عروسک باران
مقدمه : عروسک باران را به خاطر داری ؟ همان عروسک پارچه یی را که بستیم من و ایکی یو سان به درخت خشک و باران آمد ؟
یک : جایی در گرگان کودکانی را دیدم که با شاخه های تیز تراشیده ی درخت وزغ شکار میکردند . کودکان وزغ های سینه شکافته و به سیخ کشیده را روی بامها علم میکردند تا باران ببارد . وزغ های به سیخ کشیده شده طلسم باران بود .
دو : شبها خواب باران میبینم .
سه : اسدالله اعلم در خاطراتش نوشت : « هر روز صبح اعلی حضرت به آسمان نگاه میکرد . با شعف به من میگفت امروز در فلان جا باران باریده است . اگر باران نباریده بود خلقش خراب میشد . »
چهار : بر دلم باران باریده چرا خلقم خراب است ؟
پنج : نام کتاب داستان کودکانه یی از احمدرضا احمدی : « نوشتم باران ، باران بارید »
شش : شعری از همخانه :
« تابستانی این چنین گرم
و
کسی را پروای بارانی نیست
که پنجره را
بیدار میکند درشب »
هفت : بزن باران...
موخره : این طلسم را نوشتم ، این عروسک را ساختم تا شاید نم بزند . تا شاید یک دل سیر که نه ، چند قطره یی گریه کنم .گلویم از بغض ورم کرده ، درد میکند . گریه دارم اما نمیبارم .
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران ...
گریه دارم اما گونه های من ستاره باران نیست !
نوشته شد توسط همخانه
اینجا همه سخن از ادبیات است و زندگی .