عزيز مويز دلانگيز
-ليلا، ما از تبار ابراهيم. شبها به ساختن بتها میپردازيم و روزها آنها را میشكنيم.
-ليلا، ما از تبار ابراهيم. شبها به ساختن بتها میپردازيم و روزها آنها را میشكنيم.
- زخشكسالی چه ترسی!
كه سد بسی بستند:
نه در برابر آب،
كه در بربر نور
و در برابر آواز و در برابر شور.
«شعر ديباچه از مجموعهی كوچه باغهای نيشابور ِ دكتر كدكنی»
-خشم كسی كند كه او، جان و جهان ما بُـــــــوَد
خشم مكن تو خويش را، مسخرهی جهان مكن.
«دیوان شمس»
-ليلا! قبلترها از احمقها خوشم نمیآمد. هنوز هم همينطورم. اين يعنی من درجا میزنم؟
- انگار پاييز بود،
پاييز
گويا برگها برسرمان میريختند
شايد، درختها كل میكشيدند
برگ افشانی، میكردند
ما ميان تونلی از نارونها قدم میزديم.
- آيا باد تاج كاغذی روی مقنعهام را برد؟