شكهای شبانه
- ليلا، آيا تو فكر میكنی با يك چيز مجازی میتوان يك چيز واقعی را از بين برد؟
- ليلا، آيا تو فكر میكنی با يك چيز مجازی میتوان يك چيز واقعی را از بين برد؟
- شب
ستارهها را دونه دونه به آتيش میكشم
آسمان
به كورهای گدازان بدل خواهد شد.
گرم میشم.
گرم میشم.
نمیتونم تو تاريكی منتظر پايان بمونم.
نمیخوام تو تاريكی منتظر پايان بمونم.
- ليلا! آدم تا وقتی كه قصهای برای گفتن داشته باشد و يك نفر را برای شنيدن؛ كارش تمام نشدهاست.
- اون مثل يه درختِ
يه پناهگاه
من توی سايهش میخوابم.
- چطور ميشه يك كابوس دايم تكرار بشه
چطور ميشه يك ترس هيچوقت تموم نشه
من از تاريكی، از تحقير از پناهگاه میترسم
من از سر شكسته، از خون میترسم
من از سفرهی خالی از وام بانكی 25درصد میترسم
من از شيشهی شكسته، از قفس میترسم
چطور ميشه
چطور ميشه حتا يك روزن باز نشه
چطور ميشه يك هقهق اينطور بی امان بشه؟
- تو كی هستي؟
رويای تو چيه؟
بگو
تا دوباره بشناسمت.
گفته بود: « رابطهمون احمقانه شده. من خسته شدم. آدما زود تغيير میكنن. تو خيلی زياد خيالاتُ باور میكنی. »
- من، من ... من عمل كرده بودم. با اردنگی انداخته بودمش بيرون!