بر رواق باد
زنها نمیتوانستند ذهنشان را جمع و جور كنند و كلمهها بيرون میپريدند.
- ولی چارهای ندارم. اين آزارم ميده كه ممكنه بدون اينكه ...
اما وقتی دوباره بهم لبخند میزنه و با همون ...
سعی میكنم؛ ولی وقتی كه خونه رو ترك میكنه دوباره وسواس مياد سراغم.
چی به سر اون نقشههايی كه برای رفتن ...
وقتی انگشتهامو نوازش میكنه میفهمم چي تو ذهنش میگذره!
اینجا همه سخن از ادبیات است و زندگی .