يك زيرانداز حصيری، دو تا بالش و تشك و روانداز برداشته‌ايم و روي پشت بام رفته‌ايم تا خودمان را امشب مهمان آسمان كنيم به اين اميد كه شايد نسيمی كه از سرزمين‌هاي دور مي‌آيد راه گم كرده باشد و ميان تن شهر بپيچد و بر ما هم بگذرد. از خنكي ساختگی كولر استخوان‌هايمان خسته شده‌ اند.

ماه به اين خلوت سرك مي‌كشد؛ نزديك و نزديك‌تر مي‌آيد و به زاويه‌ی تند 40 درجه‌ای كه تشك‌ها درست كرده‌اند، نگاهی متعجب می‌‌اندازد. شايد از خودش می‌پرسد:« چه مدل تشك انداختنی است تشك‌ها يا كنارهم‌اند يا موازی هم. اين چه مدلی است كه نه موازی‌ اند و نه متقاطع؟ نه كنار هم و نه دور از هم؟ هم زاويه تند و هم باز؟»

هر كدام روی تشك خودمان دراز كشيده‌ايم و توی  دنيای خودمان غرقيم. يكباره دلم می‌خواهد وسط فكر‌هايش بپرم. رشته‌‎‏ی خيال آدم‌ ها را با سخن می‌توان پاره كرد. حرف كه می‌زنم، حباب دورش ناپديد می‌شود.

-   با دوستی قرار داشتم. برای كاری رفته بوديم. يكباره دلم خواسته بود بغلم كند.
گفتم: «میشه بغلم کنی؟ »
آرام سر تكان داد. دست هايش را از هم باز کرد. مثل كوآلا بهش چسبيدم. بعد از چند دقيقه رهايم كرد. رهايش كردم.

 

- گفتم:« بازم می‌شه؟»
دوباره دست‌ها را باز كردم و مرا توی بغل گرفت.
 لا‌ی گردنش زمزمه كردم:«‌در آغوش کشيدن يعنی قوت قلب دادن.»
آرام سرش را به نشانه تاييد تكان داد.

 چند بار ديگر هم خواستم كه مرا بغل كند. درست يادم نيست چند بار شد.

- در آخر ازش پرسيدم: «خيال می‌كنی من به قوت قلب بيشتري نياز دارم.»
 محكم گفت: «نه!»