ای فصل غیر منتظر داستان ٍ من
ـ شناسنامه ی تو
یک دروغ تکراری است
هنوز تا متولد شدن، مجالـَـت هست.
شعر و عنوان از حسین منزوی
ـ شناسنامه ی تو
یک دروغ تکراری است
هنوز تا متولد شدن، مجالـَـت هست.
شعر و عنوان از حسین منزوی
- ای آهنگ خیال
برایم شال گردنی بباف
بلند و خاکستری
همرنگ همین روزهایم
تو خانه نیستی پس من می توانم سرک بکشم به اتاقت ، به نامه ها و به هر چیزی که اینجا مال توست . از توی گنجه نامه های خودم را بر می دارم . چهار زانو می نشینم روی تخت ات .لحاف سرمه ایت را دور تن ام می پیچم . نامه هایم را می خوانم برای بار و بار و بار . هربار با یک تن صدا . یک بار مرد می شوم و یک بار زن ، یک بار کودک و یک بار نوجوان . یک بار با اخم و یک بار با لبخند . می خواهم نامه ها تازه بمانند در هربار تکرار . هر بار لذتی دارد این از سر خوانی با لحنی نو .
حالا لحاف ات بوی تن مرا گرفته است . شامه ات که قوی باشد زود می فهمی هر آدمی بوی خاص خودش را دارد ، عطر ِ تن ِ خودش که در هیچ کدام از عطر فروشی های وزرا نمی توان لنگه اش را پیدا کرد .
امشب تولدت است. هدیه ات را تایپ کردم و گذاشته ام اینجا. « تولدت مبارک، فنتزیای عزیز »
یک ـ خواب میدیدم همه ی آنهایی که دوست شان دارم به شکل حباب در آمده بودند. حباب هایی براق و رنگی. همین که به آنها نزدیک می شدم و با نوک ِ انگشت به تن شان میزدم؛ می ترکیدند. توی هوا پخش میشدند؛ از آنها چیزی باقی نمیماند.
دو ـ پنجره را باز کرده ام. پشت به تو ایستاده ام و رو به غروب ِکوچه. های و هوی کودکانه را می شنوی؟ پسرکانی که در کوچه فوتبال بازی می کنند و دخترکی که دروازه بان این تیم کوچک ایستاده است.
می خواستم حواسم را پرت کنم از پاییز، از خنکای هوا ، از هوهوی باد ، از برگ ریز. می خواستم حواسم را پرت کنم به دورها ، دورهای ِ دور.
فنتزیا! به کجای پاییز رسیده ایم که درخت ِ پیر ِهمسایه با خرمالوهای نارنجی رسیده اش این طور طنازانه جلوه گری می کند؟
سه ـ نوشته بودی : آب معدنی نباش ،که در کربلای عشق
لب تشنگان به آب فراتم جفا کنند
فنتزیا ، عزیز ِ دل ، دلم ، زندگی کوتاه است کوتاه تر از آنچه که ما فکر می کنیم . مرگ درست در لحظه ای که انتظارش را نداریم به سراغ ما می آید و تمام !
ثبت شد در زمان حال از پشت همین میز
یک :
ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو
بر من مسکین
حرام است ؟
دو :
این مه غلیظ را میبینی ؟ مهی هست همواره در زندگی ما ، چیزی مثل هوای ناصاف . همه جا هست و همیشه هست . در پارتی هست ، در بار هست ، صبح ها که بیدار میشوی هست ، روی نسخه های پزشک هست .
این مه غلیظ
افسردگی ست
سه :
برو عطار
کو خود میشناسد
که سرور کیست
سرگردان کدام است ...
چهار :
من از پنجره دور میشوم .
