که من اینجا بشینم روی شمد چهارخانه ، روی تخت . که من برخیزم با این تن ِ موریانه زده از روی شمد ، از روی تخت .

اصلا ً قرارمان نبود .

در اتاقم را باز میکنم . به قدر پنچ ماه ــ کمتر و بیشتر ــ لولای در ناله میکند . صدا میزنم :

ــ « حواست نیست همخانه جان ... حواست نیست به این غباری که نشسته است بر بخار روی شیشه ... بر سطح هوا .... حواست به این هوا نیست »

و غبار مینشیند روی تن موریانه زده ام . روی شمد و جای خالی من بر تخت .

 

 

مینشینم روی هره ی پنجره . در رو به رو سایه ی محوی ، بگیر پرهیب تنی ، پیداست . پاییز تر میزند روی شیشه ها . به خاطر همان سایه ی محو ، به خاطر آن پرهیب تن در اتاقم را بسته بودم .

سیگارم را تکرار میکنم . با هر کام ، با هر نفس ِ دود زده در تو ، در خانه ی تو ، در خانه ی مشترکمان تکرار میشوم .

 

مرا ببخش اگر در آن تابستان سیاه  در  را بستم به روی خود و نشستم روی شمد ، روی تخت ، و گریستم .

 

در آن تابستان سیاه

من

مودبانه گریستم !

 

همخانه ی من ، با این تن ِ موریانه زده ، با این چشمهای پف کرده ، با این اذانی که در گوشم زنگ میزند ، میخواهم در اتاق را باز کنم . دلم میخواست آخرش این طوری شود : آخرش سرم را بگذارم روی پاهای تو . تو برایم نیما بخوانی . من غر بزنم که « های سیدو ... اینجا را غلط خواندی ! » آنگاه که میرسی به آن زیباترین شعر جهان ، من با تو زمزمه کنم ، من اشک بریزم و با اشکها ی خود غبار این خانه را ، غبار آن تابستان سیاه را بشورم و سبک کنم .

 

نشسته ام روی شمد چهارخانه  ، روی تختم . در اتاق را قفل کرده ام . صدایی از دور صدایم میزند :

ــ « فانتزیا ... فانتزیا ... آن شراب مگر چند ساله بود ؟ »

همخانه . بی مکان . بی زمان

حاشیه : من این ماه مهر را باز کردم ، تو همخانه جان پنجره را باز میکنی ؟