تبليغاتX
کاریز
 

با من حرف بزن

بی بهانه

من ، اینجا از نبود ِ آواها

از این همه خاموشی

خسته ام .

 

 

+  یکشنبه 1 شهریور1388  | 

 

- کف پایم

برای نرمی و زبری صورتت

تنگ شده

ساق هایم

خیسی و نرمی لب هایت

را می خواهند.

 

 

+  شنبه 27 تیر1388 

 

خیلی ها نوشتند و گفتنند که این چند وقت اخیر فهمیدند و یافتند که تنها نیستند اما نمیدانم

چرا برای من درست عکس این قضیه روی داد . این لاکردار بیشتر خودنمایی کرد ، بزرگتر شد .

قلنبه شد ، آمد دست هایش را گذاشت بیخ گلویم  و فشار داد .

از همان وقت ها و جاهایی که تنهایی بیشتر عرض اندام می کند . درست همان وقت که داری

راهت را می روی بعد یکدفعه نگاه می کنی و می بینی هی هی ،خیلی وقت است که دست ـ

 هایت دو طرف تنت آویزان است ، مشتت خالی است .انگشتهایی نیست که فشارشان بدهی .

 بازویی نیست که بازو به بازویش بروی . آغوشی نیست که خودت را یله کنی میانش و سرت را

بگذاری روی شانه اش ، حرف بزنی ، بغض کنی ، اشک بشوی . در آخر بخندی ، بخندیم و آرام

 شویم .

 

+  سه شنبه 9 تیر1388  | 

 

ــ دوستت دارم

دوستت دارم

ای امید ِ دور از من

 

 

+  جمعه 29 خرداد1388 

 

فقدان یعنی من ِ بی تو !

 

 

+  دوشنبه 21 اردیبهشت1388  |