از پراکندگی ها ــ یک
یک :
شب ها خیره میشوم به دو تا پنجره . پرده های نازک آبی رد رنگی تن تو را منعکس میکنند . دقت که میکنم ، در این نظر بازی ، در این چشم چرانی ، سهمی برای چشم های خود از تن تو میگیرم . به این قانع ام . قانع ام که پیش از خواب ، طرحی نامفهوم از تن تو را از پشت پرده های نازک ی آبی ببینم و قاتق خوابم کنم !
دو :
این نیست
که حافظ را
رندی بشد از خاطر !
این نیست ، این نیست ، این نیست . چیزی اگر هست ، چیز دیگری ست .
سه :
در خانه میگردم . گوشه ی تا خورده و چین خورده ی رو میزی را با کف دست صاف میکنم ، قاب عکس ها را روی دیوار کج و راست میکنم و روی کاناپه چرت میزنم .
همخانه ی عزیز ، نمیخواهی از اتاقت بیرون بیایی ؟
چهار :
آب معدنی نباش ، که در کربلای عشق
لب تشنگان به آب فراتم جفا کنند
پنج :
ماهی از حوض سرک میکشد ، ماه از ایوان . شب سرک میکشد روی لحاف سرمه یی من . جمله یی عاشقانه سرک کشیده است در جدول کلمات متقاطع . زنگ مدرسه سرک میکشد روی کتاب ریاضی و روی اتحادها . من اما دلم میخواهد به تو سرک بکشم . نامه هایم در تاریکی گنجه پیر میشوند . چرا به این نامه ها سرک نمیکشی ؟
نوشته شد توسط همخانه در بی زمانی و بی مکانی
حاشیه : نخ نما شده دیگر این پاییز . بر دار این خانه اگر گرهی باشی ، مرا به !
اینجا همه سخن از ادبیات است و زندگی .