تبليغاتX
کاریز
 

می خواهم ایزابل را کلاس تابستانی ثبت نام کنم ،  صدایش می زنم تا از خودش نظرخواهی

کنم .

من : ایزابل ، اسمت توی کلاس نقاشی و سفال که می نویسم  . دوست داری  بری کلاس

 ژیمناستیک  ؟

ایزابل : تو چی ؟

من : من چی ، مامان ؟

ایزابل : تو پولت می رسه ؟ مشکلی نداری ؟

من : نه عزیز دلم ، نه قربونت بشم ، مشکلی نیست .

 

+  پنجشنبه 28 خرداد1388  | 

 

 می گویند هفت عدد مقدسی است . می گویند : هفت آسمان، هفت اقلیم ،

هفت پیکر ، هفت بحر ،هفت سنگ !

می گویند : هفت سین ِ سفره ی عید ، هفت شهر ِعشق ، هفت خوان ِرستم ،

هفت روز  ِ هفته ، هفت خدای یونان ، هفت دور  ِ طواف !

حالا ایزابل درست روی عدد هفت ایستاده است . هفت شمع ِ روشن را با هم فوت کرد .

هفت بار ایزابل را در آغوش کشیدم و هفت بار بوسیدمش .هر بار که در بغلم بود زیر لب

 گفتم : ایزابل ! ایزابل ! چه بودی ، چه شدی ! چه هستی و چه می شوی ؟

 

اضافی : از شمع هایی که به شکل عدد هستند خوشم نمی آید.شمع روی کیک باید به

 اندازه سالهایی که گذرانده ای باشد . گفتم که اگر یک وقت خواستید برایم تولد بگیرید

 روی کیکم شمع به اندازه سنم بگذارید !

 

+  دوشنبه 18 آذر1387  | 

 

 الف ـ آدمها سوویچ دارند ، فقط باید بدانی که سوییچ هر آدمی کجاست و بعد هم در

جهت درست بچرخانی اش تا  روشن شود .پس ایزابلا هم از این قاعده مستثنی نیست .

باید سوییچش را بچرخانی تا حرف بزند . فقط باید حواست باشد که گیر ندهی همین که این

 حس را پیدا کند از گفتن طفره می رود  و امکان ندارد صندوقچه را باز کند .

روز دوم مهر را با ایزابل دست در دست هم رفتیم مدرسه .از خانه تا مدرسه ۱۰ دقیقه

پیاده روی داریم.ایزابل را مدرسه دولتی ثبت نام کردم  چون نمی خواستم از همین

حالا حس تافته ی جدا بافته را داشته باشد.خوشبختانه هر روز دور و برم هم آنقدر آدمهای

گوناگون در مراحل مختلف تحصیلی دکترا و فوق میبینم که ایمان آورده ام موفقیت تحصیلی

هیچ ربطی به نوع مدرسه ات ندارد.

توی حیاط که ایستاده بودیم در حالیکه با انگشتان دستم بازی میکرد گاه گاهی آنها را محکم

 فشار می داد .

ـ ایزابلا نمیری پیش دوستات ؟

ـ من دوست خودم می خوام .

و با چشمها دنبال دوست ایزابل می گشتیم که یکدفعه دخترکی با صورت گرد و چشمهای

 خرمایی و موهای طلایی جلویمان ظاهر شد .

ـ رعنا ! رعنا !

ایزابل دست مرا رها کرد و دست دخترک را  که به سویش دراز  شده بود گرفت .

ـ اسم  این دوستت چیه ؟

در حالیکه به حالت دو از  من فاصله میگیرند داد میزنه : مانیا ! مانیا !

دخترک باید ترک زاده باشه با اون سر و روی روشن و زیبایی که دارد . زیر لب زمزمه میکنم

مانیا ! مانیا ! آهنگ قشنگی دارد و مهم تر از همه ی اینها مهربانی که از چشمهایش

 سرازیر می شد.

