دلتنگم از اين بی‌داد

 

- دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای

 - دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای

 

 - ليلا! به دشت می‏روم

   دلتنگی‏هايم را به قاصدك

   قاصدك را به باد

   باد را به دشت

    می‏سپارم.

 

   دشت تنگم می‏شود.

 

 

 - ليلا! اينجا

  غروب ابری

  سقف آسمان كوتاه‏ می‏شود

  كوتاه‏ و كوتاه‏تر.

 

   اين دشت سرخ است

   و دلتنگی خون جگر.

 

   اين خون ِ دل توست كه چكه می‏كند

  ميان دستمال صورتي من

   ببار ای دلتنگ ِ مغموم من

 

   اين اشك‏‌های نفيس

   اين اشك‌‏های سرخ نفيس

   بر زخم ناسور دلتنگی.

 

 

 - ليلا! كدام جام

 دلتنگی مرا، ما را  به تسلا می‏رساند؟

 

خطابه ی سرخ

 

این نامه یی ست خطاب به اهل هوا ، و هوا سرخ است .

این نامه ی اعمال ماست در ایام دلتنگی ، این نامه ی دلتنگی ست و دل تنگی سرخ است .

این کلمات را مینویسم با خودکار قرمز با مداد سوسمار نشان قرمز ، تف میزنم نوک مدادم را تا سرخ تر شود و مینویسم : اینها طبیعی نیست و طبیعی نبودن سرخ است .

روزهای من و بی خبری های من !

روزم را خورشید سرخی طلوع میاورد و بی خبری ام را خبرهایی سرخ تر !

دلم برایت تنگ شده . اما دیگر نه این دل سرخ است و نه این تنگی سرخ !

اینها طبیعی نیست و طبیعی نبودن ...

 

دستمال سرخی به من بدهید . غروبم ابری است . دستمال سرخی به من بدهید تا اشکهای سرخم را در آن مخفی کنم . اشکهایی که سرخ اند ، دستمالی که خونی ست .

دستمال تو خونی ست عزیز من ... به صورتی اشک های من ایمان بیار!

این هوای سرخ را تنفس میکنم . تو را تنفس میکنم . حضور مداومت سرخ بود و غیاب مسخره ات سرخ تر . من و آن حضور ، من و این غیاب ....

من و این همه سرخی !

یک پیاله شراب سرخ حرام سلامتی ات . باز بیا و خانه ام را سرخ کن !

بیا و آرام بگیر در آبی ابرهای من

 

 

این نیست که حافظ را ...

 

الف :

این نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر !

یعنی این جوری ها هم نیست ، ما هنوزم بلدیم رندی بکنیم داداش !

تاویل :

دلم برایت تنگ شده . احساس میکنم ابری هستی در کویر من که خیال باریدن نداری ! من نشسته ام در برج عاج خود و تقویم را از بر میکنم . دلم برایت تنگ شده و همین حالا میدانم که چقدر متنفرم از تو . تردیدی ندارم در این دوگانگی . sms میزنم : دلم برایت تنگ شده . در جواب مجابم میکنی . من و این دو گانگی ، من و این تردید ! همین sms دادن رندانه است . با خودم میگویم : « این نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر » و من هنوز رندم !

ب:

این نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر ؟

یعنی اینجوری نیست که ما عشق و عاشقی یادمون رفته ؟

تاویل :

دلم برایت تنگ شده است . اما انگار چیزهایی را فراموش کرده ام . لوندی و عشق بازی را ! یادم رفته است چگونه باید کسی را در بند کرد . یادم رفته است چطور باید موج موج کسی را غرق کرد در عشق خود . این ایام و احوال گویی مرا فرا یاد میاورد که اشکالی هست در کار خودم . که انگار تقصیر کارم . مگر این نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر ؟

ج :

این نیست ! که حافظ را رندی بشد از خاطر

یعنی تقصیر تو نیست ، معشوق ات طریق عشق ورزی را فراموش کرده است .

تاویل :

دلم برایت تنگ شده . میخواهم با تو آن کنم که باد با شکوفه های گیلاس میکند . میگویم تو که پایه بودی ! تو که همراه بودی و هم قدم ! میگویم من همانم که بودم با همان بادبادکها ! اما تو بادبادکهایت را در آسمان دیگری پرواز میدهی ، تو بادبادک را فراموش کرده یی !

موخره :

هزار فال حافظ که بگیرم ، هزار معنی ، دلم برایت تنگ شده ، میفهمی ؟