القصه
یک: غرغرهای یک همخانه
عزیزم ... هوا به حدی گرم هست که برم و بخوام توی اتاقم باشم ... !!! اینجا بهم ریخته است ... مثل همیشه ... شمعدونی ها رو هم که آب ندادی ... چمدونم را بیار ... چرا اون جوری نیگاه میکنی ؟ ... اه ... دو روز نبودم ها ... ببین چه گندی زدی ! ...
{ در نبود من گند میزنی خواهرک همیشه ام }
دو: همخانگی
من باز آمده ام . مخاطبان کهن این خانه مرا میشناسند . این منم . همخانه ی همیشه ، همخانه ی کاریز ...
سه : ایضا ْ غرغرهای یک همخانه
من و یک چمدان سبک . من و یک سبکی راحت . من و این همه تخم مرغ . مینشینم روی تخمهایم ، تا در این خانه باز صدای ترک خوردن تخم ها و سر برآوردن جوجه ها طنین انداز شود . چقدر مانده تا پاییز ؟
همخانه
اینجا همه سخن از ادبیات است و زندگی .