خانم همسایه که لطف می کند و وقت تعطیل شدن مدرسه ایزابل را به خانه مادربزرگش

می رساند تا بعد از ظهر که من بیایم .خیالم راحت است .

 توی دو ماه گذشته که ایزابل مهد نرفته با هم کنار آمده اند . همه ی مادربزرگهای دنیا

 شبیه هم اند، مادری که بزرگ شده است  مهربان ، خواب آلود و دوستدار مغز بادامها،

البته  گاهی وقتها بعضی بادامها تلخ اند !

ب ـ  میان کتابهای ایزابل ، کتاب قرآنی که به اندازه کتاب ریاضی و فارسی قطر دارد

بیشتر از همه توجهم را جلب میکند.غر میزنم ما که از سال سوم دبستان قرآن خواندیم

این شدیم ، وای به حال این بچه ها !

ایزابل برایم از معلمش می گوید : من خانم شجاعی را دوست ندارم ؟

 ـ چرا ؟

ـ آخه پیره !

ـ خوب پیر باشه چه اشکالی داره ؟ تو دلم می گویم در عوض با تجربه است .

ـ چرا آرایش نمیکنه ؟ چرا لباساش سیاه است ؟ مگه نمی دونه ما بچه ها رنگای

 روشن دوست داریم ؟ چرا ناخناشو لاک نمیزنه ؟

ـ خوب در عوض مهربونه مثل مامانی . ببین مامانی که پیره در عوض چقدر مهربونه !

ـ مگه خاله فریبا و خاله سحر که هم جوون بودن و هم خوشگل ، مهربون نبودن ؟

من ترجیح  می دهم سکوت کنم .

ج ـ عاطفه،  هنوز نمی دونم برون گراست یا درون گرا؟ شاید ترکیبی از هر دو .

عمو هومن ، من فقط  می خوام ایزابل شاد و خوش باش حداقل بیشتر از من .

و اگر یک زمانی فقط من برایش حکم باجه خودپرداز پیدا کنم حالم خیلی بد میشه ،خیلی !

آلفو ، منظورت اینه که خوب موندم! خوب من اصل قالی کرمونم !

گلناز ، خودم هم این روزها خیلی دلم هوای  دبستانم را میکنه و خانم زندوکیلی.

رضای نوار قلب ،مرسی از  لطف قشنگت  و آرزوی قشنگترت  برای ایزابلا .

 من اصراری به دانشگاه رفتن اش ندارن مگر اینکه خودش بخواد . هرچند دوستی همیشه

به من میگوید خریت ارثی است !

عرفان ، برعکس تو روزای پاییزی این خنکا را باید تجربه بکنی . خیلی مزه میده .

ببینم عرفان یعنی تو تا حالا توی یک صبح یا غروب پاییز لپت به لپ خنک عزیزی  نمالیدی

یا دستات روی گونه های خنک عزیزی نذاشتی ؟ اگه تجربه نکردی توصیه اکید میکنم

تجربه اش کن .تا بطور کامل و دقیق درک کنی لورکا چی میگه و چی می خواد .

دیگری ،موافقم و شاید همین  صفت غافلگیریش دوست داشتنی اش کرده.

مجید ، اینقدر الان نیاز دارم بیایی و یکی از اون دعاهای مخصوصت را برای مامانای کلاس

اولی بخونی و بنویسی که نگو و نپرس.

امیر ،چه خوب شد که تونستم تورو از دنیای خودت جدا کنم .

دیوونه ، برایش یک آبنبات چوبی گنده سفید گرد با طرحهای مارپیچ رنگی خریدم اگه تو

 هم بودی واست یکی می خریدم .

اون خره ، ای جانم !

امید ، بابا چه ابتکار عملی میزده . برام جالب بود و منم دلم خواست همینکارو بکنم .

بی بی ، وقتی مافوق دستور بده فقط باید اطاعت کرد.

رضا دلشدگان ، بچه ها بزرگ میشن و ما پیر .

 

+  چهارشنبه 3 مهر1387  | 

 

    ـ تق تق!             

