سلام صاحبخانه ، سلام !

این روزها ، این روزهای معمولی ، خانه را جارو میکنم گاهی به چند ، آب میدهم به گلدانهایت و در اتاقت را باز میکنم ، به تخت خواب ‌دست نخورده ات نگاه میکنم و آه میکشم . یادت هست ؟

نگاه

گاه

آه

میشود در یک غلط املایی ؟

صاحب خانه جان !

نبودنت غلیظ شده است . نبودنت مثل بودنت توی اتاقهای خانه پرسه میزند . من و این سرمای اتاق ، من و این آبگرم کن ، من و این همه تنهایی ...

تنهایی ...

تنهایی عریان ...

سنتی بین ما بود . سنت نوشتن یادداشت روی سطوح خانه ، یادت هست ؟ همه جا را نگاه میکنم ، اما انگار سنت مان را فراموش کرده یی !

دیشب ، که شب گه یی بود ، دلم میخواست در اتاقت را میزدم ، کاسه کاسه گریه میکردم برایت مگر سبک میشدم . نبودی . بوی بودنت را هم با خود برده یی بخیل جان !

یکی پرسیده بود که این همخانه کیست ؟ کیستم من ؟ من انگار با همخانگی با تو معنا میشم .

صاحب همه ی خانه ها ، خواهر جان !

اینجا هوا ابری ست .

همخانه