کنارهم خوابیده بودیم، خواب ِ خواب. با اولین تماس بیدار شدم. با انگشت شصت روی خط ابرویم می کشید.

صدایم زد: «بنیامین، بنیامین، خوابی؟ پاشو، باید بری الان بچه ها می آن.»

غلتی زد و  شمد  را پیچید دورش؛ پشت به من دوباره خوابید. من فقط نگاهش می کردم؛ دلم می خواست بیدارش  کنم و بپرسم که آیا چیزی در من بنیامین را تداعی کرده یا خواب بنیامین را دیده؟ 

اما نپرسیدم؛ هیچوقت. چون ترسیدم . ترسیدم که از من بگریزد.

 

پ. ن:  زن هایی که مثل زعفرانند  و  ما همه با هم هستیم .