     ـ کيه؟       

    ـ باز هم پاييز        

    ـ چه ميخواهی؟

    ـ خنکای گونه های تو را

     ـ نمی دهم

     ـ من ميگيرمش

    ـ تق تق !

     ـ کيه؟      

   ـ باز هم پاييز !

                           از لورکای عزیز

 

یک ــ تکه ای از  همین روزها

سه شنبه ای که گذشت ایزابل رفت مدرسه . اما ایزابل روز اول را بدون من رفت . درست

همان سه شنبه محبور بودم صبح زودتر سرکارم بروم و عصر هم دیرتر از معمول به خانه

برگردم. کار ، کار ، کار ...

بخاطر تمام کارهایی که این روزها بر سر و بَر من ریخته است . همین کارهای ماسیده

بر کاغذها و لای پوشه ها که هرچه جمع میکنم تمامی ندارند و همین که هم به حال خودشان

رهایشان میکنم بی هیچ شرم و حیایی روی میز برهم ولو می شوند و شروع به تکثیر میکنند

بیشتر و بیشتر و بیشتر.

تمام روز خودم را سرزنش کردم که چرا نتوانستم همراه ایزابل باشم .غروب که ایزابل به خانه

برگشت پر از حرف بود.گفتن از جشن ،مدرسه ،کلاس ، خانم معلم و همکلاسیها .در حالیکه

جایزه هایش را با ذوق و شوق از لای کاغذ کادوها بیرون می کشید و به من نشان می داد

گفت : « نمیدونی توی مدرسه پراز هیاهو بود. »

ایزابل در آخر نگفت جایت خالی !    و این خوب بود ، خیلی خوب .

 

+  یکشنبه 31 شهریور1387  | 

 

 این روزها ذوق ایزابلا برای خریدن کیف و دفتر و قلم  و رفتن به مدرسه ، مرا هم سر شوق

آورده .خوب است که ایزابلا تنها نقطه ی تفاهم بی چون و چرای من و او  است .

گویا در مورد خرج کردن برای ایزابلا با هم رقابت می کنیم رقابتی بی پایان ، که شاید

تنها برنده ی این مسابقه ایزابلا باشد!

شاید هم آنقدر احمقیم که میخواهیم در این میدان  هم قدرتمان را به رخ یکدیگر

بکشیم ، نمی دانم !

توضیحی :از این به بعد بو را ایزابلا خطاب خواهیم کرد چون عمرم!دیگه داره سواددار میشه .

بو : شخصیت دختر بچه ای در کارتن شرکت هیولاها

ایزابلا : شخصیت اول داستان ایزابل بروژ اثر کریستین بوبن

 

+  شنبه 16 شهریور1387  | 

 

بو تندتند در حال نوشتن تو دفترچه یادداشتش هست .

من : بو ، چیکا می کنی ؟

بو : دارم قصه می نویسم .

من : قصه ات برام می خونی .

بو : اگه قول بدی شب بیای پیش من بخوابی برات می خونمش.

من تو دلم  :وروجک باجگیر .

شب ، من تو تخت بو هستم  و دوتایی زیر یک لحاف .

بو :یکی بود یکی نبود . توی یگ جنگل بزرگ و قشنگ ، یک کلبه ای بود که چوبی بود .

توی این کلبه یک پسری به اسم جورج دِگِر با پدر و مادرش زندگی می کردن .

اونها زندگی خوبی داشتن تا اینکه یک روز یک باد تندی شروع شد .

مامان ، مثه همون بادی که اونشب می اومد .

من در حال چرت : اوهوم .

بو ادامه میده : و همینطور که این باد می اومد یکباره یک تندباد سیاهی اومد و جورج رو برد

یک جای ناشناخته ، میون جنگل ...

من بیهوش می شم و مابقی قصه ی بو را دیگه نمی شنوم .

صبح در حالیکه سر بو روی شونه ام هست با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار میشم.