نوشته شد توسط همخانه در بی زمانی و بی مکانی
حاشیه : نمیخوای یه چیزی بگی فانتزیا ؟
یک :
شب ها خیره میشوم به دو تا پنجره . پرده های نازک آبی رد رنگی تن تو را منعکس میکنند . دقت که میکنم ، در این نظر بازی ، در این چشم چرانی ، سهمی برای چشم های خود از تن تو میگیرم . به این قانع ام . قانع ام که پیش از خواب ، طرحی نامفهوم از تن تو را از پشت پرده های نازک ی آبی ببینم و قاتق خوابم کنم !
دو :
این نیست
که حافظ را
رندی بشد از خاطر !
این نیست ، این نیست ، این نیست . چیزی اگر هست ، چیز دیگری ست .
سه :
در خانه میگردم . گوشه ی تا خورده و چین خورده ی رو میزی را با کف دست صاف میکنم ، قاب عکس ها را روی دیوار کج و راست میکنم و روی کاناپه چرت میزنم .
همخانه ی عزیز ، نمیخواهی از اتاقت بیرون بیایی ؟
چهار :
آب معدنی نباش ، که در کربلای عشق
لب تشنگان به آب فراتم جفا کنند
پنج :
ماهی از حوض سرک میکشد ، ماه از ایوان . شب سرک میکشد روی لحاف سرمه یی من . جمله یی عاشقانه سرک کشیده است در جدول کلمات متقاطع . زنگ مدرسه سرک میکشد روی کتاب ریاضی و روی اتحادها . من اما دلم میخواهد به تو سرک بکشم . نامه هایم در تاریکی گنجه پیر میشوند . چرا به این نامه ها سرک نمیکشی ؟
نوشته شد توسط همخانه در بی زمانی و بی مکانی
حاشیه : نخ نما شده دیگر این پاییز . بر دار این خانه اگر گرهی باشی ، مرا به !
که من اینجا بشینم روی شمد چهارخانه ، روی تخت . که من برخیزم با این تن ِ موریانه زده از روی شمد ، از روی تخت .
اصلا ً قرارمان نبود .
در اتاقم را باز میکنم . به قدر پنچ ماه ــ کمتر و بیشتر ــ لولای در ناله میکند . صدا میزنم :
ــ « حواست نیست همخانه جان ... حواست نیست به این غباری که نشسته است بر بخار روی شیشه ... بر سطح هوا .... حواست به این هوا نیست »
و غبار مینشیند روی تن موریانه زده ام . روی شمد و جای خالی من بر تخت .
مینشینم روی هره ی پنجره . در رو به رو سایه ی محوی ، بگیر پرهیب تنی ، پیداست . پاییز تر میزند روی شیشه ها . به خاطر همان سایه ی محو ، به خاطر آن پرهیب تن در اتاقم را بسته بودم .
سیگارم را تکرار میکنم . با هر کام ، با هر نفس ِ دود زده در تو ، در خانه ی تو ، در خانه ی مشترکمان تکرار میشوم .
مرا ببخش اگر در آن تابستان سیاه در را بستم به روی خود و نشستم روی شمد ، روی تخت ، و گریستم .
در آن تابستان سیاه
من
مودبانه گریستم !
همخانه ی من ، با این تن ِ موریانه زده ، با این چشمهای پف کرده ، با این اذانی که در گوشم زنگ میزند ، میخواهم در اتاق را باز کنم . دلم میخواست آخرش این طوری شود : آخرش سرم را بگذارم روی پاهای تو . تو برایم نیما بخوانی . من غر بزنم که « های سیدو ... اینجا را غلط خواندی ! » آنگاه که میرسی به آن زیباترین شعر جهان ، من با تو زمزمه کنم ، من اشک بریزم و با اشکها ی خود غبار این خانه را ، غبار آن تابستان سیاه را بشورم و سبک کنم .
نشسته ام روی شمد چهارخانه ، روی تختم . در اتاق را قفل کرده ام . صدایی از دور صدایم میزند :
ــ « فانتزیا ... فانتزیا ... آن شراب مگر چند ساله بود ؟ »
همخانه . بی مکان . بی زمان
حاشیه : من این ماه مهر را باز کردم ، تو همخانه جان پنجره را باز میکنی ؟