من راهراه، من پيژامه
الف - در جواب نامهی حسب خالی میخواستم حرف بزنم . میخواستم بگويم قفل را و بدهم كليد را. حرف داشتم؛ حرف. همان روز كه من بدموقع بودم. همان روز كه من يكباره پريدم كه سلام و بعد وا رفتم درست مثل همان روز كه خيال میكردم مهشيد توی اتاقش تنهاست و در را باز كردم. مهشيد با پسری بود و من فقط در را بستم در حاليكه چشمهای مهشيد دستگیرهی در را با دست من میچرخاند.
بعد تا يك هفته سعی میكردم از راهها و جاهايی بروم كه با مهشيد روبهرو نشوم. حس آدم ِ بیخود را داشتم. تا به حال اين حس داشتی؟
پ.ن: تو عهد و وفای خود شكستی وزجانب ما هنوز محكم : " سعدی"
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۹ ساعت توسط
|
اینجا همه سخن از ادبیات است و زندگی .