در قيد كتابت كشيد، به خُدا

 

۲۵ اسفند سالروز تولد پروين اعتصامی است. از من سخن كوتاه؛ فقط اين شعر را كه استاد سخن و نماد شعرو شاعری ايران - شهريار-  برای پروين سروده با هم مرور می‌كنيم:

… از آن پس من و او آشنای هم بودیم

خیال می کنم او بیست سال کمتر داشت

تولد من و او هر دو در یکی سال است

متاع او هم عقل و متاع من همه عشق

به زیر چادر مشکی و پیچه ماهی بود

قیافه بود عفیف و موقر و سنگین

نبوغش از وجنات و نگاه پیدا بود

هزار حیف که من رشد عقلیم کم بود

در آن زمان و دلم نیز بند جای دگر

وگرنه عقد من و او به عرش می بستند

چه چاره بود که دیگر نوشته بود قضا

برای هر دوی ما سرنوشت ناکامی…

 اصغر فردی در خاطراتش از شهريار نقل می‌كند كه استاد منظومه‌ای هم برای پروين گفته که آن هم چاپ نشده. آنجا مي‌نويسد« پروين حق من بود! »

 

 پ.ن: تو خود حديث مفصل بخوان ...

 

 

- ميان شعر من

فقط صدای توست كه می‌خواند

ميان شعر تو

فقط روح من است كه سرگردان است.

 

از آنا آخماتوآ

 

کار زیر و زبر شد

 

ليلا! اين خشونتی را كه در پس كلامش پنهان هست می‌بينم. سكوت می‌كنم و درك می‌كنم كه خشونت واكنش عصبانی‌هاست. خشم پناهگاهی است برای آنكه نمی‌خواهد موقعيت پيش آمده را بپذيرد و تلاش می‌كند كه همه‌ چيز را به روال سابق برگرداند. به خشونت كلامی و رفتاری می‌پردا‌زد تا انكار كند و هر دگرگونی را مانع شود.
باور و پذیرش هرتغييری سخت است.

 

 

عمل به انسان رهایی می‌بخشد

 

تقصير من چيست ليلا! خودش اصرار داشت كه بداند. آنقدر سماجت و پافشاری كرد كه آخر مجبور شدم همه چيز را  روی دايره بريزم. 
گفتم كه ديگر هيچ علاقه‌ای نيست و تير خلاص. رهایی را حس می‌كنم اين بی‌تعلقی زيبا را.
 انتظار داشتم كه غمگين باشم اما نيستم. عجيب است ليلا! آرام و شادم و هنوز خودم را دوست دارم.  

                                                                                         

                                                                                                 

آرمان‌ها و خاستگاه‌ها تغيير می‌كنند

 

با اين همه من هنوز به اين آيه با تمام وجود ايمان دارم: « وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً »
سوره اسراء آيه ۸۱

 

 

 

تو خود حجاب خودی

 

از ميان برخيز

هلن سيكسو بر اين باور است كه بزرگترين دشمن زنان، خودشان هستند.

 

 

داهی‌تر و دريافته‌تر

 

شيخ ما گفت:« پسرا! بدان که مابین فکرت و فعل دره‌ايست بس عميق و ژرف همچو گشادگی ميان دو كوه.

گذر از اين فراز و نشيب هركه را نشايد و بی‌زحمت حاصل نيايد. »

 

 

 

آفتاب كه رور گل‌های قالی می‌تابد

 

در هر بازگشت، ما به خودمان برمی‌گرديم. به خاطره‌ها و آدم‌هايی كه دوستشان داريم.

فكر كنم حالا ديگر به خانه برگشته‌ام. دلم يك ليوان چای می‌خواهد.  چای توی خانه خودم دلچسب‌تر است. پرده‌ها را كنار می‌زنم. پنجره‌ی آشپزخانه را كه رو به لانه‌ی كلاغ پيری است، باز می‌كنم: «سلام همسایه!»

توی خانه راه می‌روم. ‌به اتاق همخانه‌ای سرك می‌كشم. دست نوشته‌های روی ميزش را می‌خوانم. من دلم برای اين خانه تنگ شده‏بود؛ برای همخانه‏ای و برای همسايه‏ها. دوست دارم تصور كنم كه حتا اشياء هم دلشان برای من تنگ شده‏ است. 
 سربند نمی‏بندم تا  گرد دلتنگی را پاك كنم بگذار همه چيز به همين صورت بماند تا روزی كه نسيم آزادی بوزد.
به همخانه ای هم دست نمی‌زنم. اين بيدها جزيی از تنه‌اش شده‌است. پودش با تارهای عنكبوت تنيده شده با هر اشاره فرو می‌ريزد.