شاهد
کنارهم خوابیده بودیم، خواب ِ خواب. با اولین تماس بیدار شدم. با انگشت شصت روی خط ابرویم می کشید.
صدایم زد: «بنیامین، بنیامین، خوابی؟ پاشو، باید بری الان بچه ها می آن.»
غلتی زد و شمد را پیچید دورش؛ پشت به من دوباره خوابید. من فقط نگاهش می کردم؛ دلم می خواست بیدارش کنم و بپرسم که آیا چیزی در من بنیامین را تداعی کرده یا خواب بنیامین را دیده؟
اما نپرسیدم؛ هیچوقت. چون ترسیدم . ترسیدم که از من بگریزد.
پ. ن: زن هایی که مثل زعفرانند و ما همه با هم هستیم .
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۸ ساعت توسط
|
اینجا همه سخن از ادبیات است و زندگی .