این نامه یی ست خطاب به اهل هوا ، و هوا سرخ است .

این نامه ی اعمال ماست در ایام دلتنگی ، این نامه ی دلتنگی ست و دل تنگی سرخ است .

این کلمات را مینویسم با خودکار قرمز با مداد سوسمار نشان قرمز ، تف میزنم نوک مدادم را تا سرخ تر شود و مینویسم : اینها طبیعی نیست و طبیعی نبودن سرخ است .

روزهای من و بی خبری های من !

روزم را خورشید سرخی طلوع میاورد و بی خبری ام را خبرهایی سرخ تر !

دلم برایت تنگ شده . اما دیگر نه این دل سرخ است و نه این تنگی سرخ !

اینها طبیعی نیست و طبیعی نبودن ...

 

دستمال سرخی به من بدهید . غروبم ابری است . دستمال سرخی به من بدهید تا اشکهای سرخم را در آن مخفی کنم . اشکهایی که سرخ اند ، دستمالی که خونی ست .

دستمال تو خونی ست عزیز من ... به صورتی اشک های من ایمان بیار!

این هوای سرخ را تنفس میکنم . تو را تنفس میکنم . حضور مداومت سرخ بود و غیاب مسخره ات سرخ تر . من و آن حضور ، من و این غیاب ....

من و این همه سرخی !

یک پیاله شراب سرخ حرام سلامتی ات . باز بیا و خانه ام را سرخ کن !

بیا و آرام بگیر در آبی ابرهای من