این نیست که حافظ را ...
الف :
این نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر !
یعنی این جوری ها هم نیست ، ما هنوزم بلدیم رندی بکنیم داداش !
تاویل :
دلم برایت تنگ شده . احساس میکنم ابری هستی در کویر من که خیال باریدن نداری ! من نشسته ام در برج عاج خود و تقویم را از بر میکنم . دلم برایت تنگ شده و همین حالا میدانم که چقدر متنفرم از تو . تردیدی ندارم در این دوگانگی . sms میزنم : دلم برایت تنگ شده . در جواب مجابم میکنی . من و این دو گانگی ، من و این تردید ! همین sms دادن رندانه است . با خودم میگویم : « این نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر » و من هنوز رندم !
ب:
این نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر ؟
یعنی اینجوری نیست که ما عشق و عاشقی یادمون رفته ؟
تاویل :
دلم برایت تنگ شده است . اما انگار چیزهایی را فراموش کرده ام . لوندی و عشق بازی را ! یادم رفته است چگونه باید کسی را در بند کرد . یادم رفته است چطور باید موج موج کسی را غرق کرد در عشق خود . این ایام و احوال گویی مرا فرا یاد میاورد که اشکالی هست در کار خودم . که انگار تقصیر کارم . مگر این نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر ؟
ج :
این نیست ! که حافظ را رندی بشد از خاطر
یعنی تقصیر تو نیست ، معشوق ات طریق عشق ورزی را فراموش کرده است .
تاویل :
دلم برایت تنگ شده . میخواهم با تو آن کنم که باد با شکوفه های گیلاس میکند . میگویم تو که پایه بودی ! تو که همراه بودی و هم قدم ! میگویم من همانم که بودم با همان بادبادکها ! اما تو بادبادکهایت را در آسمان دیگری پرواز میدهی ، تو بادبادک را فراموش کرده یی !
موخره :
هزار فال حافظ که بگیرم ، هزار معنی ، دلم برایت تنگ شده ، میفهمی ؟
اینجا همه سخن از ادبیات است و زندگی .