بد موقع
لعنتی!
مدتها بود هیچ تماسی از آنجا نداشت. دلش لک زده بود برای شنیدن یک کلمه از زبان مادری. همین که کد پیش شماره روی صفحه شروع به چشمک زدن کرد؛ نخواست جلوی این وسوسه را بگیرد.
پس همانطور که سوار بود، بدون اینکه موقعیتاش را تغییر بدهد؛ دست دراز کرد و گوشی را از روی پا تختی سمت چپ، برداشت.
صدا، این ویژگی منحصر به فرد!
نمیتوانست موقعیتش را از این صدای آشنا پنهان کند. نفس نفس زدنش، این صدا را، کنارش روی تخت میآورد. صدا با چشمهای خیره نگاهش کرد.
صدا، یکه خورد؛ محو شد و رفت .
- سنجاق شده به این بد موقع
+ نوشته شده در سه شنبه ۸ تیر ۱۳۸۹ ساعت توسط
|
اینجا همه سخن از ادبیات است و زندگی .