بر رواق باد

 

زن‌ها نمی‌توانستند ذهنشان را جمع و جور كنند و كلمه‌ها بيرون می‌پريدند.

- ولی چاره‌ای ندارم. اين آزارم ميده كه ممكنه بدون اينكه ...

اما وقتی دوباره بهم لبخند می‌زنه و با همون ...

سعی می‌كنم؛ ولی وقتی كه خونه رو ترك می‌كنه دوباره وسواس مياد سراغم.

چی به سر اون نقشه‌هايی كه برای رفتن ...

 

 

وقتی انگشت‌هامو نوازش می‌كنه می‌فهمم چي تو ذهنش می‌گذره!

 

نقاشی كلام

 

- ليلا!

     تو بخشی از تصوير می‌شوی

     وقتی لابه لای كلمات می‌خوابی.

 

اينجا:  ادبيات در اتاق خواب

 

طُرفه *

 

 - قلبم

  دو نيم شده‌است

  يك نيمه، در من می‌خندد

  برای آنچه كه به دست آورده

  و يك نيمه، در من می‌گريد

  برای آنچه كه از دست داده.

 

پ.ن: * شگفت و نادر و عجيب و غريب

 

جاكليدی با سه قلب آويزان

 

زن‌ها در حالی كه پشت به مردها لحاف را رويشان می‌كشيدند؛ گفتند: «میشه برای ِ من یه جا کلیدی بخری؟»

مردها خواب‌آلود پرسيدند: « دوس داری چه شکلی باشه؟»

زن‌ها: «شکلش مهم نیس؛ فقط موضوعش عشق باشه»