یک ـ خواب می‌دیدم همه ی آنهایی که دوست شان دارم به شکل حباب در آمده بودند. حباب هایی براق و رنگی. همین که به آنها نزدیک می شدم و با نوک ِ انگشت به تن شان می‌زدم؛ می ترکیدند. توی هوا پخش می‌شدند؛ از آنها  چیزی باقی نمی‌ماند.

 

دو ـ پنجره را باز کرده ام. پشت به تو ایستاده ام و رو به غروب ِکوچه. های و هوی کودکانه را می شنوی؟ پسرکانی که در کوچه فوتبال بازی می کنند و دخترکی که دروازه بان این تیم کوچک ایستاده است.

می خواستم حواسم را پرت کنم از پاییز، از خنکای هوا ، از هوهوی باد ، از برگ ریز. می خواستم حواسم را پرت کنم به دورها ، دورهای ِ دور.

فنتزیا! به کجای پاییز رسیده ایم که درخت ِ پیر ِهمسایه با خرمالوهای نارنجی رسیده اش این طور طنازانه جلوه گری می کند؟

 

سه ـ  نوشته بودی : آب معدنی نباش ،که در کربلای عشق

                      لب تشنگان به آب فراتم جفا کنند

فنتزیا ، عزیز ِ دل ، دلم ، زندگی کوتاه است کوتاه تر از آنچه که ما فکر می کنیم . مرگ درست در لحظه ای که انتظارش را نداریم به سراغ ما می آید و تمام !

 

 

 ثبت شد  در زمان حال از پشت همین میز