بهار از زبان ديگران

 

- برق ِ يمانی بجست، باد ِ بهاری بخاست

 طاقت مجنون برفت، خيمه‌ی ليلی كجاست؟

 

                                                      « سعدی »

 

 

يك اتفاق خوب

 

- فكرهای سياه دست از سرم بر نمی‌دارند

  از توی كله‌ام شروع می‌شوند

  و پايين می‌آيند

  به زبانم كه‌ می‌رسند

  توی هوا پخش می‌شوند

  به دست‌هايم كه می‌رسند

  روی كاغذ، كيبورد

  ظرف‌ها و لباس‌ها

  حتا همكارانم هم می‌ريزند

 

 

  مادرم كه تماس  نمی‌گيرد،  سكته كرده

  دخترم كه دير می‌رسد، ربوده شده

  همسرم كه موبايلش خاموش است، تصادف كرده

  دوستم كه غايب است،  افسردگی گرفته و خودكشی كرده

  ...

 

  بس است ديگر

  می‌خواهم يك فكر قشنگ داشته باشم

  يك خيال زيبا

  يك رويای شيرين

 

  مادرم كه تماس نگرفته به بازار رفته

  دخترم كه دير رسيده در مدرسه جشن داشته

  موبايل همسرم كه خاموش است باتری تمام كرده

  دوستم كه غايب است به سفر چين و ماچين رفته

 

  همين‌قدر ساده و روشن.