و همخوابگی ...
چیزی میخواهم که بنوسیم که نوشته باشم که ثبت کنم حال این لحظه را ــ و کمی مستی ــ که باور کنم که ماوقع بوده است و نه چیزی در خواب یا خیال ــ و یا کمی مستی ! ــ
ودکایی که خورده ایم طعم سیب میدهد ، دو شات ویسکی دوبل ، کمی عرق خرما ، کمی عرق کشمش ، در این کشمکش نه من مست و نه تو خماری !
ــ و کمی مستی ! ــ
میهمانی تمام میشود . من میمانم و لیوانهای کاغذی ، لکه های کوکا روی سرامیک خانه و خروارها ظرف . من میمانم و ته مانده ی بساط شادخوری . میهمانی تمام میشود . من میمانم و تو که خوابیده یی روی تخت من ــ و کمی مستی ــ میخوابم کنار تو . همخوابه یی بی نظیر هستی « و کمی مستی » تختی کینگ سایز و ما پادشاهان جهانیم و کمی مستیم . همین ما را کفایت . همین کفایت میکند همخوابگی را .
همخوابگی نه سکس است نه عشق بازی . همخوابگی اینجا خوابیدن با هم است ، در آغوش کشیدن است و گاهی در میانه های سیاه شب چشم باز کردن و خیره شدن ،و کمی مستی .
سرم روی سینه های فراخ تو ، چشم دوخته به پوستت ، نازک ، زنده ، شاب . به منافذش و خطوط تنی که کمی مست است . کمی مستی
شبهایی هست که صبحدم نمیخواهد . جمعه شب ما چنین بود . تو که ظهور کردی در غروب پنجشنبه ها و طلوع کردی کمی مست در ظهر جمعه ، بگو ، به من بگو هیچ صبح کاذبی هست ؟ ، سرخی دروغینی بی دلیل بر آسمان ؟
یکی دو روزی گذشته اما ، اما اینجا در نمازخانه ی من چیزکهایی هست که بوی تو را گرفته است ، پتوی من ، لیوانهای من ، سیگارهای من ، کفشهای من ، و کمی مستی های من ...
... و همخوابگی !
نوشته شد توسط همخانه
اینجا همه سخن از ادبیات است و زندگی .