مهاجران
فنتزیا راست میگفت: «مهاجرت کنم که چه؟ که دردم مضاعف شود!»
فنتزیا راست میگفت: «مهاجرت کنم که چه؟ که دردم مضاعف شود!»
گیر میدادند به هر زن و مردی - فارغ از سن و سال - که دوش به دوش هم می رفتند نه پس و پيش. گیر میدادند به هرکسی که شکل و شمایلش به آدم حسابیها میماند. گیر میدادند حتا به هر کسی که عینک آفتابی زده بود. کارت شناسایی می خواستند و سوال و جواب میكردند.
چه خوب که به حرف سیامک گوش کردیم و هر کدام یکی از آن عکسهای آقایشان را که کف انقلاب روی زمین آفتاده بود برداشتیم.
- دکه ی خالی
آخرین شماره
روزنامه ی بی سردبیر
گفت:« قله های دروغ را فتح می کنیم.»
گفتم: «کاش دروغ هم استخوان داشت.»
- تهران ِ این روزها
ملتهب است و منتظر.
اسير ِ تاریکی رمز آلودی است
تهران از خون می هراسد.
ـ میشد که امید نامی باشد برایم در دوردست
میشد که زندگی پرندهای کوچک باشد
که يكباره از شاخه پر بکشد و برود
میشد که در بند باشم
میشد که نوزده ساله باشم
میشد که نامم آرش باشد
میشد که من باشم.
مرکز لذت جایی در مغز است. من بطور دقیق نمیدانم کدام طرفش اما این را میدانم که هورمون دوپامین عامل اصلی لذت است. وقتی من س ک سی نشاط آوردارم معادل200 واحد دوپامین در مغزم آزاد میشود. سرخوشی ناشی از یک هم آغوشی دل پذیر را بعد از یک شریک خوب، مرهون دوپامین هستم.
تصورش را بکن درهنگام دود کردن حشیش نزدیک به 400 واحد و ماری جوآنا حدود 600 واحد دوپامین آزاد میشود. جالب است بدانی هنگام مصرف کراک یا شیشه معادل 1200 واحد دوپامین در مغز آزاد میشود یعنی تقریبن 6 برابر یک س ک س خوب.
برای من که تصور این مقدار لذت قابل درک نیست.
حالا پیدا کردن جایگزین برای کسی که لذتی در این حد را تجربه کرده کاری غیرممکن به نظر میرسد. پس اگر میگوید: «تو نمیفهمی! » قبول کن که نمیفهمی هرچند کار سختی است.
پ. ن: با این پیش فرض که 70 % خواننده های این وبلاگ تجربهی همخوابگی را دارند س ک س را معیار قرار دادم.
منابع و مدارك شما را در این زمینه با آغوش باز میپذیرم.