القصه

 

یک: غرغرهای یک همخانه

عزیزم ... هوا به حدی گرم هست که برم و بخوام توی اتاقم باشم ... !!! اینجا بهم ریخته است ... مثل همیشه ... شمعدونی ها رو هم که آب ندادی ... چمدونم را بیار ... چرا اون جوری نیگاه میکنی ؟ ... اه ... دو روز نبودم ها ... ببین چه گندی زدی ! ...

{ در نبود من گند میزنی خواهرک همیشه ام }

دو: همخانگی

من باز آمده ام . مخاطبان کهن این خانه مرا میشناسند . این منم . همخانه ی همیشه ، همخانه ی کاریز ...

سه : ایضا ْ غرغرهای یک همخانه

من و یک چمدان سبک . من و یک سبکی راحت . من و این همه تخم مرغ . مینشینم روی تخمهایم ، تا در این خانه باز صدای ترک خوردن تخم ها و سر برآوردن جوجه ها طنین انداز شود . چقدر مانده تا پاییز ؟ 

همخانه

Kiss The Rain by Yiruma

 

 

 آیا عشاق می‌توانند ادعا کنند که از شنیدن این آهنگ بیشتر از بقیه لذت می‌برند؟

 

 

 

روزگار ما

 

گفته بودی روزگار ما، روزگار سکوت بود. روزگار شکنجه.                                                          بعد من یاد این بیت از مولوی  افتادم که ظریفی در آن دست برده و این طور می‌خواند:                              در کف ِخرس ِ خر ِک و ن پاره ای                                                                                               غیر تسلیم و رضا کو چاره ای؟

 

 

 

من راه‌راه، من پيژامه‌‌‌

 

الف -  در جواب نامه‌ی حسب خالی                                                                                   می‌خواستم حرف بزنم . می‌خواستم بگويم قفل را و بدهم كليد را. حرف داشتم؛ حرف. همان روز كه من بدموقع بودم. همان روز كه من يك‌باره پريدم كه سلام و بعد وا رفتم درست مثل همان روز كه خيال می‌‌كردم مهشيد توی اتاقش تنهاست و در را باز كردم. مهشيد با پسری بود و من فقط در را بستم در حالي‌كه چشم‌های مهشيد دستگیره‌ی در را با دست من می‌چرخاند.

بعد تا يك هفته سعی می‌كردم از راه‌ها و جاهايی بروم كه با مهشيد روبه‌رو نشوم. حس آدم ِ بی‌خود را داشتم. تا به حال اين حس داشتی؟

 

 

پ.ن:  تو عهد و وفای خود شكستی                  وزجانب ما هنوز محكم : " سعدی"

 

آغوش

 

ـ آغوش

 جایی است نزدیک به نفس‌هایت

 چسبیده به قفس سینه‌

 من  میان ِ تو.

بد موقع

 

 لعنتی!
مدت‌ها بود هیچ تماسی از آنجا نداشت. دلش لک زده بود برای شنیدن یک کلمه از زبان مادری. همین که کد پیش شماره روی صفحه شروع به چشمک زدن کرد؛ نخواست جلوی این وسوسه را بگیرد.
پس همان‌طور که سوار بود، بدون این‌که موقعیت‌اش را تغییر بدهد؛ دست دراز کرد و گوشی را از روی پا تختی سمت چپ، برداشت.

صدا، این ویژگی منحصر به فرد!
نمی‌توانست موقعیتش را از این صدای آشنا پنهان کند. نفس نفس زدنش، این صدا را، کنارش روی تخت می‌آورد. صدا با چشم‌های خیره نگاهش کرد.
صدا، یکه خورد؛ محو شد و رفت .

- سنجاق شده به این  بد موقع

 

تو این قفس بی‌مرز

 

گفتم: «عجیب نیست که شماها دلتنگ‌اید چون از اینجا دورید. اما باور کن ما هم دل تنگ‌ایم به اندازه‌ی شما.»

آهی کشید و گفت: «شما دلتنگ یک ذره آزادی هستید که توش نفس بکشید. دلتنگ یک ذره صداقت، یک ذره انسانیت، یک ذره دوستی، یک ذره مهربانی، یک ... »