فلاش بک : این یادداشت را چندین سال پیش نوشتم در هوای رفیقی ؛ در بیست و هفت بند .
1. می دانی ای کاش ، کاشکی عشقت انکار کردنی بود .
2. هر شب با هم حرف میزنیم و من چگونه طاقت می آورم تا نگویم « دوستت دارم »
3. با من بدار حوصله ...
4. بخشی از یک نامه ، مورخ 6 خرداد 1384 : « چه باید کرد با مهر تو که در من خانه کرده است ؟ اینها را مینویسم برای روزی که تو بخوانی ... برقها رفته است و من گرمم . این نامه ها را تو خواهی خواند ؟ روزی ؟ »
5. تبدیل شده ام به دوست تو ؛ صمیمی ترین دوست تو . میخواستم با تو آن کنم که باد با شکوفه های گیلاس میکرد ، چه ساخته ام حالا ؟
6. به نام های فراوانی تو را خوانده ام . در این ایام آشنایی هزار اسم گرفته یی . چرا ؟ نکند این نام گذاری ها تنها به خاطر این است که نام واقعی ات را فراموش کنم ؟ گفته بودم که در نامگذاری چیزی شبیه تصاحب یافت میشود ، نکند در این تلاش عبث قصد کرده ام به تصاحب تو ؟
7. بخشی از یک نامه ، مورخ 3 خرداد 1385 : « اینها را مینویسم چرا که انگار امشب موعد نوشتن است . انگار قرار است امشب در آغاز خرداد ماه تمام آن چیزهایی را که لازم است بدانی ، بگویم ... من گمان میکنم که جایی در تاریخ نمیدانم چند شمسی ، زندگی ام گره خورده است به تو ... »
8 . چرا جرات نمیکنم تا نامه ها را بخوانی ؟ ترسم از چیست ؟
9 . ایام سخت و ملال آوری است . ملالی ترسناک !
10 . تا کنون دو بار عشق را به تو اعتراف کرده ام و گذشته ام . اما مگر میتوان عشق را ندید که میان تک تک جمله های من خانه کرده است ؟
11. بخشی از یک مکالمه ی تلفنی ، مورخ 17 آپریل 2006 : « میدونی حس من نسبت به تو هیچ وقت معمولی نبوده ... »
12. گاهی فکر میکنم که تصوری نداری از رابطه ی عاشقانه ، گاهی فکر میکنم که باید بی دلیل به تو عشق ورزید جوری که باغبان به گیاه عشق می ورزد و آفتاب به شیشه های رنگی خانه .
13. هیجانی است بشر !
14. حرفهای بیهوده ، از آن حرفهای عجیبی که وقتی ما میگوییم بی معنا میشوند و گر نه تمامی معنای جهانند اگر باورشان کنیم .
15. وسوسه ی هیجان انگیز بوسیدن تو . بوسیدن و نه مصدری دیگر ، چرا که تمامی کلمات شهوانی ِ این زبان ، تو را و مرا آلوده میکنند .
16. در این یک سال شده یی متر و معیار من . همه را با تو میسنجم . مرا چه کار با این سنجیدنها ؟ مرا چه کار با این ترازوی کج ؟
17 . ای همه ی نامهربانی جهان خانه کرده در تو ، با من بدار حوصله !
18 . خصلت معلمی من مسخره است ! اما بیا و بگذار یک بار هم که شده چیزی به تو بیاموزم ؛ عشق را !
19 . دو شاخه ی نورسیده را چیده ام و درآب گذاشته ام . حالا کم کم ریشه میکنند . علاقه ی من به باغبانی برایت عجیب است اما مگر تو در این یک سال شاخه یی را از من نچیده یی و زیر آب نگه نداشته یی تا ریشه کند ؟
20 . بخشی از یک شعر از فروغ فرخزاد : « چرا مرا زیر آب نگه میداری ؟ »
21. ما روزهای معرکه در خواب بوده ایم !
22. بگذار عاشق بمانم ، بگذار دوستت بدارم ، بگذار ... راستی خودت را در این یادداشتها میبینی ؟ مرا میبینی که خسته ام از این سکوت ؟ که این نقشها که بازی کرده ام برایت پیرم کرده است ؟ مرا میبینی ؟ خودت را چطور ؟
23 . ما در این اوج جوانی پیر میشویم ... دریاب مرا خوب من !
24. و باز گمان میکنم که نمیشود . که باید حسابم را با تو تسویه کنم . که باید فراموشت کنم .
25 . امشب هم با اینکه دهانم خشک شده بود و میگشت در دهانم آن جمله ی طلایی نتوانستم بگویم . نتوانستم یا نخواستم ؟
26. باید از این سفر برگردم . این سفر برایم خوب است . باور کن !
