چشم هايش شبيه به فرمانده‏ی گردان شده بود همان‏قدر سرگردان. به زمين چشم دوخته بود به كفش‌های خاكيش و گفته بود: «تمام بچه‏ها تلف شدن!»
نا اميدی لحنش را تلخ كرده بود.  می‏دانستم كه خون‌های نامريی زياد‌ی بر زمين ريخته است.