محو تدريجی و استحاله
چشم هايش شبيه به فرماندهی گردان شده بود همانقدر سرگردان. به زمين چشم دوخته بود به كفشهای خاكيش و گفته بود: «تمام بچهها تلف شدن!»
نا اميدی لحنش را تلخ كرده بود. میدانستم كه خونهای نامريی زيادی بر زمين ريخته است.
+ نوشته شده در دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۹ ساعت توسط
|
اینجا همه سخن از ادبیات است و زندگی .