نامه‏یی برای همخانه

 

همخانه‏ای جان، سلام!

   نامه ‏ات ديروز رسيد. بار اول همان‏جا جلوی در خواندمش. بار دوم شب‏ هنگام. بار سوم با چای صبحانه و بار چهارم برای كلاغ‏های درخت چنار.
هربار که درخت های چنار را  می‏بينم ياد اين جمله‏ی سعيده قدس - نويسنده و بنيان‏گذار موسسه محك – می‏افتم كه می‏گفت:« هركجا ايرانی باشد چنار هم هست.»

اين روزها، اين روزهای آذرماه، بيشتر وقت‏ها می‏نشينيم پشت دوك و مشت مشت پنبه‏های باقی مانده را بر می‏دارم و می‏بافم. رشته‏های بافته شده را به هم گره می‏زنم و سررشته‏ها را محكم می‏كنم. به قول مادربزرگ حالا كه گاو به دمش رسيده بهتراست حواسم حسابی به كار باشد تا به انجام برسد.

گاهی به بازار می‏روم كه نه برای خريد بلكه برای ديدن نقاشی و كاشی‏كاری‏های سقف‏ها. تا چند سال قبل می‏توانستی وارد سرداب‏ها هم بشوی. سرداب‏ها سفره‏خانه های سنتی شده‏بودند كه سركشيدن يك كاسه پالوده كرمانی توی خنكای سرداب حسابی می‏چسبيد. اما با بالا آمدن آب‏های زيرزمينی، يكی يكی بسته شدند. از پشت درهای فلزی نرده‏ای، توی سرداب‏ها را نگاه می‏كنم آب تا پله‏های ورودی بالا آمده‏است.
 گویا اوضاع وخيم‏تر از اين حرف‏هاست چرا كه حمام گنجعلی خان هم تعطيل شده و فعلن كسی اجازه بازديد از آن را ندارد. تصور اينكه شايد روزی اين بازار كه طولانی‏ترين راسته بازار ايران هست در مقابل اين همه نم و رطوبتی كه  همچو جذام  اندك اندك اصلی‏ترين قسمت تنه اش را می‏خورد  از پای در بيايد و فرو بريزد؛ تنم مور مور می‏شود. انگار شهر بر لنجزاری مواج و نامريی سوار شده است كه هرلحظه ممكن است؛ ببلعدش.
می‏لرزم و نمی‏دانم اين لرز به خاطر بادهای پاييزی است يا تصور از دست دادن عزيزانم.

 فنتزیای عزیز، کاش آن شب ِ بی‏ماه بودم تا از دست هایم برای اشک‏هایت کاسه می‏ساختم. لب می‏دوختم و فقط گوش می‏شدم برای شنیدن درد‏ و دلت. کمی همدلی می‏کردم تا تسلایت دهم. بشر بار دردش را که تقسیم کند سبک می‏شود. افسوس از این نبودن‏‏های بد و بی‏موقع. افسوس...

فكر نمی‏كنم قبل از دی‏ماه برگردم. وقت بیرون رفتن شال گردنت را فراموش نکن. باد پاییز تن‏نواز نیست. همه چیز را به تو می‏سپارم.  وقت آب دادن به گلدان‏ها، ناز حسن يوسف‏ها را بيشتر بكش. اين يادداشت را هم روی در يخچال بچسبان تا هربار كه آب می‎خوری چشمت هم به اين بخورد:
اشك‏های توی كاسه شوراند
تنهايی‏های عريان زشت‏اند
اما
آب‏گرمكن‏ها مهربان‏اند
وقتی كه گرگرشان سكوت خانه را می‏شكند.

 

اينجا هم هوا ابری است...
                                                               

فاهوس

 

نامه یی برای سیدو

سلام صاحبخانه ، سلام !

این روزها ، این روزهای معمولی ، خانه را جارو میکنم گاهی به چند ، آب میدهم به گلدانهایت و در اتاقت را باز میکنم ، به تخت خواب ‌دست نخورده ات نگاه میکنم و آه میکشم . یادت هست ؟

نگاه

گاه

آه

میشود در یک غلط املایی ؟

صاحب خانه جان !

نبودنت غلیظ شده است . نبودنت مثل بودنت توی اتاقهای خانه پرسه میزند . من و این سرمای اتاق ، من و این آبگرم کن ، من و این همه تنهایی ...

تنهایی ...

تنهایی عریان ...

سنتی بین ما بود . سنت نوشتن یادداشت روی سطوح خانه ، یادت هست ؟ همه جا را نگاه میکنم ، اما انگار سنت مان را فراموش کرده یی !

دیشب ، که شب گه یی بود ، دلم میخواست در اتاقت را میزدم ، کاسه کاسه گریه میکردم برایت مگر سبک میشدم . نبودی . بوی بودنت را هم با خود برده یی بخیل جان !

یکی پرسیده بود که این همخانه کیست ؟ کیستم من ؟ من انگار با همخانگی با تو معنا میشم .

صاحب همه ی خانه ها ، خواهر جان !

اینجا هوا ابری ست .

همخانه