تبليغاتX
کاریز - از ارتفاع فلان
 

من فكر مي‌كنم يك چيزهايي به گا مي‌رود و ديگر درست كردن‌اش از دست ما خارج است. نه كه فقط خارج باشد. شايد خيلي هم داخل باشد، اما ديگر فكر درست كردن و دوباره سر پا شدن‌اش را نميشود كرد. بسكه خسته‌اي. بسكه بي سر و صدا جان‌ات را درآورده آن چيز. شايد ايراد از ما آدم‌هاي غيركولي باشد. انقدر توي خودمان لال مي‌نشينيم همه‌چيز را بالا پايين مي‌كنيم، تك و تنها به گا مي‌رويم و اصرار نداريم به نمايش دردمان، وقتي يك جا مي‌بُريم و مي‌كشيم كنار همه انتظار يك چيز فوق‌العاده دارند. باورشان نميشود كه همين باشد. كه به آن نقطه رسيده باشيم. اما حقيقتش اين است كه رسيده‌ايم. به نظر شما ناگهاني مي‌آيد اما زمان‌اش رابراي ما طي كرده.
حالا اينكه من مي‌آيم اينجا اين همه روده‌درازي مي‌كنم و اين همه "با من نبودنت" را، با "ماي من" نبودن‌ات را توي چشم‌ات فرو مي‌كنم، نه مي‌خواهم فاكت بدهم به تو، نه مي‌خواهم كنايه بزنم، نه مي‌خواهم لج‌ات را دربياورم. چيزي كه هست اين است. قرار است اين باشد. چيزي نيست كه بخواهيم "صداش را در نياوريم". قرار نيست "هواي هم را داشته باشيم"
هم‌اين.

 

ـ  همین جا یک کامنتی هم بود که خیلی دوست داشتم اون را هم زیر این مطلب

اضافه کنم . اما صاب وبلاگ اونو برای خودش نگه داشته .

 

+  دوشنبه 22 تیر1388