27 . اگر توانستم مجموعه ی sms های تو را نیز پاک خواهم کرد . پاک پاک ، بی هیچ خاطره یی عزیز دوردست من !
فلاش فروارد : این یاداشتی است برای همان رفیق . امشب نوشتم و گریستم :
سالها پیش ، چهار پنج سال ِ پیش ، این بیست و هفت یادداشت را برایت نوشتم . از آن روزگاران چه تقویمها که نمرده اند . . بیرونشان آوردم ــ آن بیست و هفت تا را ــ تا هوایی بخورند و بادی ببینند و بیدی نگزدشان . بیست و هفت هزار جمله خواهد شد اگر بخواهم همه ی این سالها را برایت شماره کنم . اما :
28. نتوانستم مجموعه ی smsهایت را پاک کنم . خروارها sms اندوختم بر آن . پاک پاکم حالا ... مملو از خاطرات شیرینی از تو .
29. از تو متشکرم . برای اینکه دوستی ما از عشق محال ما فزون تر بود . از تو متشکرم که دوست سالهای من بودی ، تنها دوست سالیان که با تو صادق بودم و نترسیدم . از تو متشکرم به خاطر صبر شکوهمند تو ، به خاطر متانتت در برابر بی ادبی های من و هیجانهای من . از تو متشکرم که هر بار باز گشتی به من تا دوست من بمانی . از تو به خاطر دوستی متشکرم .
30. پر شده ام از گریه . کاش چشمهای مرا نبینی . حالا فهمیدی عزیزکم ؟ وقتی میگفتم دوستان من از معشوقه های من مهمترند ، حالا فهمیدی چه میگفتم ؟
31. این همه مهم شدی . مهم تر از چیزی که سالها پیش بودی
32. فخر من ، عزیز من ، همخون من
33. نوشته بودم وسوسه ی بوسیدن تو ، در این سالها بارها و بارها تو را بوسیده ام . بوسه هایی که در آنها شهوت نبوده است . من تو را بوسیده ام اما نه با شهوت ، نه با عشق ، نه حتی با دوستی ... من تو را بوسیده ام با تجربه یی تکرار ناشدنی ، من تو را بوسیده ام مثل شمعی در سقاخانه ، مثل نذری پای خدایان . من تو را بوسیده ام و لبهایم از بوسه های تو ماندگار است .
34. دلم یک نفس گریه ی سیر میخواهد در آغوش تو .
35. قرار است بروی . قرار است چمدانت را پر کنی از خشکبار ، از لباسهای گرم . همیشه میدانستم که هستی ، جایی در غرب تهران . اگر به غروب نگاه میکردم تو را دیده و ندیده میدانستم که هستی . حالا چکار کنم ؟ حالا کجا را نگاه کنم ؟
36. بوسیدن تو دیگر وسوسه نیست . عبادت است .
37. تو در تمام این سالها نقطه ی اتصال من بوده یی با خودم .
38. من محروم بودم از عشق ورزی با تو اما تو همیشه میارزی . اما تو چیزی بیشتر از عشق به من نشان دادی . چه کار کنم اگر گریه نکنم ؟
39. یاداشتی از تو به مناسبت تولدم : « همیشه به بقیه پز تو را داده ام ، خودت ، حرفهات و گاهی فکر کردن به تو آرامش بخش و قشنگه . مرسی واسه ی دوستی با من »
40. فکر کردن به تو آرامش بخش است .
41. بوی مرا تو انتخاب کرده یی . شش سال ِ پیش برایم ادکلنی خریدی و من هنوز همان بو را میدهم .
42. من با زبان تندم ، من با نقدهایم ، با سگ سگی هایم تو را رنجانده ام . انصاف نیست که با رفتنت این جور مرا برنجانی !
43. شعرهایی برایت گفته ام ، میگویی آنها را داری ، ک... خار ادبیات ، وقتی از دستان من خارج شوی و به کلمه بپیوندی
44. من در فراغ تو خشک میشوم . ریشه هایم را بیرون خواهم کشید از خاک و از آب و در هر بهار چنان برگ خواهم ریخت که پاییز را از مصاف با من شرم بیاید .
45. بخشی از یک ترانه : « میروی و مژگانت / خون خلق و میریزد ... »
46. sms میکنم : الهی قربونت بشم ...
47. تو عازم سفری و من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود . بالاتر از هر عشقی ، عاشقت هستم . تنها میشوم ولی چه باک ؟ خواهم گریست ، دیوانه خواهم شد اما ای یار ، ای یگانه ترین یار ، ای دوست می دانی ای کاش ، کاشکی عشقت انکار کردنی بود .
همخانه