و معنی، التفاتیست میان دو شخص

 

- اسلحه روی شقیقه ام
و شقیقه ام رو به آسمان


من بی امان به تو گیر می دهم
و تو بی امان به من گیر نمی دهی


درختها دو فصل عاشق می شوند
و دو فصل فارغ


پس برای هر فصل عشقیست
و هر عشق را فراغیست


که فراغ هر عشق را پیامدیست
در پدیداری عشقی جدید


این است معنای عشق
هر چند بی معنیست


و کیست که انکار کند


سایه های بلند برای روزهای کوتاه
و روزهای کوتاه را برای سایه های کوتاه


اسلحه روی شقیقه
بی معنی است


و معنی

التفاتیست میان دو شخص


که از زبان مادری گرفته
تا ایما و اشاره


من و تو حرفی برای هم باقی نگذاشته ایم


پس

 اسلحه رو به آسمان
و شقیقه رو به شقیقه ...

 

پ .ن : شاعرش ؟

 

امید

 

 

یک بار سیاوش گفته بود: «یک روز، ما به همه‌ی این ها می‌خندیم.»

بعد من هنوز منتظر آن روزم.

 

 

 

چون یوتاب زیبا بود

 

ـ برادرم را کشتند
 سال انقلاب
 چون چپ بود
 سال جنگ چون عاشق بود

 دوباره برادرم را کشتند
 سال بعد از انقلاب
 چون می فهمید

 برادرم را کشتند
 در خیابانهای فقر و بی کسی
 و خواهرم یوتاب ۱ را در رجاله خانه ها
 زیر پای دیو سیاه کشتند
 چون زیبا بود

 برادرم را کشتند
 خفه اش کردند
 زبانش بریدند
 دلش شکستند
 و کیسه کیسه هرویین بخوردش دادند
 تا سراغ خانه نگیرد

 دوباره برادرم را کشتند
 وقتی دهانش بوی اعتراض می داد
 برادرم را کشتند
 وقتی از حرمت خانه اش حرف می زد

 و باز هم برادرم را کشتند
 در میدان آزادی
 پیش چشم جهانیان
 به گلوله اش بستند

 اما برادرم هنوز نمرده است
 و آنها نمی دانند که برادرم
 همیشه عاشق است
 همیشه می فهمد
 همیشه معترض
 او همیشه زنده است


                                                                         شعراز مهناز بدیهیان 


پ.ن: ۱-یوتاب به معنی درخشنده وبی‌مانند. نماد دلیری و بی باکی زن ایرانی، سردار زن ایرانی خواهر آریوبرزن سردار نامدارکه هردو در راه وطن جان باختند.


 

برای به دنیا آمدن ٍ بچه ، دنیا هرگز آماده نیست .

 

 - دوران آتش روشن کردن فرا می‌رسد

  با تلگرافی مادربزرگ را از شهر زابیه ژوو۱ خبر کنیم

  گره های یورت۲ را باز کنیم .

 

 تا زائو به راحتی فارغ شود

 و بچه سالم بزرگ شود.

 تا گاهی خوشبخت باشد

 و از روی پرتگاه ها بپرد.

 تا قلبش صبور باشد

 و عقلش هوشیارو دورنگر.

 

 اما نه آن همه دور

 که آینده را ببیند

 این استعداد را

 ای نیروهای آسمانی، از او دریغ کنید.

 

 

 

پ.ن: ۱- شهرکی در لهستان                                       ۲- خیمه های چادر نشینان

بند آخر شعر" داستانی که آغاز شده " از " کتاب آدم ها روی پل " از ویسلاوا شیمبورسکا

 

 

ج مثل ِ

 

 

ج ا کشا، جاسوسا، جانیا و  ج اکشا و جاسوسا

 جلادا، جنایتکارا  و باز ج ا کشا و جاسوسا

 جبارا، جاهلا  و باز هم ج اکشا و جاسوسا

 

 

آدم ها چیز می شوند به واسطه ی چیز دیگری

 

روی زمین دراز کشیده ام. بالشی را دولا کرده ام و زیر سرم گذاشته ام. چشم هایم را بسته ام و یک نخ سیگار- اِس ِ لایت منتول - بین انگشت اشاره و وسط برای خودش می سوزد . زیرسیگاری را روی زمین درست انتهای دست چپم چنان با دقت تنظیم کرده ام که برای تکاندن لازم نباشد چشم هایم را باز کنم و خاکسترهم روی فرش نریزد.

 به آران فکرمی کنم صورتش، تنش را خیال می کنم. می توانم از تن هرنسَبی تکه ای را که دوست دارم، بردارم و به آران بدهم. بعد کم کم آران توی ذهنم بزرگ می شود. دوستی دارد که بی شک اسمش آیدین است. با هم شوخی می کنند و آیدین گاه گاهی می گوید :« آران ، عمه اتُ ... »  
اگر آران خوش سرو زبان باشد در جواب می گوید: « کدوم عمه ام آیدین؟ آخه من سه تا عمه دارم.»

لبخند می زنم ، دود را بیرون می دهم .

 

پ.ن:  آران اسم کردی است به معنای سرزمین آتش

 

ماهی گیران

 

 

گفتم: «ماهی را هر وقت از آب بگیری ... »

گفت: «مرده است؛ شک نداشته باش! »