از پراکندگی ها ــ چهار
ــ عطسه یی میکنم . شروع این نوشته صبر آمد .
ــ این فرش که در پای تو گسترده است
از خون است
این حلقه ی گل خون است !
ــ تو از دل ما چه خبر داری ؟ ما که بی خانه بوده ایم ، هم خانه بوده ایم ، خانه به خانه بوده ایم ، خانه به دوش ، خانه خراب ، خانه بر باد ...
خانه بر باد ساختیم و اینک
طوفان است
طوفان است ...
ــ اینک طوفان است و تو چه میدانی طوفان چیست ؟ از ته دل ما خود ما هم خبر نداریم !
ــ این جشن ختنه سوران ماست ! میخواهم این زایده ی اضافه ی بیهوده را ببرم و بندازم جلوی سگ ! بازگشت در سنت ما نبود . من اگر میرفتم ، که میرفتم . نبود در مرام راقم این سطور نشستن در خانه ی گذشته . حالا مینشینم در خانه ی ادبار . مینشینم در ویرانه های خانه یی که زیبا ترین نقاب من بود . ای دروغ زیبا ، ای تماشایی ترین فریب ، فریبت میدهم باز .... پا میدهی ؟
ــ پا میدهد خواهرکم ! ... باور کن پا میدهد .
ــ از ره خون می آیی اما
می آییی و من در دل میلرزم
ــ به پکی سیگار ، به جرعه یی عرق یا چای مهمان من باش... خانه ی ویران من ، ایران من ، مثل خراب ـ آبادی عتیق پابرجاست هنوز .
ــ ای آزادی
بنگر آزادی !
ــ من ، روزی از این پرده ها خلاصی خواهم یافت . کمک میخواهم . کمک . کمک ...
ــ این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده است ؟
ای آزادی
آیا با زنجیر می آیی ؟
من اینجا هم هستم :
نوشته شد توسط همخانه ی با خانه
اینجا همه سخن از ادبیات است و زندگی .