 

 

+  سه شنبه 7 اسفند1386  | 

 

الف : یادداشت روی ماکروفر ، مثل گفت و گوهای دورادور دو همخانه بود در فیلم مادر _ یادته ؟


ب : همخانه جان سرما خورده ام ، من باز . تمام این پاییز گذشت به یکتا پرستی من و دستمال کاغذی !
داشتم به داستانهای عامیانه فکر میکردم و به این جمله از چارلز دیکنر : شنل قرمزی نخستین عشق من بود ، با خود میگفتم اگر میتوانستم با او ازدواج کنم ، به سعادت کامل میرسیدم

 بو ی عزیز تو سالهای سال که گذشت ، شنل قرمزی کسی خواهد بود .

ج : مسواک من رو ندیدی ؟

امضا : همخانه

 

---------

همخونه ای جان این متن را  برای ایزابل نوشته بودی و من دوستش داشتم .

 

+  پنجشنبه 22 آذر1386  | 

 

بوی دلبندم در سه سالگی در مهد به زمین خورده و درست بالای ابروی سمت راستش

جای زخمی به شکل یک هلال ماه باریک به یادگار مانده .

چند روز قبل که توی آینه خودشو بررسی می کرد پرسید: این جای زخم منو زشت کرده ؟

گفتم : نه . تازه شدی ماه پیشونی .ببین درست شکل یک ماهه.

بالاخره مامانی خیال باف باید جاهایی به دردی بخورد بعد هم قصه ماه پیشونی رو براش گفتم .

امیدوارم اون کره بزی هم که میخواد در آینده جلو بو بشینه به این مساله توجه داشته باشه .

در شنبه ای مثل همین امروز بو در ساعت ۱۱ صبح با چاقوی تیز جراحی به این دنیا آمد.

 دارم خاطرات مربوط به هفده آذر سال هشتادم را مرور می کنم روزهای قبل و بعدش را .

بوی ما امسال شش تا شمع روی کیکش دارد .

                          

+  شنبه 17 آذر1386  | 

 

  من کنار بو ، روی تختش دراز کشیده ام  و  به ابریشم موهایش دست می کشم .

بو : جزیره خدا کجاست ؟

من : منظورت چیه ؟

بو : یعنی تو آسمونه یا رو زمین ؟

من : فک کنم تو آسمونا باشه .

بو : پس اون چهار گوش سیاه که تو مکه هستش اون چیه ؟

من : می گن خونه خداست .

بو : یعنی مردم میرن خونه خدا که خدا را ببینن ؟!

من : نه !

بو : چرا ؟

من : چون خدا خیلی وقته خونه نیست .

بو در حالیکه می خنده : مامان خیلی با حالی .

من در حالیکه محکم بغلش میکنم : ای مامان به قربونت.

                                                                  ***

یک شب هم مدتها قبل دوستی که به سفر حج رفته بودند ناگهان نیمه شب اس ام اس زد

که : هم اکنون درهای خانه ی خدا را گشودند .

من هم در جواب برایش فرستادم : ببینم خدا خونه هست ؟!

اون دوست : بی شعور ، همه ی حس روحانیم پرید .

من : .

                 

+  سه شنبه 29 آبان1386  | 

 

 ستاره امسال پیش دبستانی است اولین قلم به دست گرفتنهایش و سرمشق

 نوشتن هایش را تجربه میکند .

در کنار اینها کلاس زبان هم می رود.دیروز دفتر زبانش را آورده که مشقش راببینم .

بعد از کلی تعریف و تمجید و به به و چه چه  گفتن ، باید ایرادها را هم گفت .

 میبینم یک حرف بی -B را از راست به چپ نوشته ، میگویم چرا این یکی اینوری شده ؟

می گوید: خوب این یکی دلش میخواد اینوری بره !

یکی دیگر را نشان میدهم و میگویم این یکی هم شکمش خیلی بزرگ است .

می گوید: خوب این حامله است .

مانده ام انگشت به دهان ، زبانش به که رفته که همیشه جوابی در آستین دارد؟!

                                                                                                                            

+  یکشنبه 29 مهر1386  |