هايكو
- درياچه يخزده
خواب ميبيند
آسمان آبي را.
- شعرهايم شبيه بچههايم هستند
از بطن من زاده میشوند.
بدبختانه!
آينده روشنی برايشان نمیبينم
و هيچ چيز
برای پدر و مادر
غمگينتر از اين نيست.
- تغيير يك كلمه است
اما تغيير تفسير میشود.
- نه! يك كلمه است
كه نه تعبير میشود و نه تفسير.
- تعبير خوابهای گنگ و وهم آلود
ترس میشود.
- نهايت حساسيت را به خرج میدهم. سعی میكنم چيزی ننويسم كه احساساتش جريحهدار شود. نردبان كلمات را گرفتهام و پله پله پايين میآيم. پايان را كه نگاه میكنم سرم گيج ميرود. دستم را به حاشيهها میگيرم تا پرت نشوم به آخر نامه.
- بعدها فهميدم مبارزشايد همين زنِ خيابان وصال باشد كه الان نزديك به سه سال است ديگر به محل كارش نمیآيد.
كاش خبرنگار و سردبيری كه خبر اين زن را منتشر كردند خبری از او بگيرند. كاش اين زن چيزی بيشتر از يك تيتر خبری يا ستونی برای پر كردن صفحه روزنامه باشد.
خوش بينم! شايد كميته يا نهادی او را تحت سرپرستی قرار داده باشد.
- خيلی دلم میخواست توی اين چند سال يكی از اون اسكناسها به دستم میرسيد؟ شما چی؟ هيچوقت دوباره يكی از اونها را ديديد؟ يعنی همشون را از دور خارج كردند؟
- يادتونه چقد ِ احمق بوديم! روی اسكناسها با خودكار سبز شعار مینوشتيم.
خيال میكرديم داريم مبارزه میكنيم.
- با اين دست
غمهايت را كنار خواهم زد
فنجانت
هرگز خالی نخواهد ماند
چون من نوشيدنیات خواهم شد
با اين شمع
چراغی برای تاريكی در خانهات خواهم بود
با اين حلقه
میخواهم كه با من باشی.
* تكهای از ديالوگ ويكتور در كارتون عروس مردگان
- همهی سرنخها را رها كردهام
نگاه كن
دستهای من خالی است
حالا
اين تيغ را بكش بيرون.
گفته بود: « من حس کردم و زمانی که حس میكنم اين كار را با قلبم انجام میدهم نه عقلم.»
حس: نوای آرام و پنهانی (منجدالطلاب)
- ليلا! اراده و توانايی آدمها وصفناشدنی است.
تنها شروعكننده میتواند تمامش كند. تنها خلقكننده میتواند نابودش كند. تنها گيرنده میتواند رهايش كند.
* ترانهی اعتراض ِ مانی رهنما
ليلا! مشكل با اعتياد - به هر چيزی - نيست. حرف سر بیانگيزگی است.
بهانه و بهانه برای نخواستن، نداشتن و نبودن.
- ليلا! آدمی كه زندگیاش را تعطيل میكند به انتظار چه مینشيند؟ اصلاً ديگر انتظار چيزی يا كسی را میكشد؟ چطور می شود كه آدم همهی انگيزههايش را از دست میدهد؟ چرا آدمهای زندگی تعطيل هميشه ديگران را مقصر میدانند؟ چرا سطح توقعشان از ديگران توی فضا است و از خودشان زير زمين.
كاش يك زندگی تعطيل پيدا شود كه داستانش را بنويسد يا بگويد. فكر میكنی خواستهی محالی است؟
- برق ِ يمانی بجست، باد ِ بهاری بخاست
طاقت مجنون برفت، خيمهی ليلی كجاست؟
« سعدی »
- فكرهای سياه دست از سرم بر نمیدارند
از توی كلهام شروع میشوند
و پايين میآيند
به زبانم كه میرسند
توی هوا پخش میشوند
به دستهايم كه میرسند
روی كاغذ، كيبورد
ظرفها و لباسها
حتا همكارانم هم میريزند
مادرم كه تماس نمیگيرد، سكته كرده
دخترم كه دير میرسد، ربوده شده
همسرم كه موبايلش خاموش است، تصادف كرده
دوستم كه غايب است، افسردگی گرفته و خودكشی كرده
...
بس است ديگر
میخواهم يك فكر قشنگ داشته باشم
يك خيال زيبا
يك رويای شيرين
مادرم كه تماس نگرفته به بازار رفته
دخترم كه دير رسيده در مدرسه جشن داشته
موبايل همسرم كه خاموش است باتری تمام كرده
دوستم كه غايب است به سفر چين و ماچين رفته
همينقدر ساده و روشن.
- ليلا! اين روزها بيشتر كسانی را كه میشناسم زندگی را بيشتر از حقيقت و عدالت دوست دارند. متاسفانه، من هم همين طور.
- زمين میچرخد
شب، روز میشود
و روز، شب
درختها
سبز، زرد و لخت می شوند
و باز زمين میچرخد
بچهها به جوانی
جوانها به پيری
و پيرها به مرگ می رسند.
زمين همچنان میچرخد.
گزارهی اول: لیلا! لطفن یک امروز نقش پدر روحانی را برای من بازی کن.
گزارهی دوم: من اعتراف میكنم:
ای يادآور حماقت ِ من، ای آينهی نادانی ِ من، ای خشم فروخوردهی ِ من، ای جهنم سوزان ِ من، ای چاه ويل، ای جهل مطلق، ای ملامت محض، ای خاطرهی زشت، ای پشيمانی پی در پی، ای سرزنش مكرر، ای خجالت بیپايان، ای تازيانهی فرو رفته در گوشت تن، ای نفرت انگيز، ای حال بههم زن، ای بوم نااميدی، ای بیقواره، ای كهنه، برو به درك!
گزارهی سوم: گفته بود:« فكر خوب در اتاق تنهايی پيدا میشود.»
سنجاق شد به اعترافات 1
- دلم از من جدا شد
به صحرا رفت چون باد
در آنجا هر كه را ديد
به دستش هديهای داد
به آهو يك قواره حرير سبز شبدر
به گل يك دسته شبنم
به بلبل يك وجين پَر
به يك پروانهی زرد
دو شيشه بوی نعنا
دو قاب عكس بره
به گرگی پير و تنها
دلم آن سوی صحرا
به يك ديوانه برخورد
كسی كه شكل من بود
و خيلی غصه میخورد
ميان چشمهايش كلاغی میدرخشيد
دلم آنجا خودش را
به آن ديوانه بخشيد.
كتاب « آه پونه » از ناصر كشاورز
- ليلا، آيا تو فكر میكنی با يك چيز مجازی میتوان يك چيز واقعی را از بين برد؟
- شب
ستارهها را دونه دونه به آتيش میكشم
آسمان
به كورهای گدازان بدل خواهد شد.
گرم میشم.
گرم میشم.
نمیتونم تو تاريكی منتظر پايان بمونم.
نمیخوام تو تاريكی منتظر پايان بمونم.
- ليلا! آدم تا وقتی كه قصهای برای گفتن داشته باشد و يك نفر را برای شنيدن؛ كارش تمام نشدهاست.
- اون مثل يه درختِ
يه پناهگاه
من توی سايهش میخوابم.
- چطور ميشه يك كابوس دايم تكرار بشه
چطور ميشه يك ترس هيچوقت تموم نشه
من از تاريكی، از تحقير از پناهگاه میترسم
من از سر شكسته، از خون میترسم
من از سفرهی خالی از وام بانكی 25درصد میترسم
من از شيشهی شكسته، از قفس میترسم
چطور ميشه
چطور ميشه حتا يك روزن باز نشه
چطور ميشه يك هقهق اينطور بی امان بشه؟
- تو كی هستي؟
رويای تو چيه؟
بگو
تا دوباره بشناسمت.
گفته بود: « رابطهمون احمقانه شده. من خسته شدم. آدما زود تغيير میكنن. تو خيلی زياد خيالاتُ باور میكنی. »
- من، من ... من عمل كرده بودم. با اردنگی انداخته بودمش بيرون!
- عزيز ِ من!
تو راست میگويی
اينجا هرج و مرج شده
ديگر اهميتی ندارد كه كی میآيد و كِی میرود
اما
اشتباه نكن
اينها هيچ ربطی به سن آدم ندارد
به جای ديگری مربوط است.
خفقان وقتی حاكم میشود كه از ترس، حتا نتوانی توی تاريكی فرياد بكشی.