خیلی ها نوشتند و گفتنند که این چند وقت اخیر فهمیدند و یافتند که تنها نیستند اما نمیدانم
چرا برای من درست عکس این قضیه روی داد . این لاکردار بیشتر خودنمایی کرد ، بزرگتر شد .
قلنبه شد ، آمد دست هایش را گذاشت بیخ گلویم و فشار داد .
از همان وقت ها و جاهایی که تنهایی بیشتر عرض اندام می کند . درست همان وقت که داری
راهت را می روی بعد یکدفعه نگاه می کنی و می بینی هی هی ،خیلی وقت است که دست ـ
هایت دو طرف تنت آویزان است ، مشتت خالی است .انگشتهایی نیست که فشارشان بدهی .
بازویی نیست که بازو به بازویش بروی . آغوشی نیست که خودت را یله کنی میانش و سرت را
بگذاری روی شانه اش ، حرف بزنی ، بغض کنی ، اشک بشوی . در آخر بخندی ، بخندیم و آرام
شویم .