نویسنده ی

برجسته ی فرانسوی معتقد به تئوری‌ " زبان ِ تن نویسی "   است .

او در کتاب خنده مدوسا می گوید : « خودت را بنویس ،تمنای تو باید شنیده شود ،فقط

دز این صورت است که منابع پایان ناپذیر ناخودآگاه فوران خواهد کرد. »  در ادامه می نویسد

 « زن باید خود را از سانسور نجات دهد و شایستگی های خود ، تمنای خود  ، قلمرو پهناور

 هستی خود را که در مهر و موم نگهداری شده است ، باز یابد . »

 

این پست برای سرمه  ی عزیز در جواب سوالی که پرسیده بود .

قال شیخ گیس دراز : چیزی که گفتنش سخت ِ ، را بنویس .

 

+  چهارشنبه 30 بهمن1387  | 

 

تمام شب

باران ، بر در و دیوار شهر می کوبید  

و زنی

 ضرب آهنگ های

بین  باران و  کانال کولر را می شمرد .

 

+  یکشنبه 20 بهمن1387  | 

 

چه کسی به تو گفته که

هر زنی ، با ازدواج به نیمه می رسد

و با تولد فرزندش ، تمام !

 

+  سه شنبه 15 بهمن1387  | 

 

دیشب شیخ گیس دراز در حالیکه پشت به من رو به ماه ایستاده بود فقط یک جمله گفت :

زن ها برای فرار از ملال زیستن به عشق پناه می برند !

گفتم : مردها چه ؟ مردها چه ؟

در حالیکه شانه بالا می انداخت و دست در جیب می کرد گفت : نمی دونم ! نمی دونم !

 بذار خودشون بگن !

 

تکمله : این پست و تمام حق و حقوقش متعلق به کوتاه است .

 

+  شنبه 16 آذر1387  | 

 

من هم یک زنم ، هم یک مادر و هم یک دختر دارم !

پس فتیله ی اون چراغ توی فکرت را بکش پایین تر ! چون نورش چشمهام را آزار میده.

من حتی برای یک لحظه  هم نتونستم خودم را جای مادر این دختر یا خود این زن بذارم .

احمقانه است  اگر فکر کنیم این دختر فقط چشمهایش را از دست داده .

+  دوشنبه 11 آذر1387  | 

 

اولین بار که دیدمش خم شده بود توی گودی تنور.گرمای آتش گونه هایش را سرخ

کرده بود . نان که تعارف کرد عطر داغ و تازه ی نان را نمی شد رد کرد .

برای اینکه راست بگوید نیازی نه به قول گرفتن بود و نه قسم دادن.

میپرسم :می زَند اَت ؟

میگوید : گاهی وختا .

همانطور که تند تند چانه درست میکند و عرق از پشت گوشش شره می کند توی یقه اش.

 خیلی جدی می گوید:خوب باید من بزنه . اگه نزنه که من آدم نمیشم !

 

+  شنبه 2 شهریور1387  | 

 

نوشته بود :

نویسنده: نره خر!
دوشنبه 21 آبان1386 ساعت: 16:0
چرا زنان دوست دارند مرد باشند اما مردان را نامرد خطاب مي كنند؟
مردانه گي صفتي است در مورد مردان، شايد قوي بودن شايد نترس بودن شايد داراي
 اعتماد به نفس بودن شايد امكان مديريت زندگي در شرايط بحراني بودن شايد به هم
نريختن در شرايط بحراني و ... باشد اما بسياري صفات در زنان است كه آنان هم به جاي
 خود در اجتماع نياز است. مثلا تحمل كردن مردان! مثلا تزريق زيبايي به پيكر اجتماع مثلا
 ظرافت و مادري و ... نمي دانم چرا زنان بيشتر از اين كه به اصالت زنانه گي خودشان
بخواهند بپردازند دوست دارند مرد شوند و بعدش احتمالن زنان ديگر را تحقير كنند!
 
می گویم کمی بیشتر از چند کلمه حرف ناحساب:
 
الف ـ نامرد،
 هم  یک صفت است با بار منفی اما زیر همین بار منفی باز هم مثبتی خوابیده .
 بر عکس صفاتی از این دست مثل جوانمرد ، راد مرد ، بزرگ مرد ، نیک مرد و ... که اینها
 بار مثبت دارند.
به طور کل واژگان فارسی را که نگاهی بیاندازیم بیشتر صفاتی که به کمال و جلال انسانی
 اشاره دارند را با کلمه ی مرد همراه کرده اند و صفاتی که به کوچکی روح اشاره دارند
 و برای تحقیر به کار میروند با کلمه زن همراه اند مثل خاله زنک .
 
اینها همه نشان از مرد سالاری حاکم بر فرهنگ و جامعه ی ایرانی دارد .
                                                       
                                                                   ***
 
ب ـ مردانه گي ،
در جامعه ای که مرد بودن تنها به داشتن آلت تناسلی نرینگی خلاصه می شود و بس
 همان بهتر که نامرد ماند و حتی یک اپسیلون برای این چنین مرد شدن تلاش نکرد.
                                                        
                                                                  ***
ج ـ چرا زنان دوست دارند مرد باشند ؟!
اگر من به شخصه دلم می خواهد مرد باشم تنها به خاطر
 امتیازاتی است که میبینم جامعه ، فرهنگ ،خانواده ها و ... به نرینه ها می دهند .
 
نگاهی دقیق تر به اطرافمان بیاندازیم با چشم های بازتر ،
 
۱ـ قریب با اتفاق نرینه ها بر مسند ریاست تکیه زده اند از شرکت های خصوصی ، ادارات
دولتی بگیرید تا به رده های بالای مملکتی برسید . چرا ؟
 
۲ـشرایط تحصیل در مقاطع بالاتر از لیسانس برای نرینه ها مهیاتر و سهل تر است ،
 آمار دانشجویان و شرکت کنندگان آزمونهای دکترا و فوق لیسانس گویا است .چرا ؟
 
۳ـ اگر قرار به استخدام نرینه و مادینه ای با شرایط یکسان باشد آن نرینه ارجح است چرا ؟
 
۴ـ داشتن بکارت برای دختران یک فضیلت است اما برای پسران ... چرا ؟
 
۵ـ نرینه ها در جامعه راحت تر و بیشتر از مادینه ها به تفریح می پردازند . چرا ؟
 
۶ـ آمار تجاوز و سوء استفاده جنسی در دخترکان بیش از پسرکان است چرا ؟
 
۷ـ غم انگیز است که آمار شکایات رسمی و ثبت شده از مورد شماره شش بیشتر
مربوط به والدینی است که فرزند ذکورشان مورد سوء استفاده جنسی قرار گرفته . چرا؟
 
اشکالی ندارد به قول دوست داشتنی ترین ب روی زمین ، باربدمان ما که همه ی عمرن
آنقدر بدنبال چراها رفتیم که جانمان از فلان جایمان زد بیرون .
 
همه ی این چراهای بی جواب هم برود کنار مابقی بی جواب ها.
 
دیگر  بدنبال جواب  برای این چراها نیستم یعنی به واقع دگر حوصله ای نیست.
 
                                                                   ***
 
د ـ شايد قوي بودن شايد نترس بودن شايد داراي اعتماد به نفس بودن شايد امكان مديريت
 زندگي در شرايط بحراني بودن شايد به هم نريختن در شرايط بحراني ...
 
همه ی اینها خوب است اما اگر نرینه ها اینها را بیشتر از مادینه ها دارند تنها و تنها و تنها
دلیلش حمایت و ساپورت همه جانبه ی جامعه و فرهنگ حاکم از نرنیه ها می باشد و بس .
 
اگر جامعه و شرایط برای مادینه و نرنیه ای یکسان باشد و فاکتورهای شخصی و فردی را
حذف کنیم فکر می کنید باز هم نرینه ای بتواند به همه ی اینها ببالد ؟!
 
والا منم اگه یکی اینطوری پشت سرم وا می ایستاد هم قوی می شدم ، هم نترس ،
 هم اعتماد به نفسم راست می کرد  ،هم ادعای مدیریتم میشد ، هم زیاده خواه ،
هم مسلط  و ...
 
حالا خوبیش اینه که مملکت ریده شده مان نمونه کاملی از مدیریت مردانه است و نیاز به
آوردن مدرک و سند دیگری نیست.
 
                                                                   ***
 
ن  ـ بسياري صفات در زنان است كه آنان هم به جاي خود در اجتماع نياز است.
    مثلا تحمل كردن مردان!
 
این یکی رو خیلی خوب آمدی و انگشتانی که اینها را تایپ کرده به گرمی می فشرم،
 البـــــــــــــــــــــــــته، با رعایت شئونات اسلامی و انسانی .
 
به یاد دعاهای زنانه افتادم :
خدایا به من عشق بده تا این مرد را سیراب کنم .
خدایا به من صبر بده تا این مرد را تحمل کنم.
خدایا به من قدرت نده چون این مرد را آنقدر خواهم زد تا بمیرد .
                        
     
                                                                  ***
 
و ـ مثلا تزريق زيبايي به پيكر اجتماع مثلا ظرافت و مادري و ...
 
 در باب زیبایی حرف و سخن بسیار است و زیبایی و زیبا شناختی خودش به تنهایی مثنوی هفتاد من .
 
که نه در حوصله من می گنجد و نه حوصله ی شما و نه حوصله ی مابقی . پس میگذرم از این .
 
فقط ناگفته نماند که چه بسیار می شناسم و می شناسیم زنانی را که به اندازه
سرسوزنی از مهر و عاطفه مادری بویی نبرده اند.
 
توله اش یا توله هایش از آن خودش ، جانم آزاد و خلاص !
 
                                                                   ***
 
ه ـ نمي دانم چرا زنان بيشتر از اين كه به اصالت زنانه گي خودشان بخواهند بپردازند
 دوست دارند مرد شوند
 
از کدام اصالت حرف میزنید ؟ از کدام زنانگی ؟
زنانگی که به تحقیر ، توهین  ، کوفت و زهر مار و درد بی درمون ختم میشود !
آقا جان بی خیال .  عطایش را به لقایش  می بخشم.
 
                                                                   ***
 
ی ـ بعدش احتمالن زنان ديگر را تحقير كنند!
 
تا آنجا که خودم رامی شناسم به دنبال تحقیر کسی نبوده ام و نیستم .
  
اگر شیوه ای را پسندیده ام در آن راه پا گذاشته ام .
کسی را تشویق نکرده ام که مثل من شود اما حرف و ایده ام را هم در ذهنم نگه نداشته ام
 
می گویم ،
خواه بپذیر
خواه رد شو
باز خواهم گفت.
 
اگر کسی همراهم شده به خواست و میل خودش بوده.برایم همین تعداد اندک و
انگشت شمار هم که حرف و درد مرا می فهمند از سرم هم زیاد است .
 
روزگاری شاید از اینکه دیگرانی مرا نمی فهمند دلم می خواست سرم را توی دیوار
بکویم اما حالا دیگر نه .چون احتمالن سرم چند باری شکسته است.
 
نه بر سر آنم که  دنیا و جهان اطرافم را تغییر دهم که  چنین کاری از من بر نیاید .
فقط به بلند کردن سنگهای کوچک میان راه فکر میکنم که زورم زیاد نیست .
 
متعصب نیستم که هنوز هم بر این باورم که تعصب از آن گاوان و الاغان باربردار است .
برای همین به راحتی جهت ایده و فکرم را تغییر داده ام که پویا و زنده بودن را همیشه
دوست داشته ام نه چسبیدن به تفکری کهنه و نخ نما.
                                                                              
                                                                   
 
 
 
+  چهارشنبه 23 آبان